ده و در دار هجرت قرار دارند و شما راهى براى آنها نداريد. آنچه در ميدان جنگ آوردند و در نبرد با شما به كار گرفتند و آنچه در لشرگاه است ، از آن شما است . اما آنچه در خانه هايشان است ، ميراث است ، كه طبق حكم خداوند به فرزندانشان مى رسد و زنان آنها(يى كه كشته شده اند) بايد عده نگهدارند و شما بر آنها و فرزندانشان راهى نداريد.
چون در اين زمينه گفت و گو و مراجعه زياد شد. حضرت با ناراحتى فرمود: پس تيرها(ى قرعه كشى ) را بياوريد و قرعه بزنيد ببينيد عايشه در سهم چه كسى قرار مى گيرد، كه او در راءس (اين فتنه ) است ؟! گفتند: استغفر الله ، از خدا بخشش مى خواهيم ، حضرت فرمود: من نيز از خدا بخشش ‍ مى خواهم .(201)
106 عفو بصريان 
اميرالمؤ منين وقتى بر اهل بصره پيروز شد و اموالى كه در ميدان جنگ بود تقسيم كرد. در ميان اهل بصره خطبه خواند و ايشان را سر زنش كرد و در ضمن آن فرمود: اى اهل بصره بيعت مرا شكستيد و دشمنان مرا يارى كرديد اكنون گمانتان چيست اى بصريان ؟
مردانى از اهل بصره برخاستند و گفتند: يا اميرالمؤ منين گمان نيك داريم و مى بينيم كه پيروز شدى و غلبه پيدا كردى ، اگر مجازات كنى ما مجرميم و اگر عفو كنى ، عفو در پيشگاه رب العالمين پسنديده تراست .
حضرت فرمود: از شما در گذشتم ، از فتنه بپرهيزيد. چون شما اولين كسان بوديد كه بيعت شكستيد و اتحاد امت را شكافتيد. از گناه خود برگرديد و در پيشگاه خداى خود از روى اخلاص توبه كنيد.(202)
107 سخنان حضرت با جنازه كعب و طلحة 
بعد از پايان جنگ جمل حضرت ميان كشته شدگان دشمن مى گشت و با برخى از آنها سخنانى مى گفت . از جمله به جنازه كعب به سور(203) گذشت كه هنوز قرآن بر گردنش بود؛ فرمود: جدا كنند و در محل پاكيزه اى قرار دهند سپس دستور داد او را بنشانند آن گاه فرمود: اى كعب بن سور من وعده خدا را حق يافتم آيا تو هم وعده پروردگارت را حق يافتى ؟ و سپس ‍ دستور داد او را بخوابانند.
با جسد طلحه نيز چنين سخن گفت . يكى از قاريان به آن حضرت گفت : اين سخنان چيست ؟ اين مغزها از كار افتاده است ، نه سخنى مى شنوند و نه جوابى مى گويند. حضرت فرمود: به خدا سوگند اين دو، سخن مرا شنيدند چنانكه اصحاب قليب (چاه بدر) كلام رسول خدا را شنيدند، و اگر اجازه سخن داشتند چيز عجيبى مشاهده مى كردى .
سپس به جنازه معبد فرزند مقداد كه در ميان كشتگان دشمن بود عبور كرد و فرمود: خدا پدرش را بيامرزد. راءى او درباره ما بهتر از نظر اين پسر بود. عمار گفت : حمد خدا را كه او را انداخت و گونه اش را بر زمين نهاد. به خدا قسم يا اميرالمؤ منين براى ما مهم نيست چه كسى با حق عناد مى ورزد، پسر يا پدر. حضرت فرمود: اى عمار خدا ترا بيامرزد و جزاى خير دهد.(204)
108 سرانجام زبير و تاءسف اميرالمؤ منين عليه السلام 
ابن جرموز وقتى زبير را به قتل رسانيد، سرش را بريد و پيش احنف بن قيس آورد. احنف او را به محضر اميرمؤ منان فرستاد او آمد تا وارد لشگرگاه اميرالمؤ منين شد و تا نزديك خيمه حضرت پيش رفت . آنجا با مالك اشتر مواجه شد. مالك گفت : كيستى ؟ گفت فرستاده احنف . گفت صبر كن تا برايت اجازه بگيرم . پس از تحصيل اجازه ، ابن جرموز وارد شد و سلام كرد و از جانب احنف پيروزى را تبريك گفت . سپس گفت : من فرستاده احنف هستم كه زبير را كشتم ، و اين سر و اين شمشير اوست ، و آن دو را مقابل حضرت نهاد. على عليه السلام پرسيد: چگونه او را كشتى و ماجرايش چگونه بود؟ ماجرا را گفت ، حضرت فرمود: شمشيرش را من بده ، شمشير را داد، حضرت گرفت و از غلاف بيرون كشيد و (با تاءسف ) فرمود: شمشير او! او را مى شناسيم : بارها پيشاپيش رسول خدا جنگيده بود ولى اينك كشته شدن و فرجام بد!(205)
