ست رفتار مى‏كرد، از اين رو آن حضرت به قاضى خود در شهر اهواز كه نامش (رفاعه) بود نامه‏اى نوشته و متذكر شدند كه ما مأمور به ظواهر امور هستيم، و واقع را بايد به خدا موكل كرد، يعنى اينكه تحقيق در امور مردم و كشف اسرار آنان جايز نيست و بهمين جهت است كه شكنجه متهمين در اسلام حرام، و هيچكس را جهت گرفتن اعتراف و اقرار نبايد زير شكنجه انداخت، بلكه هر انسانى مختار است، اگر به اختيار خود اقرار كند حكم بر او ثابت، و الا رهايش مى‏سازند بلكه اگر شاهد و يا متهمى در پيشگاه امير مؤمنان ساكت مى‏شد امام رهايش ساخته و او را مجبور به سخن گفتن نمى‏كردند.زندگى فرمانروايان اسلام

حضرت امير مؤمنان على(ع) به پيروى از پيامبر والا مقام اسلام، در نهايت سادگى زندگى مى‏كرد، و هيچ گونه تكبرى بر مردم نداشت و به مالك اشتر كه استاندار آن حضرت در مصر بود، طى عهد نامه‏اى متذكر شدند، كه بمانند شير درنده خوئى در ميان مردم نباش، بايد وجود حاكم اسلامى، سراسر مهر و لطف براى مردم باشد و چنانچه در روايات آمده: هميشه مردم از او آرزوى خير داشته و از شر او در امان باشند (الخير منه مأمول والشر منه مأمون) و اين صفت بايد در هر مسلمانى باشد و بويژه در فرمانرواى مسلمين، و بسيارى از اوقات مى‏شد كه در اثر سادگى ظاهر و بدون تشريفات بودن امير مؤمنان، با وجودى كه آن حضرت در ميان مردم بود عده‏اى او را نمى‏شناختند، و بگفته (ضرار) كه از كوفه بسوى دمشق نزد معاويه رفته بود، امير مؤمنان در ميان ما مثل يك فرد عادى بود (كان فينا كأحدنا).

حضرت على(ع) هيچگاه براى خود محافظين شخصى و يا تشريفات حكومتى قائل نمى‏شد، با وجودى كه قدرت اين كار را داشت و پايگاه آن حضرت در قلوب مردم بود، حتى به دشمنان خود لطف و مرحمت داشت و تعدادى از مخالفين در برابر آن حضرت سخنان ناشايستى مى‏گفتند و حضرت مجازاتشان نمى‏كرد، و لذا حتى مخالفين او را رهبرى شايسته يافته و خود را در حكومت آن حضرت آزاد مى‏ديدند.

مثلا پس از دستگيرى قاتل آن حضرت (عبدالرحمن بن ملجم) حضرت با او ملاقات كرده و فرمودند: آيا بد امامى برايت بودم؟! ابن ملجم كه دشمن و قاتل آن بزرگوار بود گفت: نه، ولى تو نمى‏توانى اهل دوزخ و جهنم را نجات بخشى، كنايه از اينكه علت ترور شما بدى و پستى فطرت خودم بود.

امير مؤمنان با اين گفتگوى مختصر، به جهانيان ثابت كردند كه حتى قاتل آن حضرت به علت نارضايتى، اقدام به ترور او نكرده، بلكه پست‏فطرتى خود ابن ملجم باعث ارتكاب آن جنايت هولناك شده است، و لذا مورّخين نقل مى‏كنند: پس از ضربت خوردن حضرت على(ع)، تمامى مردم خاك مسجد را برداشته و بر سر مى‏ريختند، و براى مصيبت آن امام اشك ريخته و عزادار شده بودند، و اين نشانه نفوذ حضرت در قلوب مردم بود، به هرحال زندگى اين رهبر الهى، سراسر عبرت و درس است و ما به چند روايت تاريخى از زندگى ساده، و وجود عادى آن حضرت در متن جامعه در اين فصل بسنده مى‏كنيم:در همه جا با مردم

يكى از راويان نقل مى‏كند، كه وارد مسجد كوفه شدم، رفتم در جاى مخصوص وضو كه براى نماز وضو بسازم، ديدم در اطراف محل وضو جمعيت انبوهى ايستاده، بطورى كه جائى برايم نيست، من كه عجله داشتم نزديكتر آمده و خواستم ميان دو نفر از آن جمعيت براى خودم جائى پيدا كنم، و بهمين جهت با فشار زياد سعى كردم به آب برسم در نتيجه يكى از آن افراد كه مشغول وضو بود در اثر فشار من بروى زمين افتاد، او برخواست مرا تأديب كرد و رفت، من از كارم پشيمان شدم و از شخصى كه در كنارم بود پرسيدم: اين آقا كه بود؟ گفت: اين اميرالمؤمنين على(ع) بود...!

