د: اى سفيهان ، شما مى دانيد كه من در اين كار دخالتى ندارم ، و من بودم كه اهل مصر را از عثمان بازداشتم و كار او را بارها اصلاح كردم ، تقصير من چيست ؟!
سپس حضرت از ايشان كناره گرفت و عرض كرد: خدايا من از آنچه مى گويند و از خون عثمان چنانچه برايش اتفاقى بيفتد مبرا هستم .(132)
69 نا خشنودى بنى اميه و شرائط نا مشروع آن ها براى بيعت  
مردم پس از مرگ عثمان با على عليه السلام بيعت كردند، جز سه نفر از بنى اميه يعنى مروان بن حكم ، سعيد بن عاص و وليد بن عقبه كه سخنگوى ايشان بود.
وليد خطاب به حضرت گفت : تو همه ما را نا خشنود كردى از خودم آغاز مى كنم : پدرم را در جنگ بدر باز داشتى و سپس كشتى . پدر سعيد را هم در بدر به قتل رساندى و پدر مروان را بد گفتى و باز گرداندن او از تبعيد و همراهيش با عثمان را بر او ايراد گرفتى . ما برادران تو و همانند تو از فرزندان عبد منافيم . ما به سه شرط با تو بيعت مى كنيم : 1 از خطاهايى كه انجام داده ايم در گذرى 2 آنچه از اموال در دست ما است به ما ببخشى . 3 قاتلان رئيس ما را مجازات كنى .
حضرت غضبناك شد و فرمود:
اما اين كه گفتى من شما را دچار ناراحتى و ناخشنودى كردم ، بايد بگويم ، اين حق بود كه شما را گرفتار كرد، اما اين كه جرم ها و خطاهاى شما در گذرم ، اين در اختيار من نيست كه از حق الله بگذرم ، نه در مورد شما و نه ديگران . اما اين كه اموالى كه در دست شما است نگيرم . آنچه براى خدا و مسلمانان است عدالت در آن باره شامل شما هم مى شود. اما مجازات قاتلان عثمان . اگر امروز كشتن آنها بر من لازم شود فردا بايد با آنها بجنگم ! ليكن بر من است كه شما را بر كتاب خدا و سنت پيامبر وا دارم و آن كس كه حق بر او سخت باشد، باطل بر او سخت تر خواهد بود. و اگر دلتان مى خواهد به هر جايى كه دوست داريد بپيونديد. مروان گفت : بيعت مى كنيم و پيش تو مى مانيم تا ببينيم چه مى شود.(133)
70 خير خواهى و خيانت مغيره 
مغيرة بن شعبه پيش حضرت آمد و گفت : به معاويه نامه بنويس و ولايت شام را به او واگذار و فرمان بده از مردم براى تو بيعت بگيرد، اگر اين كار را نكنى و تصميم به بركنارى او داشته باشى با تو خواهد جنگيد.
حضرت فرمود: ما كنت متخذ المضلين عضدا (من گمراهان را ياور نمى گيرم ). مغيره رفت و فردا باز آمد و گفت : من درباره پيشنهاد ديروز خود فكر كردم ديدم اشتباه است و راى و نظر تو صحيح تر است .
حضرت فرمود: آنچه مقصود تو بود بر من نهان نيست در مرتبه اول تو خير خواهى كردى و در مرحله دوم خيانت ورزيدى ! ليكن من براى صلاح و سود دنيا كارى را كه موجب فساد دينم شود انجام نمى دهم .(134)
71 عفو دشمنان 
وقتى اميرالمؤ منين عليه السلام از جريان جمل فراغت يافت عده اى از جوانان قريشى كه در سپاه دشمن شركت كرده بودند به حضورش آمده امان خواستند و تقاضا كردند بيعتشان را بپذيرد آنان ابن عباس را واسطه قرار دادند. حضرت وساطت ابن عباس را پذيرفت و به آنها اجازه ورود داد.
وقتى در محضرش قرار گرفتند، فرمود: واى بر شما اى گروه قريش برايى چه با من مى جنگيد؟! آيا جز به عدالت در ميان شما حكم كرده ام ؟! يا در تقسيم ، مساوات را مراعات نكرده ام ؟! يا ديگرى را بر شما برگزيده ام ؟! يا اين كه من از رسول خدا دورم ؟! يا در راه اسلام تلاش و گرفتاريم اندك بوده است ؟!
گفتند: يا اميرالمؤ منين ما برادران يوسفيم ، از ما در گذر و براى ما استغفار كن . حضرت رو به يكى از آنها كرد و فرمود: تو كيستى ؟
گفت من مساحق بن مخرمه معترف به لغزش ، مقر به خطا و توبه كننده از گناهم .
