ست مشقت و زحمتى كه در پس آن عذاب است و چه سودمند است راحتى و آسودگى اى كه همراه آن ايمنى از آتش ‍ جهنم است .(225)
118 استقبال ايرانى ها و مخالفت حضرت با تشريفات طاغوتى 
اميرالمؤ منين عليه السلام چون بر شهر انبار گذر كرد، دهقان هاى خاندان خوشنوشك از حضرت استقبال كردند و از مركب هاى خود پياده شده در كنار آن حضرت شروع به دويدن كردند.
حضرت پرسيد: اين چار پايان كه همراه شما است و اين كارى كه انجام داديد براى چيست ؟!
گفتند: اين كارى كه انجام داديم رفتار و شيوه اى است كه ما امراى خود را به وسيله آن احترام مى كنيم . اما اين مركب ها هديه اى است براى شما، و ديگران اين كه ما براى شما و مسلمانان غذا فراهم كرده ايم و براى چارپايانتان علف زيادى آماده ساخته ايم .
فرمود: اما اين رفتارى كه گمان مى كنيد مايه احترام حكمرانان شما است ، به خدا، امرا از آن سودى نمى برند و شما بدين وسيله روح و جسم خود را به زحمت وا مى داريد. ديگر اين كار را تكرار نكنيد. اما اين چهار پايان را اگر خواستيد از شما مى گيريم و از باب بدهى مالياتى حساب مى كنيم . و اما غذايى كه فراهم كرده ايد، دوست نداريم چيزى را از اموال شما بدون پرداخت بهاى آن بخوريم .
گفتند: يا اميرالمؤ منين قيمت مى كنيم و بهاى آن را مى گيريم . فرمود: در اين صورت قيمت واقعى آن را حساب نمى كنيد و ما به كمتر از آن قناعت مى ورزيم .
گفتند يا اميرالمؤ منين : ما دوستان و آشنايانى از عرب داريم ، آيا ما را از هديه دادن و ايشان را از پذيرش آن باز مى دارى ؟!
فرمود: همه عرب دوست شما هستند و براى كسى از مسلمانان سزاوار نيست هديه شما را بپذيرد. اگر كسى از شما گرفت به ما اطلاع دهيد. گفتند: يا اميرالمؤ منين ! ما دوست داريم هديه و كرامت ما را بپذيرى ، فرمود: واى بر شما ما غنى تر از شما هستيم .(226)
119 ارشاد مرد بصرى 
كليب مى گويد: از كشته شدن عثمان چندى نگذشته بود كه طلحه و زبير وارد بصره شدند و پس از مدتى اندكى على بن ابى طالب عليه السلام رو به سوى بصره نمود و در منزل ذى قار فرود آمد.
دو پيرمرد از اهل قبيله به من گفتند: ما را پيش اين مرد ببر تا ببينيم به چه چيزى فرا مى خواند. وقتى به ذى قار رسيديم و با حضرت ملاقات كرديم ، پرسيد: بزرگ بنى راسب كيست ؟ گفتم : فلانى . پرسيد: پس رئيس ‍ بنى قدامه كيست ؟ گفتم : فلانى . فرمود: آيا تو نامه هاى مرا به آن دو مى رسانى ؟ گفتم : بلى . سپس فرمود: آيا با من بيعت نمى كنيد؟ آن دو پيرمرد كه با من بودند بيعت كردند و من بيعت نكردم .
مردانى كه آثار سجده در سيماى آنان مشخص و همراه حضرت بودند مى گفتند: بيعت كن ، بيعت كن ، حضرت فرمود:
رهايش كنيد. گفتم : مرا قبيله ام به عنوان خبرگيرى فرستاده اند و من آنچه را ديده ام به اطلاعشان مى رسانم . اگر بيعت كردند بيعت مى كنم و اگر كناره جويى كردند من هم چنين كنم .
حضرت فرمود: اگر قبيله ات تو را براى يافتن آب و مرتع بفرستند و تو به نهر آب و مرغزارى برسى و قومت را خبر كنى ولى آنان از آمدن و استفاده خوددارى كنند آيا تو خود نيز استفاده نمى كنى ؟
من يكى از انگشتان حضرت را گرفتم و گفتم : بيعت مى كنم با تو كه مطيع تو باشم ، مادامى كه تو در طاعت خدايى و هنگامى كه خدا را معصيت كردى پس اطاعتى نسبت به تو در گردن من نباشد.
حضرت با صداى كشيده فرمود: بلى ؛ و من به عنوان بيعت ، دست به دست حضرت زدم .
