 گفتند: در روز جمل بر چه مبنايى مى جنگيديم ؟!
حضرت فرمود: بر مبناى حق . گفتند با اهل بصره چرا جنگيديم ؟ فرمود: به جهت بيعت شكنى و ياغى بودن ايشان . گفتند: اهل شام چگونه بودند؟ فرمود: اهل بصره و اهل شام تفاوتى ندارند. گفتند: پس چرا درخواست آتش بس معاويه را پذيرفتى ؟ فرمود: با من مخالفت كرديد و من از فتنه ترسيدم . گفتند: پس به كار پيشين خود برگرد. فرمود من به آنها عهدى سپرده ام كه مدت مشخصى دارد، و تا مدت به پايان نيامده براى من جنگ با ايشان جايز نيست و با داوران شرط كرده ايم كه مطابق كتاب خدا حكم برانند. اگر اين گونه كردند كه من به امر حكومت از همه مردم سزاوارترم . گفتند: معاويه هم ادعايى مثل تو دارد سپس حضرت را ترك كردند.(193)
99 پذيرش بيعت بر مبناى كتاب خدا و سنت پيامبر 
مردم پس از جنگ صفين بر سركوب خوارج اصرار مى ورزيدند ولى همت و تصميم اميرمؤ منان عليه السلام بعد از اين كه حكميت به نتيجه نرسيد. ادامه جنگ با معاويه و شاميان بود و در اين مورد خطبه خواند و مردم را روشن كرد. مردم فرياد بر آوردند: يا اميرالمؤ منين ، ما ياران تو ايم هر كجا مى خواهى ما را ببر با هر كسى كه تو دشمن باشى ما دشمنى مى كنيم . از اين رو با حضرت بر مبناى تسليم و رضايت بيعت كردند و حضرت كتاب خدا و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله را شرط كرد.
مردى از طايفه خثعم (براى بيعت ) پيش آمد، حضرت فرمود: بيعت كن بر مبناى كتاب خدا و سنت پيامبر. آن مرد گفت : نه وليكن بر مبناى كتاب خدا و سنت پيامبر و سنت ابوبكر و عمر بيعت مى كنم . حضرت فرمود: سنت ابوبكر و عمر در كنار كتاب خدا و سنت پيامبر قرار نمى گيرد؛ آن مرد جز با سنت ابوبكر و عمر بيعت را نپذيرفت و على عليه السلام هم جز بر مبناى كتاب خدا و سنت پيامبر بيعت را قبول نكرد. بعد از اصرار حضرت و امتناع او، حضرت فرمود: سوگند به خدا گويا مى بينم در اين فتنه به راه افتاده اى ، و گويا مى بينم سم اسبان لشكرم چهره تو را شكافته اند!
بلى آن مرد به خوارج پيوست ، راوى مى گويد: در روز نهروان كشته او را ديدم كه زير سم اسبان مانده و سر او شكافته بود، يادم از سخن على عليه السلام آمد گفتم : خدا خيرت دهد اى ابوالحسن ، لب ها را به سخنى نگشودى مگر اين كه همان گونه شد كه فرمودى !(194)
100 امام عليه السلام از شهادت خود خبر مى دهد 
جماعتى از مردم بصره نزد على عليه السلام آمدند؛ كه از جمله آنان مردى از رؤ ساى خوارج به نام جعد بن نعجه بود. او به حضرت ايراد گرفت كه چرا جامعه بهتر نمى پوشد؟ حضرت فرمود: اين گونه لباس مرا از خود پسندى دورتر مى دارد و براى تاءسى كردن مسلمانان به من شايسته تر است . آن خارجى گفت : از خدا بترس ، تو خواهى مرد، على عليه السلام گفت : خواهم مرد؟! نه به خدا، من كشته مى شوم . ضربتى بر سرم فرود مى آيد و محاسنم به خونم خضاب مى شود. اين قضايى است كه خواهد رسيد و عهدى است ديرين ، و آن كه دروغ بندد نوميد شود.(195)فصل هفتم : گفتگوهاى اميرالمؤ منين عليه السلام پيرامون جنگهاى سه گانه 
101 جنگ به فرماندهى اميرالمؤ منين عليه السلام فتنه نيست  
مردى به اميرالمؤ منين عليه السلام گفت : چه فتنه اى از اين بزرگتر كه كه بدريون (شركت كنندگان در جنگ بدر) با شمشير به جان هم افتاده اند.
