رى از مردم صاحب نام و نشان اهل مدينه هم به آنها پيوستند.
عثمان چون از جريان مطلع شد، سراغ اميرالمؤ منين فرستاد كه يا ابا الحسن به سوى اين گروه برو و آنها را از مقصودشان بازدار.
على عليه السلام به سوى ايشان رفت . تا اميرالمؤ منين را ديدند خوش آمد گفته و اظهار داشتند: يا اباالحسن خود مى دانى كه اين مرد چه كارهاى ناروايى انجام داده است و مسلمانان از دست او و كار گزارانش چه مى كشند، ما پيشتر او را ملاقات كرده از كارهاى ناشايست باز داشتيم او اعتنا نمود و به حرف هاى ما گوش فرا نداد؛ و اين كار بيشتر او را بر ضد ما بر انگيخت اكنون آمده ايم و مى خواهيم از حكومت مسلمانان كنار برويد و از همسران رسول اكرم صلى الله عليه و آله و مهاجر و انصار اجازه گرفتيم براى وارد شدن به مدينه و الآن هم بر اين نظر هستيم .
حضرت فرمود: صبر كنيد و در كارى كه عاقبت آن معلوم نيست شتاب نكنيد. ما پيشتر در مورد چيزى او را باز داشتيم و او برگشت . شما هم برگرديد.
گفتند: يا اباالحسن ، هرگز! ما قانع نمى شويم جز اين كه كنار رود و مسؤ وليت را كسى به عهده بگيرد كه امانت دارى او مورد اطمينان باشد.
حضرت برگشت و عثمان را از گفتار آنان آگاه كرد. عثمان بيرون آمد و منبر رفت و خطبه خواند و مردم را به يارى خود و دفع آن گروه فراخواند. عمر و عاص از پاى منبر گفت : اى عثمان مردم را به هلاكت افكنده اى و آنان نيز با تو چنين كرده اند. پس در پيشگاه خدا توبه كن ... سرانجام عثمان دست هايش را بلند كرد و سه مرتبه اظهار توبه كرد.
اميرالمؤ منين عليه السلام ، جريان كار و توبه عثمان را به اطلاع آن گروه رساند. ولى آنها راضى نشده وارد شهر شدند و از مهاجران ، طلحه و زبير به آنها پيوستند و عامه انصار نيز بر اين نظر بودند.
باز هم على عليه السلام پا در ميانى كرد و گفت : اى گروه ، از خدا بترسيد. از اين مرد چه مى خواهيد؟! آيا بازگشت نكرد؟ آيا بر بالاى منبر آشكارا توبه نكرد؟! حضرت پيوسته با آنها با رفق و مدارا صحبت كرد تا اين كه خشم ايشان را فرو نشاند.
آن گاه اهل مصر تقاضا كردند كه حضرت وساطت كند تا عثمان عبدالله بن سعد بن ابى سرح (117) را از حكومت مصر عزل كند. اهل كوفه نيز چنين تقاضايى در مورد سعيد بن عاص (118)، و اهل نهروان در مورد ابن كريز(119) داشتند.
اميرالمؤ منين بر عثمان وارد شد و با او صحبت كرد تا او را به قبول تقاضاى ايشان راضى نمود و عثمان در آن موارد عهد و ميثاق سپرد. حضرت به سوى قوم برگشت و آنها را از تضمين عثمان باخبر ساخت و مراقبت كرد تا آنها متفرق شدند و هر گروهى به وطن خود بازگشت .
اهل مصر در مسير بازگشت خود با سوارى شتابان مواجه شدند. چون دقت كردند ديدند غلام عثمان است كه بر شترى از شتران او سوار است . چون از او بازجويى كردند، گفت : عثمان مرا پى كارى فرستاده است ؛ و از جواب دادن امتناع مى كرد. سرانجام فهميدند كه به مصر مى رود و نامه اى همراه دارد. نامه را گشودند و ديدند كه از عثمان است . به عبدالله بن ابى سرح به اين مضمون : وقتى نامه من به تو رسيد گردن عمرو بن بديل و عبد الرحمن بلوى را بزن و دست و پاى علقمه ، كنانه و(120)عروه را قطع كن . سپس بگذار در خون خودشان غوطه ور شوند. وقتى مردند آنها را بردار بكش .
چون چنين ديدند غلام را دستگير كرده به سوى مدينه بازگشتند و در آن جا با اميرالمؤ منين عليه السلام ملاقات و نامه را تقديم كردند. حضرت با ديدن نامه نگران شد و نزد عثمان رفت و فرمود: مرا در كارى واسطه قرار دادى و من نهايت تلاش خود را كردم و براى تو خيرخواهى نمودم و تو را از دست آن گروه رهايى بخشيدم !
