 هاى او باخبرند و بر آنچه از دلش مى گذرند، آگاهند:

((وَ لَقـَدْ خـَلَقـْنـَا الاِْنـْسـانَ وَ نـَعـْلَمُ مـا تـُوَسـْوِسُ بـِهِ نـَفـْسـُهُ وَ نـَحـْنُ اءَقـْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ))(87)

بـه راسـتـى كـه انـسـان را آفـريـديـم و بـه آنچه نفس او وسوسه مى كند، آگاهيم و ما از رگ گردنش به او نزديكتريم .

بنابراين ، آن كس كه به عالم آخرت و روز پاداش و جزا ايمان دارد و خود را در پيشگاه خداوند مـسـؤ ول مـى دانـد، هـمـواره مـراقـب خويشتن است تا پاى از حريم قانون و برنامه الهى فراتر نگذارد و از مسير عدالت منحرف نشود. نهان و آشكارش يكسان است و هميشه و همه جا حقوق و حدود مردم را ارج مى نهد و مى كوشد كه لحظه اى از حقيقت دور نشود و همواره بر محور حق سير كند.

دلايل اثبات معاد

1 ـ عدالت خداوند

در مـيـان آفريدگان ، انسان داراى ويژگى ((اختيار)) است . از اين رو، بسا كه از آزادى و اختيار خـود بـه بـدى بـهـره بـرد و از عـمل به فرامين الهى روى برگرداند و به حقوق ديگران به ويژه يتيمان ، ناتوانان و بيچارگان دست دراز كند و حتى با پيامبران و مؤ منان نيز به مبارزه برخيزد.

سرانجام روزى فرا مى رسد كه ستمگر و ستمديده ، مؤ من و كافر، هر دو مى ميرند، درحالى كه مـؤ مـن ، پـاداش اعـمـالش را نـگـرفـتـه و كـافـر بـه كـيـفـر كـردارش نـرسـيـده اسـت ، و حـق پـايـمـال شـده مـظـلوم نـيـز از سـتـمـگـر گـرفـتـه نـشـده اسـت . حال اگر پس از اين جهان ، جهانى ديگر به نام ((آخرت )) در پيش نباشد كه هر كس نتيجه بدى و خوبى كردار خود را ببيند، آيا با عدالت خداوند سازگار است ؟!

پـس ، عـدالت خـداونـد ايجاب مى كند كه از پس امروز، فردايى باشد، تا هر كس نتايج تلخ و شـيـريـن اعـمال خود را بنگرد و پاداش و كيفرى شايسته ببيند. خداى بزرگ در قرآن كريم مى فرمايد:

((اَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجّارِ))(88)

آيا پرهيزگاران را همچون فاجران قرار مى دهيم ؟!

يـعـنـى چـنـيـن نـيـسـت كه آنان برابر باشند و البته نابرابرى آنان در دنيا آشكار نمى شود ونـاگـزيـر بـايـد قـيـامـتـى بـاشـد كـه تـفـاوت آنـان در دادگـاه عدل الهى نمود يابد.

2 ـ حكمت خداوند

حـكـمـت خـداى حـكـيـم اقـتضا مى كند كه مرگ ، پايان زندگى نباشد؛ زيرا در اين صورت ، كار خداوند كار كوزه گرى را مى ماند كه كوزه ها را از صبح تا شام مى سازد و پس از خشك شدن ، بر زمين مى كوبد و خرد مى كند.

خدا انسان را آفريده و از ناتوانى به توانايى ، و از نادانى به دانايى رسانيده است و چون انـسـان بـه كـمال دنيايى دست مى يابد، او را هلاك مى سازد. اما آيا با اين مرگ همه چيز پايان مـى پـذيرد؟ اگر چنين باشد، خردمندانه و حكيمانه نيست . حكيمانه اين است كه اگر انسان امكان تـعـالى و تـكـامـلى بـيشتر دارد، بسترش براى او فراهم گردد، و انسان بدان دست يابد و با مرگ ، نيست و نابود نشود.

3 ـ جاويدان طلبى انسان

حسّ بقا و ميل به ماندن ، يك درخواست فطرى در وجود انسان است . همه انسان ها زندگى را دوست دارنـد و مى خواهند باشند، و زندگى آنان با مرگ پايان نپذيرد و دستخوش نيستى و نابودى نشود. از اين رو، انسان ها از يك سو بنابر اقتضاى فطرتشان از مرگ مى گريزند و از سوى ديـگـر بـراى مـانـدن و جـاويـدان شـدن دسـت بـه كـوشـش مـى زنـنـد. بـه عـنـوان مـثـال ، آنـان مـى كـوشـنـد خـانـه هـايـى مـحـكـم و بـنـاهـايـى اسـتـوار و مـانـدنـى بـسـازنـد، و مـال و ثـروتـى فراوان بيندوزند و از بيمارى هاى جسمى به دور باشند. اين بدان معناست كه جـاويـدان طـلبـى و حـسّ بـقـا، جـزو خـواسـتـه هـاى درونـى انـسـان اسـت و از فـطـرت اصيل او سرچشمه مى گيرد.

