..الا انباتكم‏»

«بدان كس سوگند كه جانم در دست اوست،درباره هر چه كه از حال تا واپسين لحظه بقاى عالم وجود دارد و خواهد داشت،بپرسيد،جواب خواهم داد.»

هر چه از مسائل رياضى و طبيعى مطرح مى‏كردند،جواب مى‏گفت،و در هر بحث كه از ادب و علوم،پيش مى‏كشيدند،در سخن مى‏سفت،و باز مى‏ناليد كه:

«ان هيهنا لعلما جما» (1)

كناية از آن كه:كسى را نمى‏يابم كه از اين بحر زخار،نصيبش دهم،و مستعدى نمى‏بينم كه از اين گنج‏سرشار،امانتش نهم.

گرچه اصحاب او،بهترين افراد بودند و اطرافيانش آماده‏ترين كس از نوع آدميزاد،اما سينه‏اى كه وى داشت در وسعت از عالم مى‏گذشت،و آن اندوخته كه در آن بود به وفور،از جهان جان،تجاوز مى‏كرد.

به شرحى كه درباره‏«طاووس و خفاش‏»داده،توجه نما تا طومار عالمان تشريح درهم پيچى و به اسرار علم لدنى،كه بى‏كالبد شكافى و مشاهده ديده،همه چيز دريابد،واقف شوى.

آنگاه از خود بازپرس:

او كه در برابر مردمى فاقد علم،اين گونه تحليل مسائل طبيعى كرده است،اگر مستمعى دانشمند مى‏يافت،چه مى‏گفت؟و چه نكته‏ها بيان مى‏داشت؟!

بدانچه درباره آفرينش‏«آسمان و انسان‏»فرموده،امعان نظر كن تا جهان را هزاران برابر از آنچه تصور مى‏كنى،وسيعتر بينى،و جهانيان را ميليونها از اين معدود،بيشتر يابى.

آرى،به آن سوى منظومه‏ها نيز ديده معطوف دارى،به موجودات زنده باشعورى كه در عوالم بسيار ديگر،به سر مى‏برند،توجه مصروف نمائى،دنيا را بس بزرگ و بى‏حركت و فعاليت‏بينى،و ابتداى آفرينش را آن سوى وهم و فهم يابى،چنان عظمتى در خلقت ملاحظه كنى كه در اعماق ذات خود نيز اثرى از غرور و منيت (و بلكه جرات ابراز وجود) سراغ ننمائى.

آنگاه،وارسته از خويش،محو آفرينش،و واله آفريدگار شوى،و دريابى معنى آنكه درباره‏«آل الله‏»گفتند:

فعظمتم جلاله و اكبرتم شانه و مجدتم كرمه و ادمتم ذكره‏»

شمائيد كه جلال خدائى را،به عظمت نشان داديد،و كار او را معرفى كرديد،بخشش وى را مجد بخشيديد،و يادش را دوام و بقا نهاديد.»

و فرمودند:

لولانا لما عرف الله‏»

«اگر ما نبوديم،خدا به درستى شناخته نمى‏شد.»

به هر حال،در ادب او بنگر،در فصاحت كلامش دقت كن،در مضامين بكر او،در تحليلات روانى وى،در كشف رموز اخلاقى و اجتماعيش،همه و همه اعجاب‏آور است و تمام،شگفت انگيز.

دانشمند عرب گويد:«قواعد زبان ما را او نهاد.»

خردمند ديگر گويد:«در حكمت و دانش را او گشاد.»

حقوقدان گويد:«مشكلات قضا را او شرح داد.» و بالاخره،آن دانشمند مسيحى مى‏گويد:«على عليه السلام جائى را اشغال كرده است كه:

يك دانشمند،او را ستاره درخشان علم و ادب مى‏بيند.

و يك نويسنده برجسته،از شيوه نگارش او پيروى مى‏كند.

و يك فقيه،هميشه بر تحقيقات و نظرات وى تكيه‏مى‏نمايد.»

علماى اخلاق گويند:

آن تضاد،كه در وجود او مى‏بينيم در هيچ آدمى سراغ نداريم،و اين جز دليل بر داشتن روانى ما فوق جانها،و اراده‏اى برتر از همه عزمها نمى‏تواند بود،و الا چگونه ممكن است كسى در نهايت اقتصاد مالى بسر برد،و يك باره زندگى خويش با فقرا تقسيم كند؟

گاه،كسى سنگين‏دل‏ترين جلوه كند و باز،در برابر«طفلى روى زرد»،نرم خوى‏ترين آدمى باشد.همان كسى كه كمترين جراحت را بر تن روا ندارد،به گاه جهاد،بر زخمهاى بسيار تن،و بلكه نابودى جان خويش اعتنا نكند.

