ه ها را سرگرم كن نان بپزم .
زن گفت : من به نان پختن واردتر و تواناترم تو بچه ها را نگهدار. او مشغول خمير كردن شد. و حضرت به پختن گوشت پرداخت و آن را آماده كرد و از آن و خرما و خوراكى هاى ديگر در دهان بچه ها مى گذاشت و مى گفت : پسرم على را حلال كن .
چون خمير آماده شد، زن گفت : اى بنده خدا تنور را روشن كن حضرت تنور را روشن كرد و چون شعله آن به صورتش رسيد.
فرمود: بچش اى على اين سزاى كسى است كه در حق بيوه زنان و يتيمان كوتاهى كند.
زنى از همسايگان حضرت را ديد و شناخت و صاحب خانه گفت : واى بر تو! اين اميرالمؤ منين است !
زن چون متوجه شد با شتاب پيش آمد و گفت : واى ! چقدر از تو شرمنده ام اى اميرمؤ منان !
حضرت فرمود: بلكه من از اين كوتاهى كه در كار تو داشتم خجلم اى كنيز خدا.(230)
123 توبيخ برخى از بزرگان كوفه و تمجيد از مخنف بن سليم (231)
محمد بن مخنف مى گويد: آن گاه كه على از بصره آمده بود، با پدرم به محضر وى رفتم و من در آن سال به حد بلوغ رسيده بودم . در حضور اميرالمؤ منين عليه السلام مردانى نشسته بودن كه حضرت آنها را سرزنش ‍ مى كرد و مى گفت : چرا از يارى من باز مانديد در حالى كه شما بزرگان قوم خود هستيد؟ سوگند به خدا اگر از ضعف نيت و كمى بصيرت باشد همانا هلاك شديد، و اگر در برترى من ترديد داريد و بر ضد من تظاهر مى كنيد، دشمن هستيد.
گفتند: هرگز يا اميرالمؤ منين ، ما تسليم تو هستيم و با دشمنان شما در جنگيم . سپس عذرها و بهانه هاى خود را مطرح كردند.
آن گاه اميرالمؤ منين به سوى پدرم نظر انداخت و فرمود: اما مخنف بن سليم و طايفه اش تخلف نكردند و مانند آن گروهى نبودند كه خداوند مى فرمايد: و از شما كسى هست كه پا سست مى كند و چون مصيبتى به شما رسد مى گويد: خدا به من رحم كرد كه همراه آنان حاضر نبودم# و چون به شما خير و خوبى اى از خداوند برسد، چنان كه گويى بين شما و او هيچگونه دوستى نبوده است مى گويد اى كاش من همراه ايشان بودم تا به سعادت بزرگى نايل مى شدم (232)(233)
124 دستور نحوه دريافت ماليات  
اميرالمؤ منين عليه السلام مردى از طايفه ثقيف را به حكومت عكبرا گماشت و در ميان مردم آن محل خطاب به او فرمود: خراج و ماليات را به طور كامل از ايشان دريافت كن و راه فرار و سستى در تو پيدا نكنند. سپس ‍ فرمود: هنگام ظهر پيش من بيا. آن مرد مى گويد: بعد از ظهر به پيش حضرت رفتم . مانع و نگهبانى نبود. وارد شدم . ديدم نشسته است و كاسه و كوزه آبى نزدش بود. كيسه اى را طلب كرد من نمى دانستم درونش چيست خيال كردم به من اطمينان كرده و گوهرى را از ميان آن بيرون خواهد آورد؛ سر كيسه مهر داشت ، مهر را شكست ناگهان ديدم سويق (234) است آن را داخل كاسه ريخت و روى آن آب ريخت خود خورد به من نيز داد. من طاقتم طاق شد. گفتم : يا اميرالمؤ منين در عراق اين كار را مى كنى ؟! غذاى عراق بيش از اين ها است .
حضرت فرمود: سوگند به خدا، مهر زدن من به اين كيسه از روى بخل نيست بلكه من به مقدار كفايت خود تهيه مى كنم و مى ترسم كيسه را باز كنند و چيز ديگرى در آن قرار دهند. مراقبت من براى اين است و من دوست ندارم جز غذاى پاك چيزى وارد معده من شود. سپس فرمود: من در ميان آنها (اهل عكبرا) نمى توانستم غير از آنچه گفتم بگويم . زيرا آنها گروهى حيله گر هستند وليكن اكنون به تو دستور مى دهم كه چگونه با آنها برخورد كنى كه اگر آن گونه عمل كردى چه بهتر وگرنه تو را بر كنار مى كنم . آن گاه فرمود:
رزق و روزى اى كه مى خورند و لباسى كه زمستان و تابستان مى پوشند از ايشان مگير و تازيانه اى به جهت دريافت پولى به كسى نزن و چارپايى كه وسيله كار آنان است مفروش ، زيرا ما به اين كارها امر نشده ايم بلكه ما ماءموريم زيادى را از ايشان دريافت كنيم .
