ند. در روز رستاخيز از ايشان خواهند پرسيد كه آيا قصدشان دنيا بوده يا براى خدا عمل كرده اند.
اما در مورد بذل اموال و دلجويى از مردان به مال ، ما نمى توانيم به هيچ كس ‍ بيش از آنچه حق اوست از بيت المال چيزى دهيم . خداى تعالى مى فرمايد: چه بسا گروهى اندك بر گروهى بسيار به اذن خدا غلبه كند و خدا با صابران است .(92)
خدا، محمد صلى الله عليه و آله را مبعوث داشت و او تنها يك تن بود. از آن پس بر شما ياران او افزود و آنها را بعد از ذلت ، عزت بخشيد. اگر خدا بخواهد كه ما اين مهم را بر عهده داشته باشيم ، ما را بر كارهاى سخت چيره گرداند و ناهموارى هاى راه را هموار سازد. من از راءى تو آنچه خشنودى خدا را در برداشته باشد مى پذيريم . تو يكى از با ايمان ترين ياران من هستى و اعتماد من بر تو بيش از همه است . تو در نزد من نيكخواه ترين ياران منى و انديشه و راءيت از همه به صواب نزديكتر است .(93)
47 اعزام قيس به سوى مصر 
چون عثمان كشته شد و على عليه السلام به خلافت رسيد، قيس بن سعد را فرا خواند و گفت : راهى مصر شو كه تو را امارت آنجا دادم ، اكنون به خارج شهر برو و افراد مورد اعتماد خود و هر كسى را كه همراهى او را مى پسندى ، فراهم آر تا همراه لشكرى به مصر درآيى كه دشمنت را بيشتر بترساند و دوستت را عزيز گرداند. چون به خواست خدا به مصر فرود آمدى ، با نيكوكاران نيكى كن و بر آن كه در دل ترديدى دارد سخت بگير و با خواص ‍ و عوام به مدارا رفتار كن كه خجسته تر است .
قيس گفت : يا اميرالمؤ منين خدايت رحمت كند آنچه گفتى دريافتم . اما اين كه گفتى با لشكرى به مصر بروم ، من لشكر را براى تو باقى مى گذارم تا اگر تو را به آن نياز افتد در دسترس باشد و اگر خواستى آن را به سويى بفرستى تحت فرمان تو باشد و من تنها همراه خانواده ام به مصر مى روم . اما سفارشى كه در مورد مدارا و احساس كردى ، خداى تعالى يار و ياور من در اين مهم است .(94)
48 نامه رسانى و شركت در جهاد 
اميرالمؤ منين عليه السلام ، زياد بن خصفه (95) را به همراه عده اى در تعقيب شمارى از خوارج گسيل داشته بود، و چون خبرى از محل استقرار خوارج به حضرت رسيد نامه اى به زياد نوشت و او را در انجام ماءموريتش ‍ راهنمايى فرمود. اين نامه توسط شخصى به نام عبدالله بن واءل (96) ارسال شد. او مى گويد: نامه را گرفتم و از نزد اميرالمؤ منين عليه السلام بيرون آمدم و من در آن روزها جوانى نوخاسته بودم . اندكى رفتم و بازگشتم و گفتم : يا اميرالمؤ منين وقتى نامه را به زياد بن خصفه رساندم همراه او به جنگ دشمنت بروم ؟ فرمود: اى پسر برادر، چنين كن ، به خدا سوگند، اميدوارم كه تو براى پيروزى حق و سركوب گروه ستمكار از ياوران من باشى . عرض كردم : يا اميرالمؤ منين ، به خدا سوگند، من چنين خواهم بود و در زمره آنان ، آن گونه كه تو دوست مى دارى .
ابن واءل گويد: به خدا حاضر نيستم اين گفتار على عليه السلام را با عزيزترين ثروت ها معاوضه كنم .(97)
49 نتيجه دوستى و دشمنى با على عليه السلام 
گروهى در رحبه بر حضرت على عليه السلام وارد شدند. آن حضرت روى تخت كوتاه (يا حصير كهنه اى ) نشسته بود. از ايشان پرسيد: به چه انگيزه آمده ايد؟ گفتند به انگيزه محبت تو و شنيدن سخن تو با اميرالمؤ منين .
على عليه السلام گفت : (شما را) به خدا؟ گفتند: به خدا. فرمود: بدانيد، آن كه مرا دوست دارد، آنجا كه دوست دارد مرا مى بيند. و آن كه مرا دشمن دارد آنجا كه دوست ندارد مرا مى بيند. سپس گفت : هيچ كس ، پيش از من همراه رسول الله ، خدا را نپرستيد.(98)
50 پيشگويى شمار ياران از اهل كوفه
ابن عباس مى گويد همراه على عليه السلام در منزل ذى قار فرود آمديم ، گفتم يا اميرالمؤ منين گمان مى كنم شمار زيادى از اهل كوفه به كمك تو نيايد.
