،و زير نظر وى قرار داده تا با اعتماد كامل،مسير زندگى انسانى را طى كند و به حاصل مطلوب برسد.

و«محب و پاى بند ولايت‏»را،خداوند به زعامت و هدايت مولى سپرده است.او نيز چنان كريم و مهربان و پر اثر است كه به خاطر صلاح و اصلاح امت مى‏سوزد و مى‏گدازد و به شدت،خواهان ايجاد انقلاب و تحول در جانها و حركت در انسانهاست.

اين علاقه شديد دو طرفه،و اشتراك در مكتب و جهت‏سير،شباهت فراوان‏«مؤمن و مولاى او»را به‏«عالم و متعلم‏»موجب شده است،

با اين تفاوت كه در اينجا:«معلم‏»گزيده حق است و لايق محض،و بيش از آنچه مى‏داند و مى‏گويد،محبت و رافت دارد.

و متعلم در اينجا،خود به تشنگى آمده و بدين آستان رو نهاده و پس از دقت و تحقيق كافى سر سپرده است.درس اين مكتب،«درس دين‏»است و خطابش بر«دل و جان بيدار»و حاصلش‏«آدم سازى‏»است. فصل هفتم: (بهره‏گيرى از منطق در مكتب ولايت)

(الف ل م ك ب ل م) پس:الف ل ب

قضيه اول (از حديث قدسى) :

(كلمة لا اله الا الله ك ولاية علي بن ابيطالب) حصني فمن دخل حصني امن من عذابي قضيه دوم (از قرآن كريم) :

(لا اسالكم عليه اجرا ك ما سالتكم من اجر ك ما اسالكم عليه من اجر) الا المودة في القربى فهو لكم الا من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا

قضيه سوم (از احاديث نبوى) :

(انا دار العلم ك انا مدينة العلم ك انادار الحكمة ك انا مدينة الحكمة ك انا مدينة الفقه ك انا مدينة الجنة) و علي بابها

(فمن اراد المدينة ك فمن اراد العلم ك فمن اراد الحكمة ك فمن اراد الحكم ك فمن اراد الجنة) فلياتها من بابها (فليات الباب)

از قضيه اول بر مى‏آيد كه:

«ولايت على عليه السلام‏»،محبت ‏باطنى داشتن نسبت ‏به او، و سرپرستى ايمانى او را به جان خريدن،آدمى را به حقيقت ‏خداشناسى و يكتا پرستى و معرفت درست الاهى،آشنا مى‏گرداند،و در ياد خدا غرقه مى‏سازد،و توجه به خدا را «برترين عاطفه‏» معرفى مى‏كند،و سيرى به بى‏نهايت و كمال و بقا مى‏بخشد،و از خود و جهان و محدوديتهاى فكرى و محيطى و زمانى و شخصى وا مى‏رهاند.

آرى،پيوند با باطن امير مؤمنان عليه السلام،معرف توحيد و ايمان،و همه چيز باختن در راه آن است.

از قضيه دوم بر مى‏آيد كه:

خداوند،تعلق خاطر و رابطه قلبى داشتن آدمى را با«معصومين خاندان رسول عليهم السلام‏» (كه نزديكان واقعى آن حضرت‏اند و«اهل بيت‏»،خاص ايشان است) خواسته است.

اين‏«تعلق باطنى‏»اهل ايمان به خاندان رسول صلى الله عليه و آله و سلم،مؤيد رسالت است،مبين رسالت است،نماى عملى و نقش انسانى رسالت است،نمودار جلوه‏هاى گوناگون رسالت است،حافظ حقيقت رسالت و معرف پيوسته رسالت،در طول تاريخ بشرى است.

حاصل اين تعلق باطنى،براى ايمان است و به سود ايشان، زيرا آنان را بدان راه تربيتى كه خداى مى‏پسندد،راهبر است،و وجود ايشان،نقش‏«راه و هدف،و نحوه سير»را داراست.توجه به آنان قلبا و باطنا،با علاقه و اعتماد،به عنوان ‏«امامت‏» و «ولايت‏»، آدمى را سازنده،و معرفت‏بخش،و ايمان افزاى و سير دهنده،و رساننده به مقصود است.

از قضيه سوم بر مى‏آيد كه:

وجود مقدس نبى مكرم صلى الله عليه و آله و سلم حصار و شهر علم است و فقه و حكمت،و همه آن معرفتها كه بهشت را براى جان آدمى دعوتگرند و نفس را به صالحات،مانوس مى‏كنند و راهى كمال مى‏دارند،در آن وجود كريم فراهم است.