گفتم : يا اميرالمؤ منين در اين صورت پيش تو بر مى گردم به همان حال كه از پيش تو مى روم (چيزى به دست نمى آورم ) حضرت فرمود: اگر چه اين گونه باشد.(235)
125 سيماى شيعيان 
در يك شب مهتابى اميرالمؤ منين عليه السلام از مسجد بيرون آمد و به سوى صحرا رفت . عده اى نيز پشت سر حضرت حركت كردند.
حضرت ايستاد، سپس فرمود: كيستيد؟ گفتند: ما شيعيان شما هستيم يا اميرالمؤ منين . پس با دقت به چهره شان نظر انداخت و فرمود: چرا من سيماى شيعه را در شما نمى بينم ؟ گفتند: سيماى شيعه چيست يا اميرمؤ منان ؟
فرمود: در اثر شب زنده دارى رنگشان پريده ، در اثر گريه ديدگانشان تار گشته ، در نتيجه كثرت قيام به عبادت پشتشان خميده ، در پى روزه دارى شكم هايشان به پشت چسبيده ، و لب هايشان به جهت بسيارى دعا خشكيده و غبار خشوع بر چهره شان نشسته است .(236)
126 مساوات در عطا ميان عرب و عجم 
دو زن پيش اميرالمؤ منين عليه السلام آمدند و عرض كردند: فقير و مسكينيم . حضرت فرمود: اگر راست بگوييد حق شما بر ما و بر هر مسلمان متمكن واجب شد! سپس به شخصى دستور داد: آن دو را به بازار ببر و براى هر كدام يك كر(237) طعام و سه قطعه لباس خريدارى كن و صد درهم از عطاى من به هر كدامشان پرداخت نما!
چون راه افتادند يكى از آن دو زن گفت : يا اميرالمؤ منين از آنجا كه خدا تو را فضيلت و شرافت بخشيده ، مرا برترى ده . حضرت فرمود: به چه چيزى خداوند مرا فضيلت و شرافت بخشيده ؟ گفت : به وسيله رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: راست گفتى . تو كه هستى ؟! عرض كرد من زنى از عربت هستم ، اما اين زن از موالى (غير عرب ) است .
حضرت چيزى از زمين برداشت و فرمود من آنچه بين دو لوح است خواندم ، فضيلتى براى فرزندان اسماعيل نسبت به فرزندان اسحاق مشاهده نكردم حتى به اندازه پر پشه اى .(238)
127 عقيل و درخواست از بيت المال 
عقيل بن ابى طالب (239) در كوفه نزد على عليه السلام آمد، حضرت آنچه سهم او بود داد. عقيل گفت : مى خواهم مرا از بيت المال چيزى دهى .
على عليه السلام گفت : تا روز جمعه صبر كن . عقيل تا روز جمعه درنگ كرد. هنگامى كه اميرالمؤ منين نماز جمعه را به جاى آورد به عقيل گفت : چه مى گويى در حق كسى كه به اين همه مردم خيانت كند؟
عقيل گفت : بد مردى است . على عليه السلام گفت آيا مى خواهى كه من به اين همه مردم خيانت كنم و از بيت المال تو را عطا دهم ؟
عقيل از نزد على عليه السلام بيرون آمد و نزد معاويه رفت . در همان روز كه وارد شد، معاويه صد هزار درهم به او داد و گفت : اى عقيل براى تو من بهترم يا على ؟ گفت : على را ديدم كه در فكر آخرت خود بيشتر از آن است كه در انديشه من باشد و تو در فكر من بيشتر از آن هستى كه در انديشه آخرت خود باشى .(240)
128 شتاب در تقسيم بيت المال 
شب هنگام مالى به حضور اميرالمؤ منين عليه السلام آوردند، فرمود: اين مال را تقسيم كنيد. يا اميرالمؤ منين شب شده بگذار براى فردا.
فرمود: شما ضمانت مى كنيد من تا فردا زنده باشم ؟! گفتند: كارى از ما ساخته نيست . فرمود: پس تقسيم كنيد و تاءخير نيندازيد. شمعى آوردند و همان شب تقسيم كردند.(241)
129 گفت و گو با نماينده پارسيان 
هنگامى كه على عليه السلام به سرزمين عراق آمد (عجم ) برگرد آن حضرت جمع شدند. چون بسيارى جمعيت را مشاهده كرد فرمود: من سخن همه تان را نمى توانم بشنونم يك نف