دوزم . على عليه السلام گفت : همان گونه كه هست رهايش كن كه شتاب در كار بيش از اينهاست .(103)
53 مشورت و تصميم 
ابن عباس در مورد چيزى نظر خود را در محضر حضرت على عليه السلام مطرح نمود. حضرت با نظر او موافقت نكرد و فرمود: تو حق دارى نظر مشورتى خود را بيان كنى و من در آن مى نگرم . در صورتى كه بر خلاف نظر تو تصميم گرفتم بايد از من اطاعت كنى .(104)
54 مراقبت وقت نماز در بحبوحه جنگ  
روزى در جنگ صفين على عليه السلام مشغول نبرد و كارزار و در عين حال ميان دو صف مراقب آفتاب بود. ابن عباس گفت : يا اميرالمؤ منين عليه السلام اين چه كارى است ؟
فرمود: به زوال آفتاب (رسيدن هنگام ظهر) مى نگرم تا نماز بخوانيم .
ابن عباس گفت : آيا حالا وقت نماز خواندن است ؟ كارزار ما را از انجام نماز (و هر چيزى ) به خود مشغول كرده است .
حضرت فرمود: براى چه با آنها مى جنگيم ؟ ما براى نماز با آنها مى جنگيم .
ابن عباس مى گويد: آن حضرت هرگز نماز شب را ترك نكرد، حتى در ليلة الهرير(105).(106)
55 اتمام حجت به وسيله قرآن و شهادت مسلم نوجوان 
اميرالمؤ منين عليه السلام قرآنى به ابن عباس داد و او را به سوى طلحه و زبير و عايشه فرستاد و فرمود: به طلحه و زبير بگو: آيا به ميل خود با من بيعت نكرديد؟! پس چه چيز موجب شكستن بيعت شد؟! قرآن بين من و شما حاكم باشد.
ابن عباس به سوى ايشان رفت و با آنها صحبت كرد و اتمام حجت نمود، ولى گوش شنوا و قلبى پذيراى حق مشاهده نكرد و آمادگى و تصميم آنها را براى جنگ دريافت .(107)
ابن عباس مى گويد: به سوى اميرالمؤ منين عليه السلام بازگشتم و ماجرا را خبر دادم و گفتم : منتظر چه هستى ؟ و الله اينها جز با شمشير با تو رو به رو نمى شوند، پس پيش از آن كه آنها هجوم بياورند بر آنها هجوم بر. حضرت فرمود: از خداوند بر ضد آنها يارى مى طلبيم .
ابن عباس مى گويد: از سر جايم حركت نكرده بودم كه تيرهاى آنها همانند انبوه ملخ ‌ها از هر سو فرو ريخت . گفتم : يا اميرالمؤ منين نمى بينى اينها چه مى كنند؟ اجازه بده ايشان را دفع كنيم . حضرت فرمود: (صبر كنيد) تا يك مرتبه ديگر حجت را برايشان تمام كنم .
سپس فرمود: كيست كه اين قرآن را بگيرد و آنها را به سويش دعوت كند، او كشته خواهد شد و من بهشت را بر او ضمانت مى كنم ؟ كسى بر نخاست جز جوانى كم سن و سال و سفيد پوش از طايفه عبد القيس به نام مسلم كه گفت : من قرآن را به ايشان عرضه مى كنم اى امير مؤ منان ، و اين كار را به خاطر خدا انجام مى دهم .
اميرالمؤ منين از روى دلسوزى از او روى گرداند و براى مرتبه دوم ندا كرد: كيست كه اين قرآن را بگيرد و بر آن قوم عرضه كند و بداند كه كشته خواهد شد و بهشت بر او واجب خواهد شد؟ باز هم همان جوان برخاست و گفت : من عرضه مى كنم . اميرالمؤ منين اين بار نيز به او توجه نكرد و براى بار سوم ندا كرد. باز جز آن نوجوان كسى بر نخاست .
حضرت قرآن را به او داد و گفت : به سوى ايشان برو و قرآن را بر ايشان عرضه كن و به آنچه در آن است فرا بخوان .
جوان پيش رفت و مقابل صف ها ايستاد و مصحف را گشود و گفت : اين كتاب خداى عزوجل است ، و اميرالمؤ منين شما را به آنچه در آن است دعوت مى كند، عايشه گفت : او را با نيزه بزنيد خدا او را زشت گرداند. پس ‍ به وسيله نيزه ها بر او هجوم بردند و از هر طرف او را زخمى كردند. مادرش ‍ كه در صحنه حاضر بود. فرياد كرد و خود را روى او انداخت و او را از صحنه بيرون كشيد. عده اى از لشكريان اميرالمؤ منين به او كمك كردند تا پيكر (بى جان ) او آورده در مقابل اميرالمؤ منين نهادند مادر مسلم مى گريست و چنين مى سرود:
خدايا مسلم آنها را (به خيز و صلاح ) فرا خواند.