رسول خدا،نه فقط پيامبر و ابلاغ‏گر،كه وجودش،الهام دهنده،حركت‏بخش،زندگى را معنا،محيط انسانيت را قوام،جان را غذا،دل را نور،عاطفه را جهت،شخصيت را اساس،و بالاخره دنياى انسانى را حقيقت و حقانيت است.

وجود على،امير المؤمنين عليه السلام،باب همين شهر،و مدخل همين حصار است.

هم،تمام ميراث نبى مكرم صلى الله عليه و آله و سلم،از همه آن وجوه و جهات را داراست.

و هم آنچه را كه عصر رسول خدا،مانع از درك رسول،و بهره‏يابى از وجود او مى‏شد (اعم از كوتاهى فهم عمومى،و يا اختلافات اجتماعى،و جو ناسالم موجود،و عايقهائى از قبيل حميتهاى جاهليت و عادات ناجور) و بى‏ترديد كه با قبول اسلام،آن همه مانع و عايق،كاسته مى‏گرديد،وجود على بن ابى طالب عليه السلام،آن مجموعه معارف و بركات انسانيتى رسول را باز در اختيار طالبان مى‏نهاد.

گر چه آن زمان بعدى نيز،تحمل درك على عليه السلام را نداشت،نه تحمل علمش را،از آنكه مى‏ناليد:

ان هيهنا لعلما جما،در سينه‏ام بس گران علمها نهفته است (و مشترى لايق براى عرضه آن نمى‏يابم.)

و هر قدر كميل،اصحاب ديگر على عليه السلام را به لياقت‏ياد مى‏كرد،باز على عليه السلام فرد شايسته آن تحويل را در ميان آنان نمى‏يافت.

و نه زمانه،تحمل عدل على عليه السلام را،و نه تحمل نجابت و حلم عجيب او را مى‏توانست كرد،كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درباره او مى‏فرمود:

«لو كان الحلم رجلا لكان عليا»

اگر حلم (بردبارى معقول،و فهم بردبار كننده) در انسانى تجسم مى‏يافت،بى‏ترديد وجود على عليه السلام را نمايانگر بود.

كه جز على عليه السلام،هيچ وجودى اين همه حلم و فهم را قدرت ابلاغ نداشت.

اين تمثيل،به عارف و عامى مى‏فهماند كه:

توانيد بدين حصار در آئيد و از اضطرابات درون و گم گشتگى‏ها نجات يابيد.

و چون دل بدين جاى سپرديد و«اهل‏»شديد،معرفتها يابيد،و عامل صالحات گرديد،و لايق بهشت و نعمت‏حق باشيد.

وجود امير مؤمنان عليه السلام،پس از نبى گرامى صلى الله عليه و آله،همين باب علم و حكمت و فقه و جنت را بر همه گشاده مى‏دارد،و هر كه را طالب باشد به مقصود مى‏رساند.

گوارا باد شيعيان را،كه بهشت و نعمت را در همين عالم نيز از ديدار على،از گفتار على،از درس على،از زندگى على،و حتى از مرگ پر معناى على عليه السلام (كه هرگز نيستى نبوده و نيست) حاصل مى‏كنند.

چون به على عليه السلام روى مى‏آورند،همه معقولها و مطلوبها را آنجا و با هم،در وحدتى عميق مى‏يابند.

علم را در حكمت،و حكمت را در فقه،و اينهمه را در مسير بهشت،و بهشت را در راه تحصيل اينهمه،مى‏بينند.

جمعشان جمع است،و دلشان گرم.

خدايا،دوستان و دوستداران على عليه السلام را هماره كامياب بدار،كه رسول تو فرمود:«هم الفائزون‏»،و بى‏ترديد كه حق است.

اسناد:

×1.قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة في القربى... (شورى:23)

2.قل:ما سالتكم من اجر فهو لكم... (سبا:47)

3.قل ما اسالكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا. (فرقان:57)

××1.انا دار العلم و علي بابها (احقاق الحق 5:506) .

انا مدينة العلم و علي بابها (احقاق الحق 5:498)

فمن اراد المدينة فلياتها من بابها (احقاق الحق 5:500)

فمن اراد العلم فليات الباب (احقاق الحق 5:500)

2.انا دار الحكمة و علي بابها (احقاق الحق 5:507)

انا مدينة الحكمة و علي بابها (احقاق الحق 5:502)

فمن اراد الحكمة فليات الباب (احقاق الحق 5:502)

3.انا مدينة الفقه و علي بابها

فمن اراد الحكم فليات الباب (احقاق الحق 5:505)

انا مدينة الجنة و علي بابها

فمن اراد الجنة فلياتها من بابها (احقاق الحق 5:504)

پى‏نوشتها:‌

1.«الدين هو الحب 