 از قاتل را بكشى و خداوند از آن نهى كرده است و اين همان ستم است .(44)
21 گريه اصبغ بر مفارقت امير مؤ منان و در خواست حديث  
اصبغ بن نباته (45) مى گويد: وقتى حضرت مضروب شد با گروهى از اصحاب به در خانه حضرت رفتيم و در آنجا نشستيم . چون صداى گريه از خانه شنيديم ما همه گريستيم . امام حسن عليه السلام بيرون آمد و گفت : اميرالمؤ منين مى فرمايد: به خانه هايتان برويد. ديگران رفتند، اما من ماندم . صداى گريه در منزل شديدتر شد، من هم گريستم . باز امام حسن آمد و فرمود: نگفتم برويد. گفتم : يا بن رسول الله ، من طاقت ندارم . پاهايم نيز ياريى نمى كند كه بروم ، مگر اين كه اميرالمؤ منين را ببينم . باز گريه كردم .
امام حسن داخل شد. طولى نكشيد كه بازگشت و فرمود: وارد شو. وارد شدم و اميرالمؤ منين عليه السلام را در حالى ديدم كه سرش را با عمامه اى زرد بسته بود و چهره حضرت نيز چنان زرد شده بود كه نفهميدم چهره زردتر بود يا عمامه . آن گاه افتادم و آن حضرت را بوسيدم و ناله كردم . فرمود: گريه كن اى اصبغ به خدا سوگند (سفر من به سوى ) بهشت است .
گفتم : فدايت شوم يا اميرالمؤ منين ، مى دانم به سوى بهشت مى روى ، من براى خود گريه مى كنم كه ترا از دست مى دهم . يا اميرالمؤ منين فدايت شوم حديثى از رسول خدا برايم بيان كن كه گمان مى كنم بعد از امروز هرگز از تو حديثى نخواهم شنيد. فرمود: بلى ، اى اصبغ ، روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا فرا خواند و فرمود: اى على بر منبر مسجد من برو و مردم را بخوان . سپس حمد و ثناى الهى را به جاى آر و بر من درود فراوان بفرست و آن گاه بگو:
اى مردم من فرستاده رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى شما هستم ، آن حضرت به شما مى گويد: لعنت خدا و لعنت ملائكه مقرب و لعنت انبياى مرسل و لعنت من بر كسى كه به غير پدرش نسبت برد، يا به غير مولاى خودش دعوت كند، يا در مزد اجيرش ظلم روا دارد.
من هم به مسجد رفته و بالاى منبر قرار گرفتم . وقتى قريش و ديگر مردمى كه در مسجد بودند مرا ديدند، به سوى من آمدند. من پيام رسول خدا را رساندم . كسى حرفى نزد جز عمر بن خطاب كه گفت پيام را رساندى ولى سخنى مجمل آوردى . گفتم به رسول خدا مى رسانم . به حضرت اطلاع دادم . فرمود: برو به مسجدم و بالاى منبر قرار بگير و حمد و ثناى خدا را به جاى آور و بر من درود فرست و بگو:
اى مردم ! چيزى براى شما نياورديم جز اين كه تاءويل و تفسير آن پيش ما است ؛ آگاه باشيد همانا من پدر شما هستم ، همانا من مولاى شما هستم ، همانا من اجير شما هستم .(46)
22 عدى بن حاتم و فرمانبردارى از امير مؤ منان 
در مسير كوفه اميرالمؤ منين عليه السلام به عدى بن حاتم توجه كرد و فرمود: اى عدى ! آيا تو در آنچه هدف ما است با ما شاهد و حاضر هستى ؟
عدى گفت : من شاهد باشم يا غائب آنجايى هستم كه تو دوست دارى . اسبان ما آماده و نيزه هاى ما تيز و شمشيرهاى ما كشيده و آخته است . اگر نظرت اين باشد كه پيش بتازيم ، چنين كنيم و اگر راءى تو بر خوددارى است چنين كنيم . ما تسليم امر توايم ، پس به آنچه مى خواهى فرمان ده تا در امتثال دستور تو شتاب كنيم .(47)
23 مناسبت خوراك و پوشاك پيشوا با مردم ناتوان 
احنف بن قيس (48) گويد: شبى هنگام افطار بر اميرالمؤ منين عليه السلام وارد شدم . فرمود: برخيز با حسن و حسين غذا بخور و خود به نماز ايستاد. وقتى از نماز فارغ شد كيسه اى را كه مهر زده بود خواست و مقدارى جو خرد شده از آن برداشت و باز آن را مهر كرد. گفتم : يا اميرالمؤ منين ، ترا بخيل نمى دانستم . چرا اين جو را مهر زدى ؟! فرمود: از روى بخل اين كار را نكردم ، وليكن واهمه دارم از اين كه حسن و حسين آن را با روغن يا چربى مخلوط كنند. گفتم : مگر حرام است ؟!
