ه وارد كرد. چند روز در آنجا ماند. سپس اميرالمؤ منين دستور حركت صادر كرد. عايشه چند روز مهلت خواست ، و حضرت مهلت داد. چون مهلت سر آمد، حضرت او را همراه عده اى از زنان و مردان به سوى مدينه گسيل داشت .(180)فصل ششم : گفتگوهاى اميرالمؤ منين عليه السلام با خوارج 
93 مخالفت خريت بن راشد با على عليه السلام 
بعد از جريان حكميت ، خريت بن راشد(181) كه سر دسته سيصد نفر بود همراه سى تن از يارانش به حضور على عليه السلام آمد و گفت : يا على با تو تبعيت نمى كنم و پشت سرت هم نماز نمى خوانم و من فردا از تو جدا خواهم شد.
اميرمؤ منان فرمود: مادر برايت بگريد، در اين صورت پروردگارت را عصيان كرده ، پيمانت را شكسته اى و جز به خودت زيان نمى رسانى ؛ به من بگو: چرا مى خواهى چنين كنى ؟!
گفت : براى اين كه در كتاب خدا حكميت را روا داشتى و هنگامى كه كوشش ها به نهايت رسيد در انجام حق ، ضعف نشان دادى و به گروهى كه بر خود ستم كرده اند اعتماد كردى ، من تو را سرزنش مى كنم و از ايشان متنفرم و از همه شما دورى مى كنم .
حضرت فرمود: بيا كتاب را به تو آموزش دهم و درباره سنت ها با تو سخن بگويم و امورى را از حق بر تو بگشايم كه من نسبت به آنها از تو داناترم ، شايد آنچه را اكنون در نظر خود منكرى بازشناسى و آنچه را نسبت به آن جاهلى ، درك كنى و آگاه شوى .
گفت : پس من پيش تو باز مى گردم .
حضرت فرمود: شيطان تو را نفريبد و نادانى سبك و بى مقدارت نكند سوگند به خدا اگر طالب رشد و نصيحت باشى و از من بپذيرى تو را به راه رشد هدايت مى كنم .
آن بد بخت همان شب از كوفه خارج شد و بر نگشت .(182)
94 بى تقوايى خريت بن راشد 
وقتى خريت بن راشد كشته شد و خبر به حضرت على عليه السلام رسيد، فرمود: مادر برايش بگريد، چقدر عقلش ناقص و نسبت به پروردگارش ‍ گستاخ بود. زيرا او يك مرتبه پيش من آمد و گفت در ميان اصحابت كسانى هستند كه واهمه دارم از تو جدا شوند، نظر تو درباره آنان چيست ؟
گفتم : من با اتهام كسى را نمى گيرم و از روى گمان كسى را تعقيب نمى كنم و جز با كسى كه با من مخالفت و دشمنى كند نمى جنگم . آن هم پس از اين كه او را بخوانم و حجت را بر او تمام كنم . اگر توبه كرد و به سوى ما برگشت از او مى پذيريم و او برادر ماست و اگر جز جنگ به چيزى رضايت نداد، از خدا مدد مى جوييم و با او نبرد مى كنيم .
حضرت فرمود: مدتى از من دست برداشت تا اين كه مرتبه ديگر پيش من آمد و گفت : من مى ترسم عبدالله بن وهب راسبى (183) و زيد بن حصين (184) كار تو را فاسد كنند، من از آن دو مطالبى درباره تو شنيده ام كه اگر به گوش تو رسيده بود از آنها جدا نمى شدى تا اين كه آنها را به قتل مى رساندى يا در حبس ابد گرفتار مى كردى .
حضرت فرمود: گفتم : من با تو درباره آنها مشورت مى كنم ، نظر تو چيست ؟ گفت : نظر من اين است كه آنها را بخوانى و گردنشان را بزنى .
حضرت مى فرمايد: فهميدم كه او نه تقوا دارد و نه از عقل برخوردار است . آنگاه گفتم : سوگند به خدا من گمان نمى كنم تو فرد متقى و عاقل سودمند باشى ؛ و الله ، اگر من تصميم بر قتل آنها داشتم سزاوار اين بود كه بگويى : پروا پيشه كن چرا كشتن آنها را حلال مى شمارى ، در حالى كه نه كسى را كشته اند و نه با او ستيزه كرده اند و نه از طاعت تو خارج شده اند.(185)
95 توجيه على عليه السلام و بازگشت برخى از خوارج به سوى حضرت
در ماجراهايى كه بعد از حكميت پيش آمد اميرالمؤ منين عليه السلام سراغ يزيد بن قيس اءرحبى (186) را گرفت . خوارج دور او را گرفته اند و او را بزرگ مى شمارند.