فرمود: سوگند به خدا، از اهل كوفه شش هزار و پانصد و شصت نفر خواهند آمد، نه كمتر و نه بيشتر.
ابن عباس مى گويد: شك شديدى مرا فرا گرفت ، پيش خود گفتم وقتى آمدند آنها را شمارش خواهم كرد. حضرت پانزده روز در ذى قار ماند تا اين كه شيهه اسب ها و صداى استرها شنيده شد. من گفتم آنها را مى شمارم اگر به همان تعداد بودند كه هيچ ، و اگر كمتر بودند با افراد ديگرى تعداد را تكميل مى كنم ، مردم اين سخن را از آن حضرت شنيده بودند. آنها را شمردم ، به خدا سوگند يك نفر هم كم و يا زياد نبود. گفتم : الله اكبر راست ! خداوند و رسولش .(99)
51 تعداد ياران از كوفه و بيعت اويس قرنى با حضرت  
هنگامى كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در ذى قار براى گرفتن بيعت نشسته بود، فرمود: از جانب كوفه هزار نفر(100) نه يك نفر كمتر و نه يك نفر بيشتر به سوى شما مى آيند و با من بيعت مى كنند كه تا پاى جان پايدارى كنند. ابن عباس مى گويد: نگران شدم و ترسيدم كمتر يا بيشتر باشند و كار بر ما مشكل شود و همين طور ناراحت بودم تا پيشتازان آنها آشكار شدند و من شروع كردم به شمردن آنها تعدادشان 999 نفر شد و ديگر كسى نيامد.
گفتم انا لله و انا اليه راجعون چرا حضرت اين سخن را گفت ؟
در همين فكر بودم ديدم يك نفر ديگر آمد. نزديك شد. مردى بود با لباس ‍ پشمينه كه شمشير، سپر و ظرف آبى به همراه داشت . او نزد اميرالمؤ منين عليه السلام آمد و گفت : دستت را بگشا تا با تو بيعت كنم . على عليه السلام فرمود: بر چه مبناى با من بيعت مى كنى ؟
گفت : بر شنيدن ، فرمانبردارى و نبرد در پيشگاه تو تا پاى جان يا تا هنگامى كه خداوند پيروزى را نصيبت فرمايد.
حضرت فرمود: اسمت چيست ؟ گفت : اويس (101)، فرمود: تو اويس ‍ قرنى هستى ؟ عرض كرد: بلى ، اميرالمؤ منين گفت : الله اكبر! حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داد كه من با مردى از امتش به نام اويس قرنى ملاقات خواهم كرد كه از حزب خدا و رسولش به شمار آمده و پايان عمرش ‍ به شهادت ختم مى گردد وعده زيادى به اندازه قبيله ربيعه و مضر از شفاعت او، بهره مند خواهند شد. ابن عباس مى گويد: غصه ما بر طرف شد.(102)
52 پيراهن بهتر براى قنبر 
اميرالمؤ منين عليه السلام به بازار كرباس فروشان رفت . به مغازه مردى خوشروى گذشت و فرمود: دو جامه مى خواهم به قيمت پنج درهم . مرد از جاى جست و گفت : بلى يا اميرالمؤ منين ! چون او حضرت را شناخت حضرت از او چيزى نخريد و به جاى ديگر رفت . به مغازه جوانى رسيد، فرمود: اى پسر دو جامه مى خواهم به پنج درهم . جوان گفت بلى . دو جامعه دارم كه يكى بهتر است به سه درهم و آن ديگرى به دو درهم .
على عليه السلام گفت : آنها را بياور و قنبر را گفت : آن كه به سه درهم مى ارزد از آن تو. قنبر گفت : براى شما مناسب تر است كه به منبر مى رويد و براى مردم سخن مى گوييد، على عليه السلام گفت : نه ، تو جوانى و در تو شور جوانى است . من از پروردگارم شرم دارم كه خود را بر تو برترى دهم ، زيرا از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: زير دستان را همان بپوشانيد كه خود مى پوشيد و همان بخورانيد كه خود مى خوريد. آن گاه (حضرت ) جامعه (خود) را بر تن كرد و دست در آستين نمود، از انگشتانش افزون بود.
گفت : اى پسر اين تكه را ببر، پسر ببريد و سپس گفت : اى پيرمرد بگذار لبه اش را 