فرمود: نه وليكن وظيفه پيشوايان حق اين است كه وضع خوراك و پوشاك خود را با ضعيف ترين مردم بسنجند و به چيزى كه آنها توان ندارند خود را امتياز ندهند، تا فقير با ديدن ايشان به آنچه دارد راضى شود و دارايشان را ببيند شكرگزارى و فروتنى اش افزون گردد.(49)
24 على عليه السلام و خانه جاودان 
سويد بن غفله مى گويد: روزى در خانه اميرالمؤ منين عليه السلام وارد شدم و ديدم كه در خانه اش جز حصير كهنه اى كه حضرت روى آن نشسته بود چيزى نيست . گفتم : يا اميرالمؤ منين ، تو حاكم و اختياردار مسلمانان هستى و بيت المال به دست تو است . با اين حال هياءت هايى بر تو وارد مى شوند، در حالى كه در خانه تو جز اين حصير نيست !
حضرت گريست و فرمود: اى سويد، عاقل در منزل موقتى سامان نمى گيرد. پيش روى ما خانه جاودانى است . ما اثاث منزل را به آنجا فرستاده ايم و خود نيز به زودى به آنجا خواهيم رفت .
سويد گويد: سوگند به خدا سخن حضرت مرا به گريه وا داشت .(50)
25 على عليه السلام و مشورت با ياران 
وقتى اميرالمؤ منين عليه السلام مصمم شد به سوى شام حركت كند، مهاجرين و انصارى را كه همراه آن حضرت بودند احضار كرد و در مورد تصميم خود به مشورت پرداخت . آن حضرت پس از حمد و ثناى الهى چنين فرمود: شما راءى نيكو داريد، بردبار هستيد و سخن به حق مى گوييد و رفتار و كردارتان مبارك است . تصميم گرفته ايم كه به سوى دشمن خود و شما حركت كنيم . نظر خود را در اين زمينه ابراز كنيد.
بزرگان اصحاب از جمله هاشم بن عتبه (51)، عمار ياسر(52) و قيس بن سعد(53) اظهار نظر كرده و بر لزوم بلكه سرعت حركت به سوى شام تاءكيد كردند.
سهل بن حنيف (54) به نمايندگى از انصار و اهل مدينه سخن گفت و تسليمشان را در مقابل فرمان حضرت بيان كرد و پيشنهاد نمود كه در اين مورد اهل كوفه را در جريان قرار دهد كه اگر آن ها اطاعت و استقامت كنند روال كار بر مراد خواهد بود.(55)
26 تاءكيد و گواهى بر حقانيت مسير 
پس از سخنان على عليه السلام در ذى قار و معرفى طلحه و زبير و روشن كردن اهداف و بهانه هاى آن ها، برخى از ياران طى سخنان اعلان موافقت و فرمانبردارى كردند، ابو زينب ازدى نيز برخاست و چنين گفت :
سوگند به خدا اگر ما بر حق باشيم تو هدايت يافته ترين مايى و بيشترين سهم را در خير دارى ؛ و اگر پناه بر خدا گمراه باشيم در اين صورت تو سنگين بارترين و پركناه ترين مايى . ما تصميم گرفته ايم كه به سوى اين گروه برويم و دوستى با آنها را بريده و برائت و دشمنى با ايشان را آشكار كرده ايم . هدف ما از اين كار آن مقصدى است كه خدا مى داند. به خدايى كه آنچه را نمى دانستى به تو آموخت سوگندت مى دهيم ، آيا ما بر حق نيستيم ؟ و آيا دشمن ما گمراه نيست ؟
حضرت فرمود: شهادت مى دهم كه اگر براى يارى دينت با نيت صحيح بيرون آمده اى و چنان كه گفتى دوستى با آنها را قطع و دشمنى با ايشان را آشكار كرده اى ، تو در بهشت خدايى . مژده باد تو را اى ابوزينت كه به خدا سوگند تو بر حق هستى . شك نكن كه تو با احزاب جهاد مى كنى .
آن گاه ابوزينب چنين سرود:
سير كنيد به سوى احزاب كه دشمنان پيامبرند.
همانا بهترين مردم ياوران على هستند.
اين هنگامى است كه كشيدن شمشير مشرفى (56) زيبا است .
و نيز كشيدن افسار اسبان و حركت دادن نيزه ها.(57)
27 توصيه به روشنگرى به جاى بدگويى 
حجر بن عدى (58) و عمرو بن حمق (59) بيزا