حضرت بيرون آمد و به سوى خيمه يزيد بن قيس رفت و در آنجا دو ركعت نماز به جا آورد. سپس ايشان را مورد خطاب قرار داد و فرمود:
شما را سوگند مى دهم آيا مى دانيد من بيش از شما حكميت ميان خود و شاميان و دست برداشتن از جنگ را ناخوش داشتم ؟ و شما را آگاه كردم كه منظور ايشان از بلند كردن قرآن ها خدعه و فريب است . اما راءى و دستور من اطاعت نشد. آن گاه در عهدنامه حكميت قيد كردم كه داوران آنچه را كتاب خدا احياء كرده آنرا احيا كنند و آنچه را كتاب خدا نابود كرده ، از بين ببرند. پس اگر موافق قرآن حكم كردند ما حق مخالفت نداريم و اگر مخالفت كردند و لغزيدند ما از حكم آنها تبرى مى جوييم و ما در حقيقت قرآن را حكم قرار داده ايم نه مردان را.
گفتند: پس چرا در عهدنامه نامت را نوشتى و خود را اميرالمؤ منين نخواندى ؟ فرمود: وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله در جريان صلح حديبيه (187) نوشت اين مصالحه اى است ميان محمد رسول الله و سهيل بن عمرو، اهل مكه گفتند: اگر مى دانستيم تو رسول خدا هستى با تو نمى جنگيديم ! پس پيامبر نوشت : محمد بن عبدالله .
خوارج گفتند: گفتى آنچه گفت ، و از ميان ما آنان كه به حكميت مايل بودند به سوى خدا توبه كرده اند و آماده نبرد با شاميان هستند و تو اگر توبه كنى همراه تو هستيم وگرنه از تو كناره جويى خواهيم كرد. حضرت فرمود: اءتوب الى الله و اءستغفره من كل ذنب .(188) آن گاه خطاب به ايشان فرمود وارد شهرتان شويد خداى شما را رحمت كند. پس وارد شهر شدند و با آن حضرت براى بازگشت به جنگ بيعت كردند.(189)
96 تشابه صلحنامه حديبيه و قرار داد حكميت در صفين 
وقتى صلحنامه و عهدنامه حكميت نوشته شد، معاويه و شاميان از اين كه اسم على عليه السلام با لقب اميرالمؤ منين باشد امتناع كردند و گفتند اگر ما مى پذيرفتم كه او اميرالمؤ منين است با او جنگ نمى كرديم .
اميرالمؤ منين عليه السلام يادآورى كرد. در صلح حديبيه وقتى نوشته شد اين آن چيزى است كه محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سهيل بن عمرو بر آن مصالحه كردند.
سهيل گفت : اگر من شهادت مى دادم كه تو رسول خدايى با تو جنگ نمى كردم على عليه السلام گفت : من خشمگين شدم و گفتم : على رغم تو او رسول الله است .
رسول خدا فرمود: آنچه مى گويد آنرا بنويس ، همانا براى تو مثل اين جريان واقع خواهد شد و تو خواهى پذيرفت در حالى كه مجبور هستى .(190)
97 اصرار بر قبول صلح و حكميت و سپس اعتراض به آن 
وقتى اشعث نامه صلح را ميان صفوف لشكريان شام و عراق قرائت مى كرد، در گوشه و كنار لشكر عراق از جانب افرادى كه پيشتر اصرار بر قبول درخواست معاويه و پذيرش حكميت ابوموسى داشتند اعتراضاتى بلند شد كه لا حكم الا لله نمى پسنديم افراد در دين خدا حكم كنند، خداوند حكم خودش را در مورد معاويه و اصحابش امضا كرده يا بايدى كشته شوند يا اينكه حاكميت ما را بپذيرند. ما وقتى حكميت را پذيرفتيم اشتباه كرديم و گمراه شديم و الان توبه كرديم و بازگشتيم . (و خطاب به على عليه السلام گفتند:) تو هم مثل ما توبه كن و الا ما تو برائت مى جوييم .
على عليه السلام فرمود: واى بر شما! بعد از رضايت و بستن عهد و قرارداد برگردم ؟ آيا خداوند نمى فرمايد: وفا كنيد به عهد خدا وقتى معاهده كرديد و سوگندها را پس از استوار كردن آنها نشكنيد...(191). ولى خوارج نپذيرفتند و از آن حضرت برائت جسته به او نسبت شرك دادند.(192)
98 اصرار خوارج بر پيمان شكنى 
گروهى از خوارج كه در محلى به نام حروراء اجتماع كرده بودند به حضور على عليه السلام آمدند 