 پاداش دهد. سپس فرمود به خاطر نسبت ام هانى با على پناه دادم كه هر كه را او پناه داده است .(263)
142 مهمان شدن پدر و پسرى در محضر على عليه السلام 
پدر و پسرى كه از دوستان و برادران ايمانى اميرالمؤ منين عليه السلام بودند. بر آن حضرت وارد شدند، على عليه السلام بلند شد و آن دو را احترام كرد، در بالاى مجلس نشاند و خود در مقابل آن ها نشست و دستور داد غذا بياورند؛ غذا آوردند و آن دو ميل كردند سپس قنبر طشت و تنگ چوبى (آفتابه لگن ) و حوله براى خشك كردن دست آورد و خواست به دست مرد آب بريزد، اميرالمؤ منين برجست و تنگ را گرفت تا خود آب بريزد. مرد مهمان خود را به زمين انداخت و گفت : يا اميرالمؤ منين تو آب به دست من بريزى و خدا در آن حال مرا ببيند؟! حضرت فرمود: بنشين و دستت را بشوى . همانا خداوند عزوجل تو را و نيز برادرت را مى بيند برادرى كه نسبت به تو تشخص و فاصله اى براى خود قائل نيست و تو را خدمت مى كند...
مرد در جاى خود نشست و حضرت قسمش داد كه دستش را راحت بشويد مثل اين كه قنبر آب مى ريزد. پس از آن كه مرد دستش را شست حضرت تنگ را به دست محمد حنفيه داد و فرمود: فرزندم اگر اين پسر همراه پدرش ‍ نيامده بود من خود آب به روى دستش مى ريختم و ليكن خداى عزوجل اجازه نمى دهد كه بين پدر و پسر در يك محل به طور مساوى برخورد شود، پدر روى دست پدر آب ريخت اينك پسر هم روى دست پسر آب بريزد، محمد حنفيه روى دست پسر آب ريخت .
در پايان حديث امام عسكرى عليه السلام فرمود: هر كس در اين كار على عليه السلام را پيروى كند شيعه واقعى است .(264)
143 هدايت با رفتار نيك  
در سفرى على عليه السلام با يك ذمى (265) همراه شد. ذمى پرسيد: اى بنده خدا، قصد كجا دارى ؟ حضرت فرمود: به كوفه مى روم .
چون (در دو راهى ) راه ذمى جدا حضرت باز با او همراه شد. ذمى گفت : مگر شما به كوفه نمى رفتى ؟ فرمود: چرا. گفت : راه كوفه را جا گذاشتى . فرمود: مى دانم . گفت : اگر مى دانى پس چرا همراه من شدى ؟ فرمود: اتمام همراهى و مصاحبت نيك به اين است كه انسان هنگام جدايى از همراه خود اندكى او را بدرقه كند، پيامبر ما اين گونه به ما دستور داده است . ذمى گفت : اين گونه ؟! فرمود: بلى . گفت : به يقين پيروان او به خاطر رفتارهاى نيك او از او تبعيت كرده اند و من تو را گواه مى گيرم كه بر دين تو هستم . آن گاه همراه على عليه السلام به كوفه آمد و چون حضرت را شناخت اسلام آورد.(266)
144 برترين شاعران 
از اميرالمؤ منين عليه السلام در مورد برترين شاعران سؤ ال كردند.
حضرت فرمود: شعرا در يك ميدان اسب نتاخته اند تا نهايت آن معلوم شود، و اگر چاره اى از تعيين نباشد، پادشاه گمراه (امرء القيس )(267) برتر(268) است .
145 پيشنهاد خضاب و جواب حضرت  
به امام اميرالمؤ منين عليه السلام عرض كردند اگر موى سپيد خود را تغيير مى دادى و خضاب مى كردى بهتر بود.
فرمود: خضاب زينت است و ما مصيبت زده هستيم . منظور حضرت مصيبت رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود.(269)
146 سبب پيروزى 
از حضرت پرسيدند به چه وسيله بر هماوردان پيروز گشتى ؟
فرمود: با كسى روبه رو نشدم مگر اين كه مرا بر زيان خود يارى كرد.(270)
147 پرسش براى يادگيرى 
شخصى درباره مشكلى از حضرت سؤ ال كرد.
حضرت فرمود: براى فهميدن بپرس و به قصد به دشوارى انداختن سؤ ال نكن . زيرا جاهل فراگيرنده شبيه عالم است . و عالم برترى جو شبيه جاهل است .(271)
148 عيب جويى يهود و جواب حضرت  
برخى از يهوديان به حضرت گفتند: پيامبرتان را به خاك نسپرده درباره او اختلاف كرديد.
