دو راه بيشتر وجود ندارد:
يا جنگ يا انكار آنچه خداوند بر محمد صلى الله عليه و آله نازل فرموده است . همانا خداوند از دوستانش خشنود نمى شود در صورتى كه در روى زمين معصيت انجام گيرد و آنها سكوت و مداهنه كنند. به معروف و اندارند و از منكر باز ندارند. از اين رو من جنگ را براى خود از چاره جويى درباره زنجيرهاى دوزخ آسان تر يافتم .(150)
78 متخلفان از جنگ و درخواست عطا 
عبدالله بن عمر، سعد بن ابى و قاص ، مغيرة بن شعبه و عده اى ديگر كه از اميرالمؤ منين عليه السلام كناره گرفته و در جنگ جمل و صفين شركت نكرده بودند، به حضور اميرالمؤ منين آمده و از حضرت عطايشان را خواستند.
حضرت فرمود: چرا از من كناره گرفتيد و تخلف كرديد؟
گفتند: عثمان كشته شد و ما نمى دانيم آيا ريخته شدن خون او حلال بود يا حرام ؟ او كارهايى انجام داده بود، سپس او را توبه داديد و او توبه كرد. آن گاه در كشتن او اقدام كرديد و ما نمى دانيم آيا اين كار شما درست بود يا اشتباه ؟ در عين حال ما به فضيلت ، سابقه و هجرت تو آگاهيم .
حضرت فرمود: آيا شما نمى دانيد خداوند شما را به امر به معروف و نهى از منكر فرا خوانده و فرموده است : اگر دو گروه از مؤ منين با هم به نزاع و جنگ پردازند آنها را آشتى دهيد، و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا باز گردد.(151)
سعد گفت : يا على به من شمشيرى بده كه كافر را از مؤ من باز شناسد. من مى ترسم مؤ منى را بكشم و در نتيجه داخل آتش شوم .
على عليه السلام فرمود: آيا نمى دانيد عثمان پيشوايى بود كه با او بيعت كرده بوديد كه از او بشنويد و اطاعت كنيد. اگر او نيكوكار بود چرا او را واگذاشتيد و اگر گناهكار بود چرا با او مقاتله نكرديد؟! اگر عثمان آنچه را انجام داده درست بود، شما كه پيشوايتان را يارى نكرديد ستم كرده ايد و اگر كارهايش خلاف بود باز شما ستم كرده ايد، چون كسانى را كه امر به معروف و نهى از منكر كرده اند يارى نكرده ايد. شما (در كناره گيرى از جنگ جمل و صفين ) كه در رابطه با ما و دشمن ما به وظيفه الهى خود قيام نكرديد، نيز ستم روا داشتيد چرا كه خداوند مى فرمايد:
قاتلوا التى تبغى حتى تفى الى اءمر الله (152) (با گروه متجاوز بجنگيد تا به حكم خدا باز گردد).
آن گاه آنان را برگرداند و چيزى به ايشان عطا نكرد.(153)
79 انتقاد بى جا 
گوينده اى (سعد بن ابى وقاص ) به اميرالمؤ منين گفت : اى پسر ابوطالب تو به خلافت حريص هستى !
اميرالمؤ منين فرمود: شما به خلافت حريص تر و دورتر هستيد و من سزاوارتر و نزديكتر هستم . من حق خود را طلب مى كنم و شما بين من و حقم مانع مى شويد و مرا از آن باز مى داريد. چون حضرت با دليل و برهان او را در ميان گروه حاضران منكوب ساخت . مبهوت شد به گونه اى كه نمى دانست چه بگويد.(154)
80 اعتراض اشعث به موقعيت ايرانيان 
روز جمعه على عليه السلام بر فراز سكويى از آجر خطبه مى خواند صعصعة بن صوحان (155) هم حاضر بود. اشعث (156) به مسجد آمد و پاى بر سر مردم مى نهاد و پيش مى رفت تا اين كه نزديك حضرت رسيد آن گاه گفت : يا اميرالمؤ منين اين سرخ رويان (موالى و عجم ) پيش روى تو بر ما غلبه يافته اند.
اميرالمؤ منين عليه السلام از اين سخن خشمگين شد. صعصعه گفت : اشعث چه مى كند؟! اكنون اميرالمؤ منين عليه السلام رازى از عرب را كه تا كنون پنهان بود آشكار خواهد ساخت .
