ره از دين جز به مقدراى كه او را به دنيا نزديك كند برداشت نكرده است و از روى عمد حق را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانه لغزش ها و خطاهايش قرار دهد.(84)
43 بهترين راه هزينه اموال 
حضرت على عليه السلام با غالب بن صعصعه پدر فرزدق صحبت مى كرد و در ضمن پرسيد: شتران فراوانت را چه كردى ؟
گفت : حقوق (زكات و خمس و حقوق مردم ) آنها را پراكنده ساخت . حضرت فرمود: اين بهترين راه پراكنده شدن آنها است .(85)
44 در بيان اقسام حديث  
سليم بن قيس به حضرت گفت : من احاديثى از سلمان ، ابوذر و مقداد در تفسير قرآن مى شنوم و نيز احاديثى از رسول خدا نقل مى كنند و سپس از شما تصديق آن را مى شنوم . در حالى كه در دست مردم مطالب بسيارى از تفسير قرآن و روايات وجود دارد كه با آنها مخالف است ، آيا مردم عمدا دروغ مى گويند و قرآن را به نظر خود تفسير مى كنند؟
حضرت فرمود: سؤ ال كردى ، پس جواب را درياب ، در دست مردم حق و باطل ، راست و دروغ ، ناسخ و منسوخ ، عام و خاص ، محكم و متشابه ، و آنچه درست حفظ كرده و آنچه (در آن ) اشتباه كرده اند، وجود دارد. در زمان حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله بر آن حضرت بسيار دروغ بستند تا اين كه حضرت خطابه خواند و فرمود: اى مردم دروغ زنان بر من فراوان شده اند هر كس عمدا به من دروغ بندد نشيمنش در آتش باشد. بعد از رحلت آن حضرت نيز بر او دروغ بستند.
كسى كه براى تو حديث نقل مى كند يكى از چهار نفر است كه پنجمى ندارد:
1 شخصى منافق كه اظهار ايمان مى كند و خود را مسلمان جلوه مى دهد، از گناه خوددارى نمى كند و باكى ندارد كه از روى عمد به رسول خدا صلى الله عليه و آله دروغ ببندد.
اگر مردم مى دانستند او منافق و دروغگو است از او نمى پذيرفتند و تصديقش نمى كردند، ولى مردم مى گويند صحابه پيامبر است . آن حضرت را ديده و از وى شنيده . از اين رو از او اخذ حديث مى كنند و از حال او بى خبرند، در حالى كه خداوند از حال منافقين گزارش كرده و ظاهر زيباى آنها را شناسانده و فرموده است : چون آنها را مشاهده كنى ظاهرشان تو را به شگفت افكند و اگر لب به سخن بگشايند گفتارشان را بشنوى (86). آنان پس ‍ از حضرت پراكنده شده و باقى ماندند؛ با پيشوايان گمراهى وداعيان به سوى دوزخ رفت و آمد كرده با نا حق و دروغ به آنها تقرب جستند. ايشان نيز منافقان را به كار گماشتند و حكم و قضاوت را بديشان سپردند و بر گردن مردم سوارشان كردند و به وسيله آنها دنيا را به دست آوردند و تو مى دانى كه (ميل ) مردم با پادشاهان بوده و تابع دنيايند. اين دنيا هدف نهايى آنها است مگر كسى را كه خدا نگهدارد.
2 كسى كه چيزى از رسول خدا شنيده ولى اشتباه فهميده و درست حفظ نكرده ، و از روى عمد دروغ نگفته است ، حديث پيش او است و طبق آن عمل مى كند و مى گويد: آن را از رسول خدا شنيدم ؛ و اگر مردم بدانند اشتباه كرده است از او نمى پذيرند، و اگر خود او هم بداند اشتباه كرده آن حديث را ترك نموده و طبق آن عمل نمى كند.
3 شخصى كه چيزهايى از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده كه حضرت به آنها امر كرده و سپس از آن نهى كرده و ليكن آن شخص از نهى مطلع نشده است . يا اين كه رسول خدا از چيزهايى نهى كرده ، سپس به آنها امر كرده و آن شخص از امر آگاه نشده است . حكم نسخ شده را حفظ كرده و ناسخ را ياد نگرفته است . اگر مردم بدانند حديث او نسخ شده آن از كنار مى گذارند، خود او نيز چنين كند.
