ذيل آمده است :
حارث بن حوط پيش اميرالمؤ منين عليه السلام آمد و گفت : آيا تصور مى كنى من اصحاب جمل را گمراه مى دانم ؟!
حضرت فرمود: تو زير پايت را نگاه كردى ولى بالاى سرت را نگاه نكردى و متحير شدى . تو حق را نشناختى تا اهل آن را بشناسى ، و باطل را نشناختى تا اهل آن را بشناسى .
حارث گفت : پس من همانند سعد بن ابى وقاص (140) و عبدالله بن عمر كناره جويى مى كنم .
فرمود: سعد و ابن عمر نه حق را يارى كردند و نه باطل را مخذول و منكوب ساختند (آيا تو هم مثل آنان مى شوى ؟!).(141)
74 جواب ابن ملجم 
ابن ملجم لعين كه شمشيرش را به هزار درهم خريده و با هزار درهم آن را مسموم كرده بود، پس از ضربت خوردن اميرالمؤ منين عليه السلام در حضور آن حضرت گفت : از خدا خواسته ام كه به وسيله آن بدترين مخلوقاتش را بكشد.
حضرت فرمود: خداوند دعايت را مستجاب كرد. يا حسن وقتى من مردم ، او را با همين شمشير به هلاكت برسان .(142)
75 مبارزه حضرت با كريب بن صباح 
صعصعة بن صوحان نقل مى كند در جريان جنگ صفين ، مردى از طايفه حمير به نام كريب بن صباح كه در ميان شاميان مشهورتر از او در جنگجويى نبود به ميدان آمد و مبارز طلبيد. سه نفر از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السلام به نوبت به جنگ او رفتند و يكى پس از ديگرى به شهادت رسيدند. كريب جنازه آن سه تن را روى هم انداخت و از روى غرور و سركشى بالاى آنها رفت و فرياد كرد آيا مبارزى باقى مانده است ؟
اميرالمؤ منين عليه السلام پيش رفت و فرياد كرد: واى بر تو اى كريب تو را از عذاب و نقمت پروردگار بر حذر مى دارم و به سنت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله فرا مى خوانم ، واى بر تو، فرزند هند جگر خوار تو را جهنمى نكند.
كريب جواب داد: اين حرفها را از تو بسيار شنيده ايم ، نيازى به آنها نداريم ، اگر مى خواهى جلو بيا، هر كس مشترى شمشير من باشد نتيجه اش اين است .
اميرالمؤ منين با ذكر لا حول و لا قوة الا بالله پيش رفت و بدون مهلت ضربتى به او زد كه افتاد و در خون غلتيد. آن گاه حضرت مبارز طلبيد دو نفر ديگر به نوبت پيش آمدند و هر دو به درك واصل شدند. امير مؤ منان باز هم مبارز خواست كسى پيش نيامد.
آن گاه ندا داد: اى گروه مسلمانان : الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم ... (143) واى بر تو اى معاويه بيا با من مبارزه كن و مردم را براى آنچه بين ما است به كشتن مده .
عمر و عاص به معاويه گفت : فرصت را غنيمت شمار، سه نفر از شجاعان عرب را كشته (و خسته شده ) من اميدوارم كه خدا تو را بر او پيروز گرداند! معاويه گفت : واى بر تو عمرو، سوگند به خدا مقصود تو اين است كه من كشته شوم و تو بعد از من به خلافت برسى ، دور شو، كسى چون من فريب نمى خورد.(144)
76 نمايندگان معاويه در حضور امير مؤ منان عليه السلام 
معاويه ، حبيب بن مسلمه فهرى (145)، و شر حبيل بن سمط(146)، و معن بن يزيد بن اخنس سلمى (147) را نزد على عليه السلام فرستاد.
حبيب بن مسلمه پس از حمد و ثنا گفت : عثمان بن عفان خليفه هدايت شده اى بود كه به كتاب خدا عمل مى كرد و به امر خدا بازگشت مى نمود. شما حيات او را سنگين پنداشتيد و مرگ او را دور دانستيد. پس بر او هجوم برده وى را به قتل رسانديد. اكنون كشندگان او را به ما تسليم كن تا قصاص ‍ كنيم ، و اگر مى گويى تو نكشته اى پس از كار مردم كناره بگير تا خودشان شور كنند و كسى را به اجماع براى ولايت خود برگزينند.
على عليه السلام فرمود: مادر برايت مباد! ولايت و كناره جويى از آن و دخالت در اين كار به تو ارتباطى ندارد. ساكت شو. جايگاه تو اينجا نيست و اين امور به تو نيامده است . حبيب برخاست و گفت : سوگند به خدا مرا در جايى كه دوست ندارى خواهى ديد.