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: چه كسى مرا از كيفر دادن به اين مردم ستبر اندام بى فايده كه تا نيمروز بر فراش خود مى غلتند معذور مى دارد، در حالى كه گروهى در شدت گرماى روز به ياد خدا مشغولند؟! او از من مى خواهد كه ايشان را طرد كنم ، و آن گاه از ستمكاران باشم ! سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و خلق را آفريد همانا از محمد صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: به خدا قسم آنان شما را براى بازگشت به دين خدا خواهند زد آن چنان كه شما در آغاز آنان را براى پذيرش دين زديد.
مغيره ضبى گويد: اميرالمؤ منين نسبت به موالى (عجم ها) تمايل داشت و به آنها مهربان بود بر عكس عمر كه شديدا از آنها دورى مى كرد.(157)
81 سؤ ال بى مورد سعد وقاص  
هنگامى كه اميرالمؤ منين عليه السلام در ضمن خطبه فرمود: پيش از آن كه مرا نيابيد از من بپرسيد، سوگند به خدا چيزى از آينده و گذشته از من نمى پرسيد مگر اين كه جوابتان مى دهم .
سعد بن ابى وقاص بلند شد و گفت : يا اميرالمؤ منين بگو در سر و ريش من چند تار مو است .
حضرت فرمود: به خدا قسم حبيبم پيامبر خدا به من خبر داده است كه تو چنين سؤ الى را از من مى كنى . در سر و روى تو تار موئى نيست مگر اين كه در ريشه آن شيطانى نشسته است و در خانه تو بزغاله اى است كه فرزندم ، حسين ، را مى كشد.
عمر سعد در آن روز كودكى بود كه تازه راه افتاده بود.(158)
در نقل ديگرى آمده است كه اگر بيان دليل براى پاسخ سؤ ال تو مشكل نبود، تو را از آن آگاه مى كردم . نشانه اين مطلب خبرى است كه در مورد... و بزغاله ملعون تو گفتم . پسرش عمر سعد در آن هنگام هنوز راه نيفتاده بود و بر چهار دست و پا راه مى رفت .(159)فصل پنجم : گفتگوهاى اميرالمؤ منين عليه السلام با طلحه ، زبير و عايشه 
82 ديدار با طلحه براى جلوگيرى از محاصره عثمان 
وقتى عثمان پيشنهاد بركنارى خود را نپذيرفت ، طلحه و زبير كه مردم هم همراهشان بودند او را در محاصره قرار دادند و به تدريج محاصره را تشديد كرده و وى را از دسترسى به آب محروم كردند.
عثمان پيش على عليه السلام فرستاد كه طلحه و زبير مرا از تشنگى مى كشند، اما مرگ با سلاح بهتر است . حضرت بيرون آمد و در حالى كه دست در دست مسور بن مخرمه زهرى (160) داشت به منزل طلحه رفت . طلحه خوش آمد گفت و احترام كرد. على عليه السلام فرمود: عثمان به من رسانده كه شما او را از تشنگى مى كشيد و اين خوب نيست و او كشته شدن با سلاح را ترجيح مى دهد. من با اين كه تصميم گرفته بودم بعد از جريان اهل مصر كسى را از عثمان باز ندارم ، اما دوست مى دارم كه او به آب برسانيد تا سپس ببينيد نظرتان چيست .
طلحه گفت : نه به خدا سوگند، چشم او روشن نخواهد شد و نخواهيم گذاشت بخورد و بياشامد.
حضرت فرمود: من گمان نمى كردم شخصى از قريش تقاضاى مرا رد كند. اين طلحه ، از اين كار دست بردار.
گفت : يا على تو در اين زمينه كاره اى نيستى .
اميرالمؤ منين خشمگين برخاست و فرمود: ابن حضرميه (طلحه ) به زودى خواهد فهميد كه من كاره اى هستم يا نيستم .(161)
83 طلحه و زبير نخستين بيعت كنندگان 
هنگامى كه اميرالمؤ منين عليه السلام براى امتناع از پذيرش بيعت به اطراف مدينه پناه برده بود، طلحه و زبير بر آن حضرت وارد شدند و گفتند: دستت را بده تا با تو بيعت كنيم ، زيرا مردم به غير تو راضى نمى شوند. حضرت فرمود: من نياز به اين كار ندارم . من وزير و مشاور شما باشم بهتر از اين است كه امير شما باشم . گفتند: مردم غير تو را انتخاب نمى كنند و جز به تو تمايلى ندارند. دست بازكن تا در بيعت تو نخستين كس باشيم .
فرمود: بيعت من پنهانى نمى شود. صبر كنيد تا به مسجد بروم . گفتند: ما در اينجا بيعت مى كنيم ، سپس در مسجد نيز 