ى عمرو عاص و معاويه قرآن ها را به سر نيزه ها كرده فرياد كردند: اى اهل عراق كتاب خدا ميان ما و شما داور باشد.
اين امر باعث بروز اختلاف در ميان سپاه عراق شد. بزرگان با اخلاص سپاه اميرالمؤ منين مثل عدى بن حاتم ، مالك اشتر(211) و عمرو بن حمق (212) كه از حيله گرى معاويه و عمرو عاص آگاه بودند و مى دانستند كه اين كار نه از روى خيرخواهى بلكه براى جلوگيرى از شكست و نجات خودشان از مهلكه مى باشد، به ادامه نبرد نظر داشتند. اما ساده لوحان و منافقان مثل اشعث بن قيس ، بر توقف جنگ اصرار مى ورزيدند، حضرت اميرالمؤ منين وقتى اين حيله را مشاهده كرد، فرمود:
بندگان خدا! من سزاوارترين كسى هستم كه فراخوان كتاب خدا را اجابت كنم . ليكن معاويه ، عمروعاص ، ابن ابى معيط(213)، حبيب بن مسلمه و ابن ابى سرح ، اصحاب دين و قرآن نيستند. من آنها را از شما بهتر مى شناسم ، هم در كودكى و هم در بزرگسالى با آنها مصاحب بودم . آنها شرروترين كودكان و بدترين مردان بودند. اين كه به قرآن دعوت مى كنند اين كلمه حقى است كه باطل را از آن اراده نموده اند. به خدا سوگند بالا بردن قرآن ها به اين معنى نيست كه قرآن را مى شناسند و به آن عمل مى كنند بلكه خدعه و فريب است . بازوها و جمجمه هايتان را يك ساعت به من امانت دهيد همانا حق به مقطع و موقعيت خود رسيده و چيزى نمانده كه دنباله ظالمان بريده و قطع شود.
حدود بيست هزار زره پوش ، غرق در سلاح ، و شمشير به دوش كه چهره شان در اثر كثرت سجده سياه شده بود، به فرماندهى ، مسعر بن فدكى ، زيد بن حصين (214) و تنى چند از قاريان ، كه بعدا جزء خوارج شدند، پيش آمدند و آن حضرت را اميرالمؤ منين نخواندند. بلكه به اسم خطاب كرده گفتند:
يا على ! وقتى اين گروه ترا به كتاب خدا فرا مى خوانند اجابت كن وگرنه تو را مى كشيم ، آنسان كه عثمان را كشتيم ، سوگند به خدا اگر اجابت نكنى حتما اين كار را انجام مى دهيم .
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: واى بر شما! من اول كسى هستم كه به كتاب خدا فرا خوانده ام و اول شخصى هستم كه آن را پذيرفته ام . براى من جايز نيست و دينم اجازه نمى دهد كه به كتاب خدا فرا خوانده شوم و آن را نپذيرم . اصولا جنگ من با آن ها براى اين است كه به حكم قرآن ايمان بياورند. چون آنها از فرمان خدا سر بر تافته اند و پيمان او را شكسته اند و كتابش را به دور انداخته اند. من شما را آگاه كردم كه آنها با شما حيله كرده اند، آنها عمل به قرآن را مقصود ندارند.
گفتند: بفرست اشتر برگردد، مالك اشتر در صبح ليلة الهرير مى خواست داخل لشكرگاه معاويه شود.
على عليه السلام ، يزيد بن هانى را به سراغ اشتر فرستاد كه برگردد و او پيام حضرت را به اشتر رساند. اشتر گفت : به حضرت برسان ، موقعيت ايجاب نمى كند كه در اين ساعت مرا از جايگاهم دور سازى . من به پيروزى اميدوار شده ام ، عجله نكن . يزيد بن هانى برگشت و جريان را باز گفت و اين در حالى بود كه صداها از جانب اشتر بلند شده و نشانه هاى فتح و پيروزى اهل عراق و شكست و عقب نشينى شاميان آشكار شده بود. قاريان گفتند: سوگند به خدا، گمان مى كنيم اشتر را فرمان به ادمه جنگ داده اى . حضرت فرمود: آيا شما ديديد كه من با فرستاده ام مخفيانه سخن بگويم ؟
مگر نه اين است كه در حضور شما آشكارا و در حالى كه شما مى شنيديد با او حرف زدم ؟
گفتند: پس بفرست تا برگردد وگرنه از تو جدا مى شويم .
حضرت خطاب به يزيد بن هانى فرمود: واى بر تو اى يزيد. به مالك بگو برگردد كه فتنه رخ داده است .
