 ابن عباس فرقى نداريد. ما كسى را مى خواهيم كه نسبت به تو و معاويه بى طرف باشد و به هيچ كدام نزديكتر از ديگرى نباشد.
اميرالمؤ منين فرمود: پس من اشتر را برگزيدم .
اشعث گفت : مگر آتش جنگ را كسى جز اشتر بر افروخته است ؟ و آيا جز در حكم اشتر هستيم ؟ على عليه السلام فرمود: حكم اشتر چيست ؟ اشعث گفت : اين كه ما با شمشير آن قدر به همديگر بزنيم تا اين كه آنچه تو و اشتر مى خواهيد تحقق پيدا كند.
در نقل ديگر آمده است كه وقتى مردم حضرت را براى قبول حكميت مجبور كردند، حضرت فرمود: معاويه براى اين كار مطمئن تر و مناسب تر از عمروعاص را ندارد و جز او را معرفى نمى كند؛ و در مقابل قرشى جز قرشى سزاوار نيست . شما هم به وسيله ابن عباس با او مقابله كنيد، چرا كه عمروعاص هيچ گرهى نمى زند مگر اين كه ابن عباس آن را باز مى كند و هيچ گرهى را نمى گشايد مگر اين كه ابن عباس آن را مى بندد، و هيچ امرى را محكم نمى كند مگر اين كه ابن عباس آن را سست مى كند و هيچ امرى را سست نمى كند مگر اين كه ابن عباس آن را مستحكم مى كند.
اشعث گفت : نه به خدا سوگند، هرگز دو نفر مضرى (قريشى ) در اين كار حكومت نخواهند كرد، فردى از اهل يمن را قرار بده ، در صورتى كه آنها فرد مضرى قرار مى دهند.
حضرت فرمود: مى ترسم يمنى شما گول بخورد. چون عمروعاص اگر هواى نفسش در چيزى باشد خدا را در نظر نمى گيرد.
اشعث گفت : به خدا سوگند، اگر نتيجه حكومت آنها به دلخواه ما نباشد، در حالى كه يكى از آنها يمنى است ، اين براى ما محبوب تر است از اين كه هر دو آنها مضرى (قرشى ) باشند و به دلخواه ما حكم كنند.
حضرت فرمود: پس ، جز به ابوموسى رضايت نمى دهيد؟
گفتند: بلى . فرمود: پس آنچه مى خواهيد انجام دهيد. رفتند ابوموسى را كه از جنگ كناره گرفته بود آوردند.
اشتر آمد و گفت : يا اميرالمؤ منين ، مرا در مقابل عمروعاص قرار بده . سوگند به خدايى كه جز او معبودى نيست اگر چشمم به او بيفتد او را به قتل مى رسانم .
سپس احنف بن قيس آمد و عرض كرد: يا اميرالمؤ منين با شخص حيله گرى (عمروعاص ) كه در اول اسلام با خدا و پيامبر جنگيده ، مواجه شده اى ؛ و من اين شخص (ابوموسى ) را آزموده ام ، فرد ساده لوحى است و قبيله او با معاويه هستند، او صلاحيت اين كار را ندارد. اگر كسى را حكم قرار مى دهى مرا قرار مى دهى مرا قرار بده و اگر نمى پذيرى كه من حكم باشم . مرا فرد دوم يا سوم (در هياءت حكميت ) قرار بده ، براى اين كه عمروعاص گرهى نمى زند مگر اين كه من آن را مى گشايم و گرهى را باز نمى كند مگر اين كه آن را مى بندم و گرهى ديگر به نفع تو مى زنم كه از اولى محكمتر باشد.
چون پيشنهاد احنف به مردم ارائه شد، گفتند: جز ابوموسى را نمى پذيريم .(216)
112 تسليم مالك اشتر در برابر فرمان على عليه السلام 
وقتى قرارداد آتش بس و حكميت نوشته شد، به اميرالمؤ منين عليه السلام گفتند: اشتر به آنچه در اين نامه نوشته شده راضى نيست و نظرى جز جنگ با شاميان ندارد.
اميرالمؤ منين فرمود: بلى وقتى من راضى شوم اشتر راضى مى شود. و من رضايت دادم ، شما هم راضى شديد و بازگشت بعد از رضايت ، و تبديل و تغيير بعد از اقرار، جايز و به صلاح نيست ، مگر اين كه معصيت خدا انجام گيرد و از آنچه در كتاب خدا است تجاوز شود.