على عليه السلام فرمود: تو كاره اى نيستى هر چند نيرو و لشكرت را هم فراهم كنى ! برو آنچه از دستت بر مى آيد انجام بده .
شرحبيل بن سمط گفت : من نيز اگر صحبت كنم همانند سخنان رفيقم را خواهم گفت ، آيا براى من غير از اين جوابى دارى ؟
على عليه السلام فرمود: غير از جوابى كه به او دادم جوابى براى تو و رفيقت دارم . پس ، حمد و ثنا به جا آورد و گفت : اما بعد، همانا خداوند، پيامبر صلى الله عليه و آله را مبعوث كرد و به وسيله او مردم را از گمراهى نجات بخشيد و از هلاكت دور كرد و جدايى ها را به هم پيوست . آن گاه خداوند او را به سوى خود پذيرفت در حالى كه حضرتش وظيفه خود را ادا كرده بود... .
پس از ابوبكر و عمر، عثمان عهده دار امور مردم شد، و كارهايى انجام داد كه مردم بر او ايراد گرفتند و به سويش رفته او را كشتند.
آنگاه مردم به سوى من كه از كارشان كناره گرفته بودم آمدند و گفتند بيعت ما را بپذير چون امت به غير تو راضى نيست و ما مى ترسيم اگر نپذيرى مردم متفرق و گروه گروه بشوند، پس بيعت را پذيرفتم و جز به مخالفت دو نفر (طلحه و زبير) كه با من بيعت كردند و معاويه نيم انديشيدم . معاويه اى كه سابقه اى در دين و پيشينه ى راستين در اسلام ندارد. آزاد شده فرزند آزاد شده است و حزبى از احزاب ، كه پيوسته خود و پدرش با خدا، پيامبر و مسلمانان دشمنى ورزيدند تا آن كه از روى ناچارى پذيراى اسلام گشتند.
جاى شگفتى است همراهى و پيروى شما نسبت به او، در حالى كه اهل بيت پيامبرتان را رها كرده ايد؛ اهل بيتى كه جدايى از آنها و مخالفت با ايشان براى شما سزاوار نيست و نه اين كه ديگران را با آنها برابر شماريد. من شما را به كتاب خداى عزوجل و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و از بين بردن باطل و احياى معالم دين دعوت مى كنم . اين سخنان را مى گويم و براى خود و هر مؤ من و مسلمانى استغفار مى كنم .
شرحبيل و معن بن يزيد گفتند: آيا گواهى مى دهى كه عثمان مظلوم كشته شد؟
حضرت فرمود: من اين را نمى گويم . آن دو گفتند: هر كس شهادت ندهد كه عثمان مظلوم كشته شده است ، ما از او بيزار هستيم . سپس بلند شدند و رفتند. حضرت اين آيه شريفه را قرائت كرد: همانا تو نمى توانى هر كه را دوست دارى راهنمايى كنى ، ليكن خداست كه هر كه را بخواهد راهنمايى مى كند، و او به راه يافتگان داناتر است .(148)
سپس رو به ياران خود كرد و فرمود: تلاش اينها در گمراهيشان از تلاش شما در حقتان و اطاعت امامتان ، بيشتر نباشد.(149)
77 پيشنهاد مرد شامى و پاسخ حضرت  
مردى از اهل شام ميان دو صف درآمده فرياد مى كرد: يا ابا الحسن ، يا على ، بيرون بيا. امير مؤ منان به سوى او رفت ، به گونه اى كه گردن اسب هايشان به هم رسيد. مرد گفت : يا على تو در اسلام و هجرت داراى سابقه اى آيا مطلبى را بر تو عرضه كنم كه اين خون ها نريزد و اين جنگ ها به تاءخير افتد تا (در آينده ) ببينى نظرت چيست ؟
حضرت فرمود: آن مطلب كدام است ؟
گفت : تو به سوى عراق خود بر مى گردى و ما بين تو و عراق مانعى ايجاد نمى كنيم . ما نيز به سوى شام خود بر مى گرديم و تو ميان ما و شام مانع نمى شوى .
حضرت فرمود: برايم روشن شد كه تو اين سخن را از روى خير خواهى و دلسوزى مى گويى ، براى من هم اين امر بسيار اهميت داشت و خواب از چشمم ربوده بود از اين رو اطراف قضيه را بررسى كردم تا به اين نتيجه رسيدم كه 