عدل خود،وجود ورا مظهر آورد
دين را كمال