در روايت ديگر آمده است كه حضرت شمشير را گرفت و حركت داد و فرمود: شمشيرى كه زبير چه بسيار با آن پيش روى پيامبر صلى الله عليه و آله جهاد كرد؛ وليكن اينك كشته شدن و فرجام بد! سپس به چهره زبير نگاه كرد و فرمود: با رسول خدا مصاحب و خويش بودى وليكن شيطان وارد دماغت شد و تو را به اينجا كشانيد!(206)
109 چرا اصحاب جمل كشته شدند 
يكى از متخلفان از جنگ جمل به نام ابوبرده بن عوف ازدى بعد از پايان خطبه اميرالمؤ منين عليه السلام در مسجد كوفه ، به پا خاست و گفت : اى اميرمؤ منان به نظر شما علت كشته شدن افرادى كه در اطراف عايشه ، زبير و طلحه گرد آمده بودند چه بود؟
فرمود: شيعيان و كارگزاران مرا كشتند؛ بر برادر ربيعه عبدى (207) و گروهى از مسلمانان كه حاضر نشدند بيعت خود را بشكنند و گفتند: ما مثل شما بيعت شكنى نمى كنيم و همانند شما غدر نمى ورزيم هجوم برده و ايشان را كشتند. من از آنها خواستم قاتلان برادرانم را تحويل دهند، تا قصاص كنم . سپس كتاب خدا ميان من و ايشان حاكم باشد. آنان امتناع كرده و به جنگ من برخاستند (اين ) در حالى كه بيعت من و خون حدود هزار نفر از شيعيان من بر گردنشان بود. به اين علت آنها را كشتم ، آيا تو در اين مورد ترديد دارى ؟
ابو برده گفت : تا كنون شك داشتم اما اكنون آگاه شدم (208) و اشتباه آن گروه ، و هدايت و حقانيت تو بر من آشكار گشت .(209)
110 حملات محمد حنفيه به لشكر شاميان 
در جنگ صفين على عليه السلام فرزندش محمد حنفيه را فرا خواند و فرمود: فرزندم به سوى لشكر دشمن يورش ببر. محمد به جناح راست لشكر حمله كرد و آنها را كنار زد و در حالى كه مجروح شده بود به سوى پدر بازگشت و گفت : پدر جان تشنه ام ! تشنه ام !
حضرت جرعه اى آب به او نوشانيد و بقيه را ميان زره و تن او ريخت ، در حالى كه خون از حلقه هاى زره بيرون مى زد.
اميرالمؤ منين عليه السلام اندكى به او مهلت داد سپس فرمود: فرزندم به جناح چپ حمله كن . محمد بر جناح چپ لشكر معاويه يورش برد و آنها را كنار زد و با زخم هايى باز گشت در حالى كه مى گفت : آب ! آب ! پدر جان ! حضرت باز هم جرعه اى آب به او داد و بقيه را ميان زره و بدن او ريخت و فرمود: بر قلب لشكر هجوم ببر. محمد به قلب لشكر دشمن حمله برد و افرادى از شجاعانشان را به هلاكت رساند. سپس برگشت در حالى كه اشك مى ريخت و زخم ها پيكر او را سنگين كرده بود. اميرمؤ منان بلند شد و ميان دو چشم او را بوسيد و خطاب به او فرمود: پدرت فدايت باد، سوگند به خدا فرزندم با اين جهادى كه در پيش روى من انجام دادى مرا مسرور كردى ، چرا گريه مى كنى ؟ از خوشحالى است يا از ناراحتى ؟!
محمد گفت : چگونه گريه نكنم ، سه مرتبه مرا در معرض مرگ قرار دادى و خدا مرا حفظ كرد و اينك مشاهده مى كنى كه من مجروح هستم و هر وقت به سوى تو بازگشتم تا اندكى مهلت به من بدهى مهلت ندادى اما به دو برادرم ، حسن و حسين ، چيزى از كارهاى جهاد را وا نمى گذارى . اميرالمؤ منين عليه السلام روى او را بوسيد و فرمود: تو، فرزند من هستى و اين دو فرزندان رسول خدا. آيا آنها را از كشته شدن محافظت نكنم ؟ محمد گفت : بلى پدر جان ، خداوند در مقابل هر آسيبى ، مرا فدايى تو و آن دو گرداند.(210)
111 حيله شاميان و گول خوردن ساده لوحان 
هنگامى كه جنگ صفين به پايان خود نزديك مى شد و پيروزى با اميرالمؤ منين عليه السلام و اهل عراق بود، شاميان با حيله گر