رهبرى كه با كمال تواضع در ميان مردم بود، همانند يكى از آنان وضو مى‏گرفت و بعد شخصى با اعمال فشار او را بزمين انداخته و حضرت پس از تأديب او ـ كه مربوط به حق جامعه است ـ از او درگذشت، آيا اين چنين رهبرى و شيوه حكومتى را جز در مكتب رهبران الهى، در كجا سراغ داريد؟!در بازار دامفروشان

و چنانچه در كتاب شريف بحارالانوار، مرحوم علامه مجلسى نقل مى‏كند: يكى از اهالى شهر بصره بنام ابو مطر روايت كرده: روزى در شهر كوفه از مسجد خارج مى‏شدم، ناگهان شنيدم كه مردى از پشت سر به من مى‏گويد: دامن بلندت را كمى كوتاه كن، زيرا سبب مى‏شود كه پيراهنت دوام بيشترى يافته (چون روى زمين سائيده مى‏شود) و پرهيزكارى بيشترى براى تو مىباشد (چون اگر روى زمين كشيده شود زودتر نجس مى‏شود) و اگر مسلمان هستى كمى از موى بلند سرت هم كوتاه كن...

ابو مطر ميگويد: نگاهى به او كردم، ديدم مانند احرام پوشان حج پارچه‏اى به كمر بسته، و عبايى بدوش و چوبى در دست، گوئيا مردى است بيابانى و باديه‏نشين، از چند نفرى پرسيدم: اين آقا كيست؟! شخصى در پاسخم گفت: تو را در اين شهر غريب مى‏يابم! گفتم: آرى، مردى از اهالى بصره هستم، گفت: اين آقا حضرت امير مؤمنان على(ع) است.

من به دنبال او راهم را ادامه مى‏دادم تا اينكه به منطقه‏اى بنام (دار بنى معيط) كه بازار دامداران و دامفروشان بود رسيديم، آن حضرت رو بدامفروشان كرده، و فرمودند: بفروشيد اما سوگند ياد نكنيد، زيرا سوگند ياد كردن كالا را از رونق خود مى‏اندازد، و بركت را از ميان مى‏برد. در مغازه خرمافروش

حضرت على(ع)، جهت مراقبت و نظارت مستقيم بر امور جامعه، گاهى به بازار مى‏رفت و در مغازه شخصى خرمافروش بنام (ميثم تمار) كه از ياران و اصحاب باوفاى آن حضرت بود مىنشست، روزى ميثم جهت انجام كارى از مغازه خود خارج شد و امير مؤمنان بسان يك كارگر خرمافروش، بجاى او مشغول فروش خرما شدند پس از مدتى كه ميثم آمد، مقدارى خرما در گوشه مغازه خود ديد، امام به او فرمودند: اين خرماها براى توست، ميثم عرضه داشت: مقصودتان چيست؟ امام در پاسخش فرمودند: هر مرتبه كه مقدارى خرما فروختم يك خرما از خرماهايت تو كنار گذاشتم و اين مقدار انباشته شد، و در مقابل هر عدد از اين خرماها، يك عدد خرماى اضافه به مشتريان دادم، پس به قدر اين خرماها به مردم احسان شده و پاداش و ثواب آن براى توست، اما فكر كن كه اگر به همين مقدار از هر خريدار يك عدد خرما كم مى‏گذاشتى، آنگاه چه مى‏كردى؟

نكات جالب توجه اين داستان اين است كه امير مؤمنان على(ع)، خود را مسئول بر رعيت مى‏دانست، و امور جامعه را تحت نظارت مستقيم داشت، و آنقدر در طرز زندگانى خود ساده بود كه نه تنها از نشستن درب مغازه يك خرمافروش باكى نداشت، بلكه از فروش خرما چون يك كارگر ساده نيز ابائى به خود راه نمى‏داد، و نكته مهم‏تر اينكه آن حضرت به طور عملى به مردم درس درستكارى مى‏آموخت و شاگردان خود را در همه جا تربيت اسلامى مى‏داد و با كنارگذاشتن آن تعداد خرما، اثرات كم فروشى را بطور عملى گوشزد نمود.دلجوئى از يتيمان

آنچه براى مردان خدا حائز اهميت است، خشنودى ذات پاك اوست، و على(ع) مردى كه براى رضاى خدا چنان در جبهه جنگ شمشير مى‏زند و پايمردى نشان مى‏دهد كه هيچ پهلوانى را ياراى مقاومتش نيست، در نيمه‏هاى شب چنان اشك مى‏ريزد