 به تمام گزارد.

هنگامى كه فرزندش‏«حسن عليه السلام‏»به خدمت‏شتافت،اولين كلماتش اين بود كه:

«اى حسن بايست و با مردم نماز بگزار.»

از درد خويش چيزى نگفت،و فريضه را تعطيل نكرد.

از قاتل و دستگيرى او هم سخن به ميان نياورد،جز آنكه اگر ديگران ياد نمودند،وصيت‏به خير كرد (يعنى به گذشت و احسان تاكيد فرمود.)

اين صبر كه دارد؟و اين بلندى همت و روح،در چه كسى يافت مى‏شود؟!

به جز از على كه گويد به پسر،كه:قاتل من
چو اسير توست اكنون،به اسير كن مدارا

ديگر آنكه كجا شنيدى كه آدمى،به بندگى فخر كند و عزت خود در آن بيند؟غير او كه مى‏گفت:

«كفى بي عزا ان اكون لك عبدا و كفى بي فخرا ان تكون لي ربا انت كما احب فاجعلني كما تحب‏»«اى خدا!مرا همين عزت بس،كه بنده توام،و همين افتخار كافى است كه تو پروردگار منى،تو چنانى كه من خواهان آنم،مرا نيز آن چنان بدار كه خود مى‏خواهى.»

هر كس كه عبادت كند،اگر چه دنيا نخواهد،لا اقل طالب عقبى باشد،ولى او گويد: «ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا في جنتك،بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك‏»

«الاهى!اين بندگى من در آستانه تو،نه از بيم آتش است و نه به شوق بهشت،بل آنكه ترا معبودى لايق شناخته‏ام و به عبادت تو پرداخته.»

هيچ نظر بلند را نظرى چنين بلند،نباشد!!

عاشقان گويند:

هر ربط قلبى،با مرگ بگسلد،و هر علاقه‏اى با موت به سرآيد،عشقها تا پايان حيات،باقى است و محبت‏ها و شيفتگى‏ها تا پاى گور برجا...

به پاسخ فرهاد،كه در شيفتگى،مشهور است،توجه كنيد!

خسرو پرويز سؤال مى‏نمايد و او پاسخ مى‏گويد:

بگفتا:دل ز شيرين كى كنى پاك؟
بگفت:آنگه كه باشم مرده در خاك

و نيز بايد دانست كه همه عشقها را راه صورت،مقدمه است و جمال،مايه اوليه.و هم اينكه،هر عشق،چون به وصال آنجامد،تلاش پايان پذيرد و شوق،تنزل يابد،و ديگر آنكه،معشوق،گاه بى‏وفا و پر جفا افتد و عاشق،از جور او بنالد،و ممكن است كه دست از دامن يار باز دارد و سر به بيابان گذارد و يا به محبوبى ديگر دل سپارد. اما عجيب،كار عشق اوست كه:ربطش با معشوق،پس از مرگ دنيائى قوى‏تر شود و«تعلق او»محكمتر...اشاره بدان فرمود:

«فزت و رب الكعبة‏»

معشوق او را،صورت و سيرتى جدا از يكديگر نيست و جمال را جدائى از كمال،در كار نه...هر دو يكى داند و براى او،در پرده و بى‏پرده تفاوت نكند:

«لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا»

«اگر پرده‏ها را بر گيرند،مرا در آنچه به يقين مى‏بينم‏»تفاوتى نخواهد كرد.»

و ديگر آنكه،او از ابتدا در وصال است:

«لم اعبد ربا لم اره‏»

«پروردگارى را كه نديده باشم،عبادت نكرده‏ام.»

باز هم خواستار وصال:

«الهي هبني صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك‏»

«خدايا!به فرض كه عذاب تو،مرا در گيرد و بر آن صبر كنم،بر فراق تو چگونه توانم بردبار باشم؟ (كه اين از آن،بس دردناكتر است.) »

او،هرگز از معشوق ننالد و به جائى غير كوى او روى نياورد.

الهي انلني منك روحا و راحة
فلست‏سوى ابواب فضلك اقرع

خدايا!مرا از جانب خود نشاط و راحتى بخش كه من،جز به آستانه تو روى نخواهم كرد و غير باب فضل تو،نخواهم كوفت.