عثمان گفت : حالا چه شده است ؟
حضرت نامه را بيرون آورد و خواند. عثمان انكار كرد. حضرت فرمود: آيا اين خط را مى شناسى ؟ گفت شبيه است . حضرت فرمود: مهر را مى شناسى ؟ گفت : مهر زده مى شود! فرمود: اين شتر كه در بيرون خانه است مى شناسى ؟ گفت : شتر من است . ولى من دستور نداده ام كسى آنرا بگيرد و سوار شود.
فرمود: غلامت را چه كسى فرستاده است ؟ گفت : بدون دستور من فرستاده شده است .(121)
حضرت فرمود: من ديگر كنار مى كشم و تو خود مى دانى با كار خودت و اصحاب و ياوران خودت .
حضرت به خانه رفت و در را به روى خود بست و به كسى اجازه ملاقات نداد.(122)
63 اصرار بر اجراى حكم قصاص و دفاع از خون هرمزان 
وقت كشته شد، عبيدالله ، پسر عمر، هرمزان (123) و دو نفر ديگر را به اتهام همدستى در قتل عمر كشت . اميرالمؤ منين از عثمان خواست تا عبيدالله را در مقابل كشتن هرمزان و آن دو تن ديگر قصاص كند. عثمان در اجراى حد الهى سستى ورزيد و بهانه كرد كه ديروز پدرش كشته شد، اگر امروز او را بكشيم مسلمانان محزون مى شوند، و ديگر اين كه ممكن است كار حكومت خود او نيز آشفته شود. بالاخره گفت كه هرمزان مرد غريبى است كه ولى (دم كه مطالبه خونش كند) ندارد و من ولى كسى هستم كه ولى نداشته باشد و نظر من عفو قاتل اوست .
حضرت فرمود: امام نمى تواند حدى را كه حق مردم است عفو كند؛ و تو نمى توانى فرزند عمر را عفو كنى . اگر مى خواهى قصاص را از دور كنى ، ديه اش را به مسلمانان كه ولى هرمزان هستند بپرداز و همراه بيت المال در ميان مستحقان تقسيم كن .
اميرالمؤ منين چون تعلل عثمان در اجرايى حد و امتناعش از انجام حكم خدا را ملاحظه كرد، خطاب به او فرمود: در روز حساب خون هرمزان از تو مطالبه خواهد شد. و من قسم مى خورم كه اگر چشمم به عبيدالله بن عمر بيفتد، على رغم كسانى كه نمى خواهند، حق خدا را از او خواهم گرفت .
عثمان شبانه عبيدالله را خواست و به او گفت كه از دست اميرالمؤ منين عليه السلام فرار كند؛ و او شبانه از مدينه خارج شد و عثمان نامه اى به او داد و در كوفه محلى را تيول او كرد كه به كويفه ابن عمر مشهور شد و او در آنجا بود تا وقتى كه حضرت على عليه السلام به حكومت رسيد. آن گاه به سوى معاويه فرار كرد و در جنگ بر ضد اميرالمؤ منين عليه السلام شركت جست .(124)
64 اجراى حد شرابخوارى بر حاكم كوفه 
اهل كوفه از وليد بن عقبه (125)، حاكم كوفه ، به عثمان شكايت برده و شهادت دادند كه وليد شراب خورده ، مست شده و نماز صبح را در حال مستى خوانده است . در محراب استفراغ كرده و در همانجا خوابيده و به جاى قرائت قرآن (در نماز) شعر مشهورى را خوانده است .
عثمان ناراحت شد و به شهود تندى كرد و دستور داد آنها را بزنند. كوفيان از رفتار عثمان به اميرالمؤ منين عليه السلام شكايت كردند.
حضرت بلند شد و نزد عثمان رفت . تا عثمان چشمش به آن حضرت افتاد، گفت : پسر ابوطالب چه شده ؟ آيا كارى پيش آمده ؟
فرمود: بلى امر بزرگى اتفاق افتاده است .
گفت : چيست ؟
فرمود: حدود الهى را تعطيل كرده و شهود را تنبيه كرده اى ؟
گفت : نظر تو چيست ؟
فرمود: نظر من اين است كه برادرت را بر كنار كنى و فرا بخوانى و حد را اقامه كنى .
گفت : در اين باره فكر مى كنم .
وقتى وليد جهت اقامه حد در مدينه حاضر شد، عثمان در حال خشم تازيانه را در حضور صحابه انداخت و گفت : هر كدام از شما مى خواهد، بر برادرم اقامه حد كند. ايشان از اين كار خوددارى كردند. اميرالمؤ م