ه اطراف پراكنده شدند، در حالى كه از هر يك نيمى يا ثلثى بريده شده بود. سپس فرمان داد كه آنها را تقسيم كنند و شروع كرد به خواندن اين شعر:
هذا جناى و خياره فيه

اذ كل جان يده الى فيه (23)

آن گاه فرمود:
اى سيم سپيد، ديگرى جز مرا بفريب ؛ واى طلاى زرد ديگرى جز مرا بفريب .
در بيت المال چند سوزن بزرگ و كوچك بود، گفت : اينها را هم تقسيم كنيد. مردم گفتند ما را نيازى به آنها نيست . على عليه السلام گفت : سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، بايد بد و خوبش را با هم بستانيد.(24)
14 پشتيبانى سران و افراد قبيله طى از اميرمؤ منان 
چون اميرالمؤ منين عليه السلام در مسير حركت از مدينه به بصره ، در تعقيب ناكثين ، از منزل ربذه (25) حركت كرد، عبدالله بن خليفه طايى كه در منزل فيد(26) فرود آمده بود با حضرت ملاقات كرد؛ و اميرالمؤ منين عليه السلام او را نزديك خود ساخت .
عبدالله گفت : سپاس خداوندى را كه حق را به اهلش برگرداند و آن را در جايگاه خود قرار داد، خواه كسانى از اين امر ناخشنود باشند يا شادمان گردند. به خدا، پيامبر صلى الله عليه و آله را هم دوست نداشتند و با او جنگ و ستيز برخاستند و خداوند مكر آن ها را به سينه هايشان برگرداند و پيش آمد بد برايشان قرار داد. به خدا سوگند، براى حفظ و مراعات حق رسول خدا صلى الله عليه و آله در هر مكانى همراه تو مجاهده خواهيم كرد.
على عليه السلام به او خوش آمد گفت و او را در كنار خود نشاند او رفيق و دوستدار حضرت بود و حضرت شروع كرد درباره مردم از او سؤ ال كردن ، تا اين كه از ابوموسى اشعرى (27) پرسيد. عبدالله گفت : من به او اطمينان ندارم ، و خاطر جمع نيستم كه اگر كمكى بيابد و ضد تو اقدام نكند.
حضرت فرمود: او در نظر من هم امين و خيرخواه نيست و ليكن آنهايى كه پيش از من بودند محبت او را جلب كردند و او را حاكم و بر مردم مسلط نمودند. من تصميم بر عزل او داشتم . اشتر از من خواست كه او را باقى بگذارم و من هم با ناخشنودى پذيرفتم و بر كنارى او را به فرصتى ديگر گذاشتم .
در همين حال سياهى بزرگى از طرف كوه هاى طى پديدار شد. اميرالمؤ منين فرمود: ببينيد اين سياهى چيست ؟ سواران رفتند و چيزى نگذشت كه بازگشتند و گزارش دادند: اينان طايفه طى هستند كه به سوى تو مى آيند و همراه خود گوسفند، شتر و اسب دارند. برخى از آنها هديه و كرامت خود را مى آورند و برخى مى خواهند همراه تو به سوى دشمن بروند.
على عليه السلام فرمود: خداوند قبيله طى را جزاى خير دهد و خداوند مجاهدان را بر نشستگان با اجر عظيم برترى داده است (28) چون به حضرت رسيدند سلام كردند. عبدالله مى گويد: به خدا آنچه از اجتماع و زيبايى شكل و هياءت ايشان ديدم مرا مسرور كرد و هنگامى كه سخنگويشان صحبت كرد چشمم روشن شد. چرا كه گوينده اى بليغ ‌تر از خطيبشان نديده بودم .
آن گاه عدى بن حاتم طائى (29) از ميانشان بر خاست . حمد و ثناى الهى به جاى آورد و سپس گفت : من در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آوردم و زكات پرداخت كردم و پس از آن حضرت با مرتدان جنگيدم و هدفم ثواب پروردگار بود، و ثواب كسى كه نيكوكار و پرهيزكار باشد بر خداوند است . به ما خبر رسيد كه مردانى از اهل مكه بيعت شكسته و از روى ستم با تو به مخالفت بر خاسته اند. ما آمده ايم تا تو را در مسير حق يارى كنيم ، اكنون ما تحت فرمان توايم به آنچه دوست دارى ما را ماءمور كن .
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: خداوند قبيله شما را از جانب اسلام و اهلش جزاى خير دهد. همانا شما اسلام را با ميل و رغبت پذيرفتيد و با مرتدان ستيز كرديد و آهنگ يارى مسلمانان داريد.
