 هتك حرمت دين كرده و مرتكب حرام شده است ؟ ما نيز حدى را كه كفاره گناه اوست بر او جارى كرديم . اى مرد نهدى خداى تعالى مى فرمايد: دشمنى با گروه ديگر وادارتان نكند كه عدالت نورزيد، عدالت ورزيد كه به تقوا نزديكتر است .(253)
طارق از نزد على عليه السلام خارج شد و چنان مى نمود كه هر چه آن حضرت گفته پذيرفته است و او را از اين كار معذور مى داشت . اشتر نخعى او را ديد و پرسيد: اى طارق آيا تو به اميرالمؤ منين گفته اى كه دل هاى ما را از خشم انباشتى و كارهاى ما را در هم و پريشان ساختى ؟
طارق گفت : آرى من گفته ام . اشتر گفت : به خدا سوگند؛ چنين نيست كه گفته اى . دل هاى ما گوش به فرمان او نهاده و كارهاى ما همه در مسير اطاعت اوست . طارق در غضب شد و گفت : اى اشتر خواهى دانست كه خلاف آن چيزى است كه مى گويى .
چون تاريكى شب فرا رسيد طارق (254) و نجاشى بى درنگ به نزد معاويه رفتند.(255)
137 سخنان زيباى پيرمرد بيمار 
هنگام برگشت از صفين و ورود به شهر كوفه ، على عليه السلام و همراهانش ‍ با پيرمردى مواجه شدند كه در سايه ديوارى نشسته و اثر بيمارى در چهره او آشكار بود. اميرالمؤ منين به سوى او رفت و سلام كرد. همراهان نيز چنين كردند. پيرمرد جواب شايسته اى داد. معلوم شد كه اميرالمؤ منين را شناخته است . على عليه السلام : چهره ات را دگرگون مى بينم ، آيا از بيمارى است ؟ گفت : بلى .
اميرالمؤ منين : گويا تو اين كسالت را مكروه مى دارى .
گفت : دوست ندارم غير از من كسى به آن گرفتار شود.
اميرالمؤ منين فرمود: آيا آنچه را در اثر اين بيمارى به تو رسيده است خير حساب مى كنى ؟
گفت : بلى .
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: مژده باد تو را به رحمت پروردگارت و آمرزش گناهانت ، تو كيستى اين بنده خدا؟
گفت : من صالح بن سليم هستم .
اميرالمؤ منين فرمود: از كدام قبيله ؟
گفت : در اصل از قبيله سلامان بن طى هستم ولى با قبيله بنى سليم بن منصور هم پيمانم .
حضرت فرمود: سبحان الله : چه زيبا است اسم تو و اسم پدرت و اسم هم پيمان هايت و اسم كسى كه به او نسبت دارى . آيا در اين نبرد با ما شركت داشتى ؟ گفت : نه والله حاضر نبودم ، البته تصميم داشتم ولى آتش اين تب كه مى بينى مرا باز داشت .
حضرت آيه شريفه ليس على الضعفاء و لا على المرض و لا على الذين لا يجدون ما ينفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله . ما على المحسنين من سبيل و الله غفور رحيم (256) قرائت فرمود. آن گاه از او پرسيد: مردم درباره آنچه بين ما و اهل شام واقع شد چه مى گويند؟
گفت : برخى خوشحالند و آنها آدم هايى داراى غل و غش اند و برخى از نتيجه كار ناراحت و متاءسفند و آنها خيرخواه تواند.
اميرالمؤ منين آماده حركت شد و فرمود: راست گفتى . خداوند كسالت تو را موجب ريزش گناهان تو قرار دهد. زيرا مرض اجراى ندارد وليكن براى بنده گناهى نمى گذارد، مگر اينكه او را مى ريزد. پاداش ، در گفتار با زبان و عمل كردن با دست و پا است ، و خداوند متعال به واسطه صدق نيت و صلاح باطن عده زيادى از بندگانش را وارد بهشت مى كند.(257)
138 استدلال در پاسخ گفته انصار كه اميرى از ما و اميرى از شما
وقتى خبر سقينه را به حضرت رسانيدند، حضرت فرمود: انصار چه گفتند؟
گفته شد: انصار گفتند: اميرى از ما باشد و اميرى از شما.
فرمود: چرا با آنها محاجه نكرديد به اين كه رسول خدا وصيت كرده كه به نيكان انصار نيكى شود و از بدانشان در گذرند.