يزيد پيام را رساند، اشتر گفت : آيا به جهت قرآن بر سر نيزه كردن اين گونه شده است . يزيد گفت : بلى .
مالك گفت : والله وقتى قرآن ها را بالا بردند من به وقوع اختلاف و تشتت پى بردم . اين از كارهاى ابن نابغه (عمروعاص ) است . سپس به يزيد بن هانى گفت : واى بر تو! نمى بينى دشمن چگونه گرفتار شده است ؟ نمى بينى چگونه خداوند به ما كمك مى كند؟ آيا سزاوار است اين موقعيت را رها كنيم و بر گرديم ؟
فرستاده حضرت گفت : آيا دوست دارى تو اينجا پيروز شوى و حضرت در جايگاه خودش حفاظت نشده و به دشمن تحويل داده شود؟! اشتر گفت : سبحان الله من هرگز اين را دوست ندارم .
يزيد گفت : آنها به حضرت گفتند كه به سراغ اشتر بفرست تا بيايد والاترا خواهيم كشت ، چنانكه عثمان را كشتيم يا اين كه تو را تسليم دشمن مى كنيم .
اشتر با ناراحتى تمام برگشت و بر سر آن گروه فرياد زد و ساده لوحى ايشان و حيله شاميان در حال شكست را ياد آور شد و به آنها گفت : به اندازه فاصله دو بار شير دوشيدن به من مهلت دهيد كه من پيروزى را مى بينم . گفتند: نه .
گفت : به اندازه يك تاخت اسب به من فرصت دهيد. گفتند: نه .
هر چه اشتر ايشان را نصيحت كرد، مؤ ثر واقع نشد. اشتر تندى كرد و به ايشان بد گفت . آنان نيز چنين كردند و با اشتر درگير شدند. تا اينكه اميرالمؤ منين عليه السلام بر سرشان فرياد زد و كوتاه آمدند.
اشتر گفت : يا اميرالمؤ منين لشكر را بر حمله به شاميان وادار كه شاميان در حال شكستند.
قاريان فرياد كردند: على ، اميرالمؤ منين ، حكميت را پذيرفته به حكم قرآن راضى شده است و جز اين نمى تواند بكند.
اشتر گفت : اگر اميرالمؤ منين راضى شده باشد من هم به آنچه آن حضرت رضايت دارد راضى هستم .
مردم مى گفتند: اميرالمؤ منين راضى شده است ، اميرالمؤ منين پذيرفته است ، و اين در حالى بود كه حضرت ساكت بود و به زمين نگاه مى كرد و كلمه اى سخن نمى گفت .
در اين ميان نامه هايى ميان اميرالمؤ منين عليه السلام از يك سو و معاويه و عمروعاص از سوى ديگر رد و بدل شد.
اشعث بن قيس به حضور على عليه السلام آمد و گفت : نمى بينم مگر اين كه مردم راضى شده اند و از اين كه دعوت به حكم قرآن را پاسخ مثبت داده اند خشنودند، اگر خواسته باشى پيش معاويه بروم و مقصود و در خواست او را دريافت كنم .
اميرالمؤ منين فرمود: اگر مى خواهى برو. اشعث پيش معاويه رفت و گفت : اى معاويه براى چه اين قرآن ها را بالاى نيزه ها برديد؟ معاويه گفت : براى اين كه ما و شما به حكم قرآن مراجعه كنيم . يك نفر كه مورد رضايت شما است بفرستيد. ما هم يك نفر مى فرستيم و از آنها تعهد مى گيريم كه به حكم قرآن عمل كنند و از آن تجاوز ننمايند. سپس هر چه آن دو بر آن اتفاق كردند پيروى مى كنيم . اشعث گفت : اين مطلب حقى است و پيش اميرالمؤ منين برگشت و ماجرا را گفت .
شاميان گفتند ما به عمروعاص رضايت داريم و او را انتخاب مى كنيم .
اشعث بن قيس و گروهى از قاريان كه بعدا جزو خوارج شدند، گفتند ما هم به ابوموسى اشعرى (215) رضايت داريم و او را انتخاب مى كنيم .
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: من به ابوموسى رضايت ندارم و صلاح نمى دانم او اين مسؤ ليت را به عهده بگيرد.
اشعث و قاريان گفتند: ما جز او به كسى رضايت نمى دهيم . چون او پيشتر ما را از آنچه پيش آمد بر حذر داشته بود.
اميرالمؤ منين فرمود: او مورد رضايت من نيست ، از من جدا شده و مردم را از يارى من باز داشته و فرار كرده است ، تا اين كه بعد از چند ماه من او را امان دادم ، ليكن من ابن عباس را بر مى گزينم .
گفتند: براى ما تو 