حضرت فرمود: از شما گذشتم و سوگند به خدا، در ميان شما كسى هست كه برايم مهم نيست با دستش بيعت كند يا با پشتش .
چون اگر هم بيعت بكند آن را خواهد شكست . سپس مروان بن حكم پيش ‍ آمد در حالى كه به شخصى تكيه كرده بود. حضرت پرسيد آيا زخمى هستى ؟ گفت : بلى يا اميرالمؤ منين ، و گمان مى كنم كه مرا خواهد كشت ! حضرت تبسم كرد و فرمود: نه و الله اين زخم ها تو را نخواهد كشت و اين امت از دست تو و فرزندانت روز سرخى را خواهند ديد، سپس مروان بيعت كرد و برگشت .
عبد الرحمن بن حارث بن هشام پيش رفت ، حضرت چون او را ديد فرمود: به خدا سوگند، تو و خاندانت صاحب آسايش و ثروت بوديد! و ليكن من از شما مى گذرم ، اما بر من ناگوار بود كه شما را در ميان اينان مى ديدم ، دوست داشتم اين جريان بر غير شما رخ مى داد. عبد الرحمن عرض كرد: اكنون متاءسفانه اين گونه شد. سپس بيعت كرد و برگشت .(135)
72 سخنان حضرت با بيعت شكنان 
مساحق (136) گويد: بعد از شكست اهل باطل در جنگ جمل عده اى از قريش ‍ از جمله مروان بن حكم فراهم آمده و به همديگر گفتيم كه ما به اين مرد (يعنى اميرالمؤ منين ) ستم كرديم و بدون جهت بيعتش را شكستم . او بر ما پيروز شد و ما پس از رسول خدا كسى را در رفتار زيباتر و در عفو نكوتر از او نديديم .
برخيزيد پيش او برويم و از آنچه انجام داده ايم پوزش بخواهيم . نزد وى رفته اجازه خواستيم . اجازه داد. وقتى در مقابلش قرار گرفتيم گوينده ما شروع به صحبت كرد. حضرت فرمود:
ساكت باشيد من شما را كفايت مى كنم ، من بشرى هستم مثل شما، اگر حق گفتم ، مرا تصديق كنيد، و اگر باطل گفتم به خودم برگردانيد.
شما را قسم مى دهم به خدا! آيا مى دانيد هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله رحلت كرد من نزديك ترين فرد به آن حضرت و به مردم بودم ؟ گفتند: بلى ، فرمود: اما از من رو برگردانديد و با ابوبكر بيعت كرديد. من خوددارى كردم و نخواستم همگرايى مسلمين را بشكنم و ميان جماعتشان تفرقه ايجاد كنم .
سپس ابوبكر پس از خود عمر را معرفى كرد. باز خوددارى نمودم و مردم را تحريك نكردم ، در حالى كه من مى دانستم . من به خدا و رسولش و به مقام رسولش اولى ترم . صبر كردم تا عمر كشته شد و مرا يكى از شش نفر قرار داد. باز من دوست نداشتم تفرقه بيندازم .
آن گاه با عثمان بيعت كرديد، سپس بر او خرده گرفتيد و او را كشتيد، و من در خانه نشسته بودم ، كه آمديد با من بيعت كرديد، چنانكه با ابوبكر و عمر بيعت كرديد پس چه شد كه به آن دو وفادار مانديد و با من وفا نكرديد؟! و چه چيزى شما را از شكستن بيعت آن دو باز داشت و به شكستن بيعت من فرا خواند.
گفتيم : يا اميرالمؤ منين همانند بنده صالح خداوند، يوسف باش هنگامى كه گفت : لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو اءرحم الراحمين (137)
حضرت فرمود: لا تثريب عليكم اليوم .
در ميان شما كسى است كه اگر با دستش با من بيعت كند با پشت بيعت شكنى خواهد كرد. منظور حضرت ، مروان بود.(138)
73 ملاك شناخت اهل حق و باطل 
حارث بن حوط ليثى به اميرالمؤ منين عليه السلام عرض كرد: آيا گمان مى كنى : طلحه و زبير و عايشه بر باطل اجتماع كرده اند؟!
حضرت فرمود: يا حار انك ملبوس عليك ، ان الحق و الباطل لا يعرفان باءقدار الرجال ، اعرف الحق تعرف اءهله و اعرف الباطل تعرف من اءتاه .
اى حارث در اشتباه افتاده اى ، حق و باطل با منزلت شخصيت ها شناخته نمى شوند. حق را بشناس تا اهل آن را بشناسى ، باطل را بشناس تا اهل را بشناسى .(139)
همين معنى در نهج البلاغه با اندكى تفاوت به شرح 