كتاب خدا بر ايشان تلاوت كرد و از آنها نترسيد.
ولى ايشان نيزه هاى خون را از خون او رنگين كردند.
در حالى كه مادرشان (عايشه ) ايستاده بود و نظاره مى كرد.
و آنها را به كشتار فرمان مى داد و بازشان نمى داشت .(108)
56 پوشيدن زره بدون پشت  
طلحه و زبير در روز جمل سر انجام به غير جنگ راضى نشدند و حمله را آغاز كردند. آن گاه حضرت دستور جهاد را صادر نمود و زره بدون پشت خود را خواست كه بعد از رحلت حضرت رسول صلى الله عليه و آله تا آن روز آن را نپوشيده بود. ميان دو كتف زره اندكى شكافته بود.
اميرالمؤ منين عليه السلام در حالى كه بند كفش در دست داشت آمد. ابن عباس گفت : يا اميرالمؤ منين ، مى خواهى با اين بند چه كنى ؟ حضرت فرمود: قسمت پاره زره را ببندم ، ابن عباس گفت : آيا در چنين روزيى اين زره را به تن مى كنى ؟! حضرت فرمود: چه اشكالى دارد؟ گفت : برايت مى ترسم . حضرت فرمود: نترس ، كسى از پشت سر من نمى آيد. اى ابن عباس ، سوگند به خدا! هرگز در جنگ فرار نكرده ام (109).
57 آخرين لحظات شهادت  
حبيب بن عمر مى گويد (براى عيادت ) اميرالمؤ منين عليه السلام وارد شدم . روى زخم را باز كردم و گفتم : يا اميرالمؤ منين اين زخم چيزى نيست و براى تو مشكلى ندارد.
فرمود: اى حبيب ، سوگند به خدا من در اين ساعت از شما جدا مى شوم . در اين هنگام من گريه كردم و ام كلثوم نيز نيز گريست .
فرمود: دخترم چرا گريه مى كنى ؟ گفت : مفارقت خود را در اين ساعت يادآور شدى .
فرمود: دخترم گريه نكن . سوگند به خدا اگر آنچه را پدرت مى بيند مى ديدى گريه نمى كردى .
حبيب مى گويد: گفتم : چه مى بينى يا اميرالمؤ منين ؟ فرمود: ملائكه آسمان و پيامبران را پشت سر هم مى بينم كه ايستاده اند تا مرا ملاقات كنند، و اين برادرم رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه نزد من نشسته است و مى گويد: بيا، آنچه در پيش رو دارى بهتر است از آنچه در آن هستى .
حبيب مى گويد: هنوز از نزد حضرت خارج نشده بودم كه روحش به ملكوت اعلى پرواز كرد.(110)فصل سوم : گفتگوهاى اميرالمؤ منين عليه السلام با خلفا 
58 بيعت نكردن امير مؤ منان و احتجاج آن حضرت  
پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و ماجراى سقيفه و بيعت مردم با ابوبكر، عمر گروهى به سوى خانه فاطمه عليها السلام روان شد، چون به در خانه رسيد صدا زد: بيرون بياييد و بيعت كنيد.
كسانى كه در منزل بودند نپذيرفتند. از آن ميان زبير با شمشير كشيده خارج شد. شمشيرش را گرفتند و به ديوار زدند، سپس او و على عليه السلام و بنى هاشم را به سوى مسجد بردند، در حالى كه اميرالمؤ منين عليه السلام مى گفت : من بنده خدا و برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم . چون به پيش ابوبكر رسيدند، به اميرالمؤ منين عليه السلام گفتند: بيعت كن .
حضرت فرمود: من بر اين امر سزاوارتر از شما هستم ، بيعت نمى كنم و شايسته است شما با من بيعت كنيد. اين امر را از انصار گرفتيد و به قرابت رسول خدا استدلال كرديد و آنان زمام امر و امارت را به شما سپردند. من نيز به مانند آن چه به انصار استدلال كرديد احتجاج مى كنم . پس اگر از خدا مى ترسيد با ما انصاف كنيد، و حق ما را بشناسيد آن چنان كه انصار حق شما را شناختند؛ و وگرنه آگاهانه در جايگاه ظلم قرار مى گيريد.
عمر گفت : تو را رها نمى كنيم تا بيعت كنى .
حضرت فرمود: شير را بدوش تا سهمى براى تو باشد! امروز كار او را تقويت كن تا فردا به سوى تو برگرداند، نه به خدا سوگند سخ