4 مردى كه به خدا و رسول دروغ نبسته است . از ترس خدا و براى احترام پيامبر دروغ را دشمن مى دارد. غلط هم ياد نگرفته فراموش هم نكرده است . بلكه آنچه را شنيده حفظ كرده و به صورت صحيح نقل كرده است . نه چيزى به آن افزوده و نه چيزى كاسته است . ناسخ را آموخته و بدان عمل نموده و منسوخ و محكم و متشابه دارد. رسول خدا امرى مى فرمود كه دو وجه داشت : عام و خاص همانند قرآن ، و خداوند جل و عز مى فرمايد: آنچه را كه رسول براى شما آورده بگيريد و از آنچه شما را نهى كرده باز ايستيد(87) گفتار رسول خدا را افرادى مى شنيدند كه درست درك نمى كردند و مقصود خدا و رسول را تشخيص نمى دادند؛ و چنين نبود كه همه اصحاب آنچه را نمى دانند از آن حضرت سؤ ال كنند و بفهمند؛ و برخى از آن حضرت مى پرسيدند ولى نمى فهميدند. به طورى كه دلشان مى خواست عربى بيابانى يا تازه رسيده يا ذمى بيايد و سؤ ال كند تا آنها بشنوند و بفهمند...(88).
45 على عليه السلام گرفتار بدترين مردم 
على عليه السلام در ميان اهل مدينه دوستى به نام ابو مريم داشت . چون شنيد مردم از گرد على عليه السلام پراكنده مى شوند، نزد او آمد على عليه السلام چون او را ديد فرمود: ابو مريم ! گفت : بلى . پرسيد: به چه كار آمده اى ! گفت : براى حاجتى نيامده ام ولى من گمان مى كردم كه چون كار اين امت به تو واگذار شود كارشان را به سامان آورى .
فرمود: ابو مريم . من همان دوست توام كه مى شناسى ، ولى گرفتار بدترين مردم روى زمين شده ام ، چون آنها را مى خوانم فرمان نمى برند و چون به ميل آنها(89) رفتار مى كنم از گرد من پراكنده مى شوند.(90)
46 چرا على عليه السلام را تنها گذاشتند 
على عليه السلام از اين كه مردم از نزد او مى گريزند و به معاويه مى گرايند نزد مالك اشتر شكوه كرد. مالك گفت : يا اميرالمؤ منين ، ما با مردم بصره به نيروى مردم بصره و كوفه پيكار كرديم . در آن زمان همه يك راءى داشتند و سپس ميانشان اختلاف افتاد و دشمنى آغاز كردند و ايمانشان و سستى گراييد و شمارشان روى به كاهش نهاد؛ زيرا تو آنان را به عدالت بازخواست مى كنى و به حق عمل مى نمايى و حق فرودست را از صاحب سرمايه مى ستانى و آن صاحب سرمايه را بر آن فرودست برترى نمى دهى .
چون با حق و عدالت رفتار كرده اى طايفه اى از آنان كه با تو بودند. اين شيوه را بر نتافتند و از اين كه پنجه عدالت تو گريبانشان را مى گرفت غمگين شدند. اما بخششهاى معاويه همه به مالداران و اشراف است .
نفوس مردم به دنيا مشتاق است و در ميان مردم دوستداران دنيا اندك نيست . بيشترين مردم حق را نا خوش دارند. و باطل در كامشان شيرين آيد و دنيا را بر هر چيزى برترى دهند. اگر تو نيز دست به بذل مال گشايى ، مردم در برابر تو سر فرود آرند و از روى صدق و صفا خير خواه تو شوند و خالصانه دوستى ورزند. يا اميرالمؤ منين خدايت خير دهاد و دشمنت را سرنگون گرداند و جمعشان بپراكند و كيدشان سست كند و پيوندشان بگسلد كه او به آنچه مى كنند آگاه است .
على عليه السلام پس از حمد و ثناى پرودگار گفت : آنچه در رفتار و شيوه دادگرى ما گفتى ، خداوند مى فرمايد: هر كسى كارى نيك كند سودش به خود او مى رسد و هر كه كارى بد كند زيانش به خود او رسد و پروردگار تو در حق بندگان ستم نمى كند(91). ترس من بيشتر از اين است كه با اين همه باز هم در امر عدالت قصور ورزيده باشم . اما اين كه گفتى جمعى نتوانستند حق را برتابند و از ما جدا شدند، خدا مى داند كه آنان اگر از ما جدا شده اند به سبب جور ما نبوده و اگر رفته اند، نه براى دست يافتن به عدالت بوده است . بلكه ايشان چيزى جز دنيا نمى طلبيدند و چنان مى نمودند كه از دنيا دورى مى ك