امام على عليه السلام فرمود: ما درباره جانشينى او اختلاف كرديم نه درباره خود او. اما شما پايتان از آب دريا خشك نشده به پيامبرتان گفتيد: براى ما خدايى قرار ده چنان كه براى آن بت پرستان خدايى است . پيامبرتان گفت : شما مردم نادانى هستيد.(272)
149 هر سخن جايى و هر نكته مكانى دارد 
مردمى از امام عليه السلام درخواست كرد ايمان را به او بشناساند.
حضرت فرمود: فردا بيا تا در ميان مردم (جائى كه همه بشنوند) ترا آگاه سازم تا اگر گفته مرا فراموش كردى ديگرى حفظ كند. زيرا سخن مانند شكار رمنده است كه يكى آن را مى ربايد. و ديگرى از دست مى دهد.(273)
150 چشم دل بازكن كه جان بينى 
ذعلب يمانى (274) از حضرت امير عليه السلام پرسيد: آيا پروردگارت را ديده اى يا اميرالمؤ منين ؟!
حضرت فرمود: آيا خداى ناديده را مى پرستم ؟ ذعلب گفت : چگونه ديده اى ؟ حضرت فرمود:
چشمها او را آشكارا درك نمى كنند و ليكن دل ها با حقايق ايمان او را درك مى كنند. به هر چيزى نزديك است ولى چسبيده نيست ، از هر چيزى دور است ولى جدا نيست ...(275)
151 فاصله حق و باطل 
حضرت ضمن خطبه اى فرمود: مگر نه اين است كه بين حق و باطل بيش از چهار انگشت فاصله نيست .
حاضران از مفهوم اين سخن پرسيدند.
حضرت انگشتان خود را به هم چسباند و بين گوش و چشمش قرار داد و سپس فرمود: باطل اين است كه بگويى شنيدم ، و حق اين است كه بگويى ديدم .(276)
152 رهبر محور جامعه 
حضرت مردم را گرد آورده و به جهاد ترغيب كرد. مردم مدتى سكوت كردند و چيزى نگفتند. حضرت فرمود: آيا شما گنگ هستيد؟! عده اى گفتند: يا اميرالمؤ منين ، اگر تو بر روى ما هم با تو مى آييم .
حضرت فرمود: شما را چه مى شود؟ نه به راه رشد موفق مى شويد و نه به راه حق ارشاد مى گرديد. آيا در اين گونه موارد سزاوار است كه من خود به جنگ روم ؟ در اين مواقع بايد سردارى از دلاوران شما كه مورد رضاى من و قوى و تواناست به جنگ برود. سزاوار نيست كه من لشكر و كشور و بيت المال و گرفتن ماليات و قضاوت ميان مسلمانان و رسيدگى به حقوق ارباب رجوع را واگذارم . سپس با گردانى در پى گردانى خارج شوم و مانند تير در تيران خالى جنبش كنم ، در حالى كه من به منزله قطب آسيا هستم كه به دور من مى چرخد و من در جايگاه خود هستم . و اگر از مكان خود جدا شوم مدارش متزلزل و سنگ زيرين آن مضطرب مى شود قسم به خدا اين (كه من همراه شما بيايم ) انديشه بد و نامناسبى است !(277)
153 مخالفت حضرت با پيش بينى منجم 
وقتى اميرالمؤ منين عليه السلام مصمم شد به سوى خوارج حركت كند، يكى از يارانش گفت : يا اميرالمؤ منين ، اگر در اين ساعت حركت كنى مى ترسم به مقصود خود ظفر نيابى ، اين سخن را از روى دانش نجوم مى گويم .
حضرت فرمود: آيا گمان مى كنى تو به آن ساعتى كه اگر كسى در آن حركت كند بدى به او نمى رسد، آگاهى ؟ و از آن ساعتى كه هر كس در آن حركت كند زيان و سختى او را فرا گيرد، بيم مى دهى ؟ هر كس تو را در اين مورد تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده است ، و از يارى خواستن از خدا در نيل به مقصود و دفع ناپسند بى نياز گشته است ؛ و كسى كه به دستور تو عمل كند، سزاوار است تو را سپاس گويد نه پروردگارش را، چون تو به خيال خودت او را به ساعتى كه در آن سودمند مى شود و از ضرر ايمن مى گردد، راهنمايى كرده اى !
سپس رو به مردم كرد و فرمود: اى مردم از آموختن نجوم بپرهيزيد، مگر به اندازه اى كه در صحرا و دريا راه يابيد، زيرا نجوم به كهانت منجر مى شود و منجم همانند كاهن است و كاهن مثل ساحر است ، و ساحر همچون كافر است و كافر در آتش