اما آنچه گفتيد كه اشتر دستور مرا و آنچه من بر آن رضايت دادم ، وا نهاده است ، او از چنين اشخاصى نيست و من اشتر را چنين نمى شناسم . اى كاش ‍ در ميان شما دو نفر مثل او بود، بلكه كاش يك نفر در دشمن شناسى مثل او بود و نظر او را داشت ، كه در آن صورت زحمت شما بر من اندك مى گشت و من اميدوار مى شدم كه برخى كژى هايتان راست گردد.(217)
113 پيش بينى محل قتل و عاقبت خوارج 
هنگامى كه حضرت تصميم به جنگ خوارج داشت به آن حضرت گفته شد: خوارج از پل نهروان گذشتند و به آن طرف آب رفتند.
حضرت فرمود: قتلگاه آنها اين طرف آب است ، سوگند به خدا ده نفر از ايشان نجات پيدا نمى كند و از شما هم ده نفر كشته نمى شود.(218)
هنگامى كه خوارج كشته شدند به آن حضرت گفته شد كه همه شان كشته شدند، فرمود: هرگز، و الله آنها نطفه هايى هستند در پشت مردها و رحم زن ها، هر وقت شاخى از آنها آشكار شود بريده خواهد شد، تا اين كه آخرشان دزد و راهزن مى شوند.(219)فصل هشتم : گفتگوهاى گوناگون اميرالمؤ منين عليه السلام 
114 اعلام آمادگى اهل كوفه براى فرمانبردارى 
اهل كوفه در محل ذى قار به اميرالمؤ منين عليه السلام پيوستند و هنگام ملاقات با حضرت سلام كرده گفتند: سپاس خداى را اى اميرالمؤ منين كه ما را به يارى تو مخصوص گردانيد و با نصرت تو به ما كرامت بخشيد. ما دعوت تو را از روى ميل ، پذيرفتيم . پس ، ما را به امر و فرمان خود وادار.
اميرالمؤ منين عليه السلام برخاست . حمد و ثناى الهى به جاى آورد، بر پيامبر صلى الله عليه و آله درود فرستاد؛ و سپس فرمود:
آفرين بر اهل كوفه ، خاندان ها و بزرگان عرب و اهل فضل و شجاعت ، و پر مهرترين عرب نسبت به رسول خدا و خاندانش ؛ به همين خاطر هنگامى كه طلحه و زبير بيعت مرا شكستند بدون اين كه ستمى كرده باشم يا حادثه اى پيش آمده باشد به سراغ شما فرستادم و از شما يارى خواستم .
به جانم سوگند، اى اهل كوفه ، چنانچه شما نيز مرا يارى نكنيد من اميدوارم كه خداوند خود از اراذل مردم و فرومايگان اهل بصره مرا كفايت فرمايد. و اين در حالى است كه بيشتر مردم و بزرگانشان و اهل فضل و دين از اين ماجرا كناره گرفته و اعراض كرده اند.(220)
115 گلايه حضرت از سستى كوفيان 
به اميرالمؤ منين عليه السلام خبر رسيد كه افراد معاويه به شهر انبار(221) هجوم آورده آنجا را غارت كرده اند. حضرت خود پياده بيرون آمد تا به (لشكرگاه ) نخيله (222) رسيد. مردم به جاى تو ايشان را كفايت مى كنيم .
فرمود: شما خود را كفايت نمى كنيد (و از آزار باز نمى داريد) چگونه ديگران را كفايت مى كنيد. اگر رعيتهاى پيشين از ستم حكمرانشان شاكى بودند، من از دست رعيت خود شاكى هستم . گويا من پيرو، و ايشان پيشوا، يا من فرمانبر و ايشان فرمانده اند.
پس از سخنان حضرت دو مرد پيش حضرت آمدند يكى از آنها گفت : من جز بر خود و برادرم تسلطى ندارم . به هر آنچه مى خواهى ما را فرمان بده .
فرمود: كجا آنچه من مى خواهم از شما دو نفر برآيد؟!(223)
116 لباس مندرس پيشوا 
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام لباس كهنه وصله دارى بر تن كرده بود، برخى در آن مورد با حضرت گفت و گو كردند.
حضرت فرمود: به وسيله اين لباس ، دل خاضع و متواضع مى شود و نفس ‍ اماره رام مى گردد و مؤ منان پيروى مى كنند.(224)
117 جلوگيرى از تشريفات و احترامات بى جا 
در مسير حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به سوى شام هنگام عبور از شهر انبار بزرگان شهر به احترام حضرت از اسب ها پياده شده و پيش روى حضرت دويدند. حضرت فرمود: اين چه كارى است كه مى كنيد؟
گفتند: اين روشى است كه ما بزرگان خود را به آن احترام مى كنيم .
حضرت فرمود: سوگند به خدا فرمانروايان شما از اين كار سودى نمى برند و شما به اين وسيله خود را در دنيا به رنج مى اندازيد و در آخرت به بدبختى گرفتار مى سازيد. و چه زيانبار 