گفتند: اين چگونه حجت است عليه ايشان ؟
فرمود: اگر امارت در ميان ايشان بود، سفارش به مراعات آنها نمى شد. سپس فرمود: قريش چه گفتند؟
گفته شد: به اين كه از شجره رسول خدا هستند احتجاج كردند.
فرمود: به شجره و درخت استدلال كردند و ميوه را تباه ساختند.(258)فصل نهم : پاسخ اميرالمؤ منين عليه السلام به برخى سخنان و پرسش ها 
139 ايجاد نخلستان 
از امام باقر عليه السلام نقل شده : مردى با اميرالمؤ منين ملاقات كرد آن حضرت روى بارى از هسته خرما نشسته بود، آن مرد گفت : آين ها چيست يا ابا الحسن ؟ فرمود: ان شاءالله صد هزار خوشه خرما. اميرمؤ منان آن هسته ها را كاشت و تمام آن ها سبز شدند.
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: اميرالمؤ منين عليه السلام با بارهاى هسته خرما بيرون مى آمد، به حضرت مى گفتند: اين ها كه همراه دارى چيست ؟
مى فرمود: ان شاءالله درخت خرما (نخل ) است ، آن هسته ها را مى كاشت و همه آنها مى روييدند.(259)
140 حضور در نزد قاضى 
اميرالمؤ منين عليه السلام زرهى را كه متعلق به خودش بود پيش يك مرد نصرانى پيدا كرد و او را نزد شريح (260) آورد تا از او شكايت كند.
چون چشم شريح به حضرت افتاد خواست كنار برود، حضرت فرمود سر جاى خود بنشين و خود در كنار او نشست و فرمود: اى شريح اگر طرف من مسلمان بود در كنار او مى نشستم و ليكن او نصرانى است و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: وقتى شما و ايشان با هم در راه بوديد آنها را به تنگنا بكشانيد و كوچكشان بشماريد چنان كه خداوند ايشان را كوچك شمرده است ، بدون اين كه ستم كنيد.
آن گاه فرمود: اين زره من است نه فروخته ام و نه بخشيده ام .
نصرانى گفت : اين زره مال من است . اميرالمؤ منين هم در نظر من دروغگو نيست .
شريح به اميرالمؤ منين گفت : آيا شاهد داريد؟ فرمود: نه . شريح به نفع نصرانى حكم كرد.
نصرانى زره را گرفت و اندكى دور شد سپس برگشت و گفت : شهادت مى دهم كه اين قضاوت پيامبران است ، اميرالمؤ منين پيش قاضى منصوب خودش برود و قاضى عليه او حكم كند؟!
گواهى مى دهم معبودى جز الله نيست ، تنها و بى شريك است و شهادت مى دهم محمد بنده و فرستاده اوست . يا اميرالمؤ منين :
به خدا سوگند اين زره مال شما است .
حضرت فرمود: اكنون كه اسلام پذيرفتى ، زره مال تو باشد.
آن گاه او را بر اسبى (كه به او بخشيد) سوار كرد.
راوى مى گويد: كسى كه او را ديده بود به من خبر داد كه در نهروان همراه على عليه السلام با خوارج مى جنگيد.(261)
141 ملاقات با خواهر در فتح مكه 
در جريان فتح مكه به اميرالمؤ منين عليه السلام خبر رسيد، حارث بن هشام (262) و قيس بن سائب و عده اى از بنى مخزوم به خانه ام هانى خواهر آن حضرت پناه برده اند، حضرت پوشيده از سلاح (و ناشناخته ) به سوى منزل ام هانى رفت و صدا زد: كسانى را كه پناه داده ايد بيرون كنيد. آنان از ترس خود را باختند.
خواهرش بيرون آمد، و در حالى كه آن حضرت را نمى شناخت گفت : اى بنده خدا، من ام هانى دختر عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله و خواهر اميرمؤ منانم از خانه من برگرد. حضرت فرمود: آن ها را بيرون كنيد. ام هانى گفت : به خدا سوگند از دست تو به رسول خدا صلى الله عليه و آله شكايت خواهم كرد. اميرمؤ منان عليه السلام كلاه خود را از سر برداشت ام هانى او را شناخت با شتاب آمد و او را در آغوش گرفت و گفت : فدايت شوم قسم خوردم از تو به پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت كنم ! على عليه السلام گفت : برو و از سوگند خود بيرون بيا، رسول خدا در بالاى دره است .
ام هانى به محضر رسول خدا رسيد. حضرت فرمود: اى ام هانى آمده اى از على شكايت كنى ، او دشمنان خدا و پيامبر را ترسانده است ، خداوند تلاش ‍ وى را