حضرت فرمود: واى بر تو، آيا نبردى كه من امير و فرماندهش هستم فتنه است ؟! سوگند به آن كه محمد صلى الله عليه و آله را به حق مبعوث كرد و او را سرفراز نمود، من دروغ نمى گويم و به من هم دروغ گفته نشده است ، من گمراه نيستم ، مرا گمراه نيز نكرده اند و من اشتباه نكرده و منحرف نشده ام مرا به اشتباه نيز نينداخته اند. من برهان آشكارى از جانب پروردگارم درام كه آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ كرده و پيامبر نيز براى من بيان نموده است ؛ و در روز قيامت فراخوانده مى شوم در حالى كه گناهى ندارم . اگر گناهى داشته باشم ، جنگ با آنها موجب بخشش گناهانم مى شود.(196)
102 گذشت حضرت از فرزندان عثمان 
در جنگ جمل سعيد و ابان فرزندان عثمان اسير شدند. آن دو را پيش اميرالمؤ منين آوردند، بعضى از حاضران گفتند: يا اميرالمؤ منين اين دو را بكش . على عليه السلام فرمود: چه بد گفتيد من همه مردم را امان دادم ، آن وقت اين دو را بكشم . سپس حضرت رو كرد به آن دو و فرمود: از گمراهى خود بر گرديد و جدا شويد و هر كجا كه مى خواهيد برويد، و اگر دوست داريد پيش من بمانيد كه نسبت به خويشانتان صله رحم مى كنم . گفتند: يا اميرالمؤ منين ما بيعت مى كنيم و مى رويم ؛ سپس بيعت كرده و رفتند.(197)
103 فرمان اميرمؤ منان درباره فراريان و مجروحان دشمن و گرفتن غنائم
اميرالمؤ منين عليه السلام در جنگ جمل ميان اصحابش ندا كرد:
فراريان را تعقيب نكنيد، مجروحى را نكشيد و اموالشان را غارت نكنيد و (بدانيد) هر كس سلاح بر زمين گذارد ايمن است هر كس در به روى خود بست ايمن است .
از اين رو ياران اميرالمؤ منين عليه السلام در لشگرگاه اهل بصره با طلا و نقره و كالاهايى برخورد مى كردند و متعرض آنها نمى شدند، مگر سلاح جنگى يا چار پايانى كه دشمن به وسيله آنها جنگيده بود.
برخى از اصحاب حضرت گفتند: يا اميرالمؤ منين چگونه است كه جنگ و كشتار آنها بر ما حلال شد؟ اما اسير كردن زن و فرزند و گرفتن اموالشان حلال نشد؟ حضرت فرمود: زن و فرزند موحدان اسير گرفته نمى شوند و اموالشان به غنيمت در نمى آيد، مگر آن مقدارى كه در نبرد از آن سود جسته اند (سلاح ، اسب و مانند آن ).
پس آن چيزى را كه نمى دانيد رها كنيد و به آنچه ماءمور مى شويد ملتزم گرديد.(198)
104 زنان و بچه هاى اهل بغى (199) اسير نمى شوند 
در جنگ جمل عمار به اميرمؤ منان عليه السلام عرض كرد: نظرتان در مورد اسير گرفتن زنان و بچه ها چيست ؟ حضرت فرمود: راهى براى آن نمى بينم ؛ ما با مردانى كه به جنگ ما آمده بودند جنگيديم .
پس از تقسيم سلاح و اموال غنيمتى ميدان جنگ ، برخى از قاريان اصحاب گفتند: از فرزندان و اموال (بيرون از ميدان نبرد) هم براى ما سهمى قرار ده ، چطور خونشان شد ولى اموالشان نه ؟!
حضرت فرمود: بر اين زن و فرزند كه در دار هجرت (دار الاسلام ) هستند راهى نيست . ما با كسانى نبرد كرديم كه به جنگ ما آمدند و بر ما ستم كردند. اما اموالشان ، ميراث صاحبان ارث و خويشانشان است .
عمار گفت : فرارى ايشان را تعقيب كنيم ، و مجروحانشان را بكشيم ؟ حضرت فرمود: نه ! چرا كه من ايشان را امان داده ام .(200)
105 حكم غنيمت و اسير گرفتن در جنگ با بغات  
وقتى اصحاب جمل منهزم شدند، آنچه در لشرگاه آنها بود جمع آورى شد. آن گاه اميرالمؤ منين عليه السلام آن را پنج قسمت كرد و چهار قسمت آن را ميان رزمندگان پخش كرد.
وقتى وارد بصره شدند برخى از اصحاب گفتند: يا اميرالمؤ منين ذرارى (زنان و فرزندان ) و اموالشان را هم ميان ما تقسيم كن . فرمود: شما چنين حقى نداريد. گفتند: چگونه خونشان بر ما مباح شد ولى اسير گرفتن ذرارى آنها بر ما جائز نيست ،
حضرت فرمود:
مردان به جنگ ما آمدند ما هم با آنها جنگيديم . اما زنها و بچه ها، ما سلطه اى بر آنها نداريم چون مسلمان بو