الهي لئن خيبتني او طردتني
فمن ذا الذي ارجو و من ذا اشفع

خدايا!اگر مرا مايوس از خويش گردانى و برانى،آنگاه به چه كسى توانم اميد داشته باشم؟و چه كسى را شفيع خويش سازم؟

پايان سخن آنكه:

همه درباره او به تحقيق پرداختند،و در راه شناختش،به جان شتافته،اما هر چه رفتند كمتر دريافتند،حيرت زده وا ماندند و قصه‏ها بافتند:

آن يك،انسان كاملش گفت و اين يك،«فرشته‏».

آنش‏«اعجوبه‏»ناميد و اين،«آفريننده‏».

آن‏«پيشوا»خواند و اين،«حلول كرده خدا».

و باز هم همه مبهوت،و تمام متحير.

هر يك به نظر خويش مطمئن شدند،راه رفته را درست پنداشتند،و دل بر آن گماشتند:

كل حزب بما لديهم فرحون

هر گروهى،به آنچه مى‏انديشند و معتقدند،دلشادند.

ولى،نداى رسول خدا در همه جا طنين انداز گشت كه فرمود:

«يا على!هيچكس جز خداى و من،چنانكه بايست،ترا نشناخت.»

پى‏نوشتها:‌

1.«به راستى كه در اينجا بس علم نهفته است.»
2.دعاى حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام،در روز غدير.
3.«تفسير البرهان‏»:جلد 3 صفحه 369.
4.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 375،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
5.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 376،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
6.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 377،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
7.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 375،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
8.«تفسير البرهان‏»:جلد 3 صفحه 369.
9.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 363،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
10.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 356،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
11.«تفسير البرهان‏»:جلد 3 صفحه 369.
12.«تفسير البرهان‏»:جلد 3 صفحه 369.
13.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 355،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
14.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 378،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
15.«مفاتيح الجنان‏»:جلد 3 صفحه 369.
16.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 359-378،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
17.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 377،«تفسير البرهان‏»:جلد 3 صفحه 369.
18.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 375-377،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
19.«تفسير البرهان‏»:جلد 3 صفحه 368.
20.«تفسير البرهان‏»:جلد 3 صفحه 368.
21.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 375-377،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
22.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 355-358،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
23.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 377،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
24.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 377،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
25.«تفسير البرهان‏»:جلد 3 صفحه 368.
26.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 355،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
27.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 377،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
28.«تفسير البرهان‏»:جلد 3 صفحه 369.
29.«مفاتيح الجنان‏»:صفحه 352-357،زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام.
30.«تفسير البرهان‏»:جلد 3 صفحه 369.
31.تمام آياتى كه مورد استشهاد قرار گرفته است،بنا به تفسير علماى اهل سنت درباره على عليه السلام شناخته شده و براى ملاحظه اسناد آن به (حق اليقين شبر جلد 1 صفحه 192 به بعد) مراجعه شود.
32.توبه:119
33.مائدة:3.
34.احزاب:33.
35.رعد:7.
36.آل عمران:61.
37.بينه:7،«بهتر آفريدگان‏».
38.آل عمران:103،«رشته رابط خلق با خالق‏».
39.شورى:23.
40.بقره:207.
41.مريم:96.
42.زخرف:45.
43.حاقه:12.
44.انفال:62.
45.انفال:64.
46.مائدة:54.
47.تحريم:4.
48.حجر:17.
49.كنايه رساتر از تصريح است.
50.هود:17.
51.تفسير«فخر رازى‏»،تفسير«طبرى‏»،تفسير«الدر المنثور»،تفسير«نيشابورى‏»،«شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد». فصل دوم: شايسته‏ ترين رهبر

شايسته‏ترين رهبر

به ياد بود آن روز كه مردم به افقى فراتر نگريستند،و آن شخصى كه در تمام نماى شخصيت جلوه كرد، «يعنى:غدير و امير عليه السلام‏»

در اين رساله،هيچ سندى از«شيعه‏»نقل نشده است