كجا شنيده‏ايد كه كسى در خانه،مغموم نشيند،و اشك از ديده‏اش فرو غلطد كه:«چرا هفت روز است‏براى من مهمان نيامده؟مبادا كه خدا را ناراضى كرده باشم!»

كيست كه تواند در روى سينه خصم هم از بى‏ادبى او در گذرد،و خشم خود فرو خورد و از حدود حق تجاوز نكند؟

كيست كه تواند كينه‏توزترين دشمنان خويش را به هنگام غلبه،عفو فرمايد؟!

كيست كه در مقام حكومت و سلطنت،به دست‏خود،«جو»آسيا كند،كفش خويش را اصلاح نمايد،و پيراهنى پوشد كه گويد:«بر آن چندان وصله زده‏ام كه از وصله كننده آن شرم دارم.»؟

كيست كه خوراكش نان جوينى باشد كه آنرا به زانو شكند،و به گاه نبرد،با يك دست،در خيبر كند و بر فراز خندق دارد تا سپاهى از آن بگذرد...؟

بيگانگان گويند:

او را همتائى در ميان نوابغ جهان و قهرمانان عالم امكان نيست،و آنگاه كه اهل تحقيق،وى را با يكايك بزرگان بى‏نظير دنيا،و فرزندان بى‏مانند اجتماعات،مقايسه كرده‏اند و صفات و اطلاعات و تدابيرش را سنجيده‏اند،چنانش ديده‏اند كه با وجود همين ديد ظاهر و آشنائى اندك،باز بر آنان رجحان محسوس داشته،و فضل روشنى نسبت‏بديشان دارا بوده است،و چون
برترى وى را در تمام جهات و همه جوانب،منظور نظر ساخته،و در يك آدمى فرض كرده‏اند،قابل تصور و جمع نيافته‏اند.

لذاست كه گفته‏اند:«چنان كس كه ما شناخته‏ايم،مگر در عالم خيال،رنگ وجود گيرد،و الا از نوع انسان،چنين فضايل،آن هم بدين كمال،صورت نمى‏يابد،و از همه مهم‏تر آنكه جمع آنها در يك فرد،هرگز گرد نمى‏آيد.»

فرقه‏اى گويند:

ما در او،آنقدر اثر خدائى يافتيم،و صفات پروردگارى به دست آورديم كه به عاقبت ندانستيم:
او خود،خداى بود يا از خدا جداى بود؟!

و مات الشافعي و ليس يدري
علي ربه ام ربه الله

شافعى (پيشواى مكتب شافعيان) در حالى بمرد كه تحقيق او درباره على عليه السلام نتوانست پاسخگوى آن باشد كه:

«خدا پروردگار اوست،يا على؟»

فرقه ديگر گويند:

در او روح الوهيت‏بدميد،و چندان در افزود كه كمال ظهور يافت و خدائى گرفت و به ربوبيت
پرداخت.

ديگران گويند:

او خود،ابتدا خدا بود و در لباس فردى انسان جلوه كرد،و مدتى ديده‏هاى خلق را نگران و خيره ساخت،و باز پر گرفت و از نظرها محو گرديد،و هر گه كه پيمبر خاتم به مقام قرب خلاق عالم «قاب قوسين او ادنى‏» مى‏رسيد او را نيز حاضر دربار الاهى مى‏ديد.و چون طعام بهشتى به عالم معراج پيش آوردند،دست‏خدا هم از آستين به در آمد.اما جز نشان دست على عليه السلام نداشت...به هر حال،خدا بود به جمالى ديگر،و در قالب يك فرد بشر.

اهل طريقت گويند:

او مظهر الله است و رهبر راه.كسوت پيران را او بخشد و طريق سالكان را او گشايد.دستگير همه،اوست و هر مرشد و مراد،نايب او.رونده،به نور وى راه به حق يابد،و طالب،به عنايت او سوى مقصد شتابد.در چهر او خدا تجلى كند و در جامه او،آفريدگار،خودنمائى نمايد.

دل!اگر خداشناسى،همه در رخ على بين
به على شناختم من،به خدا قسم،خدا را

هر رشته‏اى از فقر،عاقبت‏بدو پيوندد،و هر سلسله از اهل طريقت،نسبت نهائى به او رساند.

شيعيان گويند:

او،وصى پيامبر گرامى اسلام بود،و همتا و همدوش وى.در امر ابلاغ حق،امام مسلمين و امير مؤمنين،برگزيده خداى،و به فضل و عصمت و علم،بى‏همتاى.اوصياى ديگر همه زاده او،واولياى حق همه فيض داده او...منصب ولايت را نيز دارا بود كه خود مقامى الاهى است:

انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون

صاحب ولايت‏بر شما،فقط خدا و رسول اوست و آن كس كه در حال ركوع،به مستمند احسان مى‏