وجـود هـر امـر فـطرى ، دليل بر وجود متعلق آن در خارج است . با توجه به اين كه اين جهان و موجوداتش ، به ويژه انسان دستخوش مرگ و نيستى مى شوند، وجود جهانى ديگر جز اين جهان ـ كه قرآن آن را سراى باقى و جاودانى مى خواند ـ براى تحقق اين امر فطرى ضرورى است .حقيقت مرگ

تولّدى دوباره

انـسـان بـى آن كه خود بخواهد، پا به عرصه وجود مى نهد و در آغاز تولد نه توانى از خود دارد و نـه ادراكـى . بـا گـذشت زمان ، اندك اندك رشد مى كند و با جهان پيرامون خويش خو مى گـيـرد و پـس از درك جـزئيـات ، قادر به درك كليات مى شود. او، با شكوفا شدن استعدادهاى نـهـفـتـه خـدادادى ، بـه مـراحـل عـالى مـى رسد و چه بسا به پيشرفتهاى علمى دست يابد، ولى گـاهـى در هـمـان آغـاز تـولد، مـانـعـى پـيـش مـى آيـد و يا در اواسط عمر حادثه اى رخ مى دهد و زندگى اش پايان مى يابد.

پـرسـش در ايـن اسـت كـه آيـا بـا خـامـوش شـدن چراغ زندگى انسان ، بايد همه چيز را پايان يـافـتـه دانـست و آن همه خوشى و ناخوشى و جنگ و ستيز و... را همچون خوابى گذرا پنداشت و هـزاران پـرسـش را بـدون پاسخ گذاشت و همراه با جسم آدمى دفن كرد، يا اين كه بايد براى يافتن پاسخى درست به اين پرسش ها، با مدد عقل و سخن معصومان (ع ) به پاسخى قاطع دست يافت ؟!

در فـرهـنـگ ديـنـى ، مـردن بـه مـعـنـاى نـابـودى نـيـسـت ، بـلكـه تـولدى اسـت ديـگـر و انـتـقـال از دنـيـاى مـحـدود بـه جـهـانى بيكران ؛ همان گونه كه حضرت على (ع ) فرموده است : ((آگاه باش كه تو براى عالم آخرت آفريده شده اى نه براى دنيا.))(89) و در واقع ، مـرگ مـرحـله اى در سير تكاملى انسان به سوى آخرت و بازگشت به سوى خداست ؛ چنان كه طـفـل مـدتـى در فـضـاى تـاريـك و مـحـدود رحـم ، بـه زنـدگـى و تكامل خود ادامه مى دهد و سپس به دنيا مى آيد.(90)

تعبير قرآنى

قرآن كريم درباره مرگ تعبيرهايى گوناگون دارد و در فرهنگ اسلامى ، كلمه هايى چند براى آن به كار رفته است كه هر يك گوياى چهره اى از اين واقعيت است . يكى از اين تعابير، كه در قـرآن كـاربـردى فـراوان دارد، كـلمـه ((تـوفـّى )) اسـت . توفّى از ماده ((وفا)) است به معناى دريـافـت چـيـزى ، بـى كـم و كـاسـت . بـنـابـرايـن ، ((تـَوَفَّيـْتُ الْمـالَ)) يـعـنـى مال را بى كم و كسر دريافت كردم .

در آيـاتـى كـه از مـرگ بـا مادّه ((توفّى )) تعبير شده است ، استفاده مى شود كه انسان افزون بر بُعد مادى ، داراى بُعد روحانى است و اين بُعد حقيقت انسان است و با مرگ نابود نمى شود، بلكه زندگى اش به شكلى ديگر ادامه مى يابد؛ زيرا در اين آيات ، بى درنگ پس ‍ از مرگ ، سخن از پاره اى اعمال حياتى مانند مكالمه و آرزو به ميان آمده است كه وجود زندگى پس از مرگ را به روشنى تاءييد مى كند. نمونه هايى از اين آيات چنين اند :

((إِنَّ الَّذِيـنَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي اءَنْفُسِهِمْ قالُوا فيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنّا مُسْتَضْعَفِينَ فى الاَْرْضِ قـالُوا اءَلَمْ تـَكـُنْ اءَرْضُ اللّهِ واسـِعـَةً فـَتـُهَاجِرُوا فيها فَاُولئِكَ مَاءْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ سَائَتْ مَصِيراً))(91)

بـه راسـتـى آنـان كـه فـرشـتـگـان ، جـانـشـان را گـرفـتـنـد در حـالى كـه بـر خـود سـتـمـگر بـودنـد،ب