آن گاه شخصى به نام سعيد برخاست و گفت : يا اميرالمؤ منين برخى از مردم به بيان آنچه در دل دارند توانا هستند و بعضى نمى توانند آنچه در دل دارند به زبان بياورند. اگر بخواهند اين كار را بكنند به زحمت مى افتند و اگر سكوت كنند غصه و پيچش آن در دل آزرده شان مى كند. من نمى توانم آنچه در دل دارم براى تو به زبان بيان كنم وليكن تلاش خواهم كرد كه مطلب خود را برسانم و الله ولى التوفيق .
من در نهان و آشكار خير خواه تو هستم و با دشمنان تو در همه جا خواهم جنگيد. براى تو حقى را معتقدم كه نه نسبت به پيشينيان تو اين اعتقاد را داشتم و نه امروز نسبت به كسى از اهل زمان تو دارم . به جهت فضيلت تو در اسلام و نزديك بودن تو به پيامبر، و من هرگز از تو جدا نخواهم شد تا پيروز شوى يا در پيش روى تو به شهادت برسم .
اميرالمؤ منين به او فرمود: خداوند تو را رحمت كند. زبانت آنچه را در ضميرت بود آشكار كرد، از خدا مى خواهيم كه عافيت را روزى تو گرداند و بهشت را به تو پاداش دهد.(30)
15 بى ارزش بودن رياست مگر براى برپايى حق 
وقتى اميرالمؤ منين عليه السلام از مدينه به سوى بصره عازم شد در ربذه توقف كرد. در آنجا با آخرين گروه هاى حجاج مواجه شد، كه اجتماع كردند تا از سخنان حضرت بشنوند. حضرت در خيمه خود بود.
ابن عباس (31) مى گويد: من وارد شدم ديدم حضرت كفش خود را تعمير مى كند گفتم : به اين كه امر ما را اصلاح كنى نيازمندتريم از آنچه انجام مى دهى . حضرت چيزى نفرمود تا اين كه كارش را تمام كرد و آن كفش را در كنار لنگه ديگرش قرار داد. آن گاه فرمود: اين كفش را قيمت كن ! گفتم : ارزشى ندارد! فرمود: در عين حال . گفتم : پاره اى از درهم ! فرمود: سوگند به خدا اين دو لنگه كفش (بى ارزش ) براى من محبوبتر است از كار (رياست ) شما؛ مگر اين كه حقى را به پا دارم يا باطلى را دور سازم .(32)
همين معنى به نقل ديگرى چنين آمده است :
ابن عباس مى گويد: هنگام حركت به سوى بصره ، در ذى قار(33) به محضر امير المؤ منين عليه السلام وارد شدم در حالى كه پارگى كفش خود را مى دوخت ، به من فرمود: اين كفش چند مى ارزد؟ گفتم : ارزشى ندارد.
فرمود: سوگند به خدا اين كفش از رياست بر شما براى من محبوبتر است ، مگر اين كه حقى را اقامه يا از باطلى جلوگيرى كنم .(34)
16 مژده ملاقات به حارث همدانى 
حارث همدانى در حالى كه مريض بود و به سختى به وسيله عصا راه مى رفت با گروهى از شيعيان به محضر على عليه السلام شرفياب شد. حارث نزد آن حضرت منزلتى داشت و امام عليه السلام از او استقبال كرد و احوال پرسيد.
حارث گفت : يا اميرالمؤ منين روزگار پيرم كرده ، ولى آنچه مرا بيشتر آتشين و محزون ساخت ، بگو مگوى يارانت در جلوى خانه ات مى باشد.
حضرت فرمود: درباره چه چيزى گفتگو مى كردند؟
گفت : درباره تو و سه نفر پيش از تو، گروهى افراط و غلو مى كردند، گروهى ميانه رو بودند و گروهى مردد و اهل شك ، كه نمى دانند پيش بروند يا كوتاه بيايند.
حضرت فرمود: اى برادر همدان بس است ، سپس فرمود: بهترين شيعيان من گروه ميانه رو هستند كه غلو كنندگان و واپس ماندگان به سوى آنان باز مى گردند.
در ادامه فرمود: اى حارث به تو مژده مى دهم كه هنگام مرگ و در كنار صراط و بر لب حوض (كوثر) و هنگام مقاسمه مرا خواهى شناخت .(35)
حارث پرسيد: مقاسمه چيست ؟
فرمود: تقسيم آتش ، كه من آن را به درستى تقسيم مى كنم و مى گويم : اين دوست من است او را رها كن ، و اين دشمن من است ، او را بگير