سپس حضرت به شخصى به نام محمد بن حاطب كه در كنارى بود توجه كرد و فرمود: وقتى به سوى قبيله ات رفتى نامه ها و گفتار مرا به ايشان . آن شخص آمد و در حضور اميرالمؤ منين عليه السلام نشست و گفت : وقتى به سوى قبيله ام رفتم خواهند گفت كه نظر صاحب تو درباره عثمان چيست ؟ كسانى كه در اطراف حضرت بودند عثمان را ناسزا گفتند. ديدم كه كارشان حضرت را خوش نيامد و پيشانى اش عرق كرد و فرمود: خوددارى كنيد. از شما كه نمى پرسد.(227)
120 ارشاد مرد بصرى به نقل ديگر 
گروهى از اهل بصره براى تحقيق و روشن شدن مساءله و شناخت حقيقت حال اميرالمؤ منين و اصحاب جمل شخصى را پيش حضرت فرستادند هنگامى كه آن حضرت به نزديك بصره رسيده بود.
حضرت حقيقت حال و ماجراى خود با اصحاب جمل را بيان فرمود، به گونه اى كه آن مرد دانست وى بر حق است . آن گاه على عليه السلام به او فرمود: بيعت كن . مرد گفت من فرستاده گروهى هستم و از پيش خود كارى انجام نمى دهم تا به سوى ايشان بازگردم .
حضرت فرمود: اگر آنان ترا براى پيدا كردن سرزمينى داراى آب و گياه بفرستند و تو چنين محلى را پيدا كرده ايشان را خبر كنى و آنها با تو مخالفت كرده و در سرزمينى بى آب و علف فرود آيند، تو چه مى كنى ؟
گفت : آن ها را رها كرده و سرزمين داراى آب و گياه را انتخاب مى كنم . حضرت فرمود: پس دستت را دراز كن !
آن مرد مى گويد: سوگند به خدا وقتى حجت بر من تمام شد نتوانستم از بيعت خوددارى كنم ؛ و با آن حضرت بيعت كردم .
نام آن مرد كليب جرمى گفته اند.(228)
121 داد خواهى يك زن در گرماى روز 
اميرمؤ نان در وقت شدت گرما به خانه بازگشت . در آن هنگام زنى را مشاهده كرد تا در مقام دادخواهى ايستاده و مى گويد: شوهرم به من ستم كرده و مرا ترسانده است . او از حد گذشته و سوگند ياد كرده است كه مرا بزند.
حضرت به سوى منزل او رفت و بيرون در ايستاد و گفت : السلام عليكم . جوانى بيرون آمد، حضرت فرمود: بنده خدا تقوا پيشه كن . تو اين زن را ترسانده و بيرون كرده اى . جوان گفت : اين موضوع چه ارتباطى به شما دارد؟ به خدا قسم به خاطر حرف تو او را آتش مى زنم . امام فرمود: من تو را به معروف امر مى كنم و از منكر باز مى دارم و تو با منكر با من رو به رو مى شوى و معروف را انكار مى كنى ؟
در اين هنگام مردم از كوچه ها آمده و مى گفتند: سلام عليكم يا اميرالمؤ منين . جوان چون متوجه شد شخصى كه با او گفت و مگو مى كند اميرالمؤ منين است ، خود را به پاى حضرت انداخت و گفت : يا اميرالمؤ منين از لغزش من درگذر. سوگند به خدا، خاك زير پاى او مى شوم . حضرت شمشيرش را غلاف كرد و خطاب به آن زن گفت به خانه ات وارد شو و ديگر شوهرت را به امثال اين كار وادار مكن .(229)
122 دلسوزى براى يتيمان و بيوه زنان 
اميرالمؤ منين عليه السلام زنى را ديد كه مشك آبى بر دوش مى كشد، مشك را گرفت و تا منزل او برد و در ضمن از احوال او جويا شد. زن گفت : على بن ابى طالب شوهرم را به بعضى مرزها فرستاد و او كشته شد و بچه هاى يتيمى برايم باقى گذاشت و چون چيزى ندارم ناچار به خدمتكارى مردم مى روم .
اميرالمؤ منين عليه السلام برگشت و شب را با نگرانى و ناراحتى به سر برد و چون صبح شد زنبيلى از خوراكى ها برداشت شخصى گفت : بدهيد من بردارم . حضرت فرمود: در روز قيامت چه كسى بار مرا بر مى دارد؟ و به سوى خانه آن زد آمد و در زد. زن گفت : كيست ؟
فرمود: من همان بنده ديروزى هستم كه مشك را حمل كرده ، در را باز كن كه چيزى براى بچه ها آورده ام .
گفت : خدا از تو راضى شود و بين من و على بن ابى طالب داورى كند. حضرت وارد شد و فرمود: من دوست دارم كه ثوابى به دست آورم . اكنون يا خمير كردن و نان پختن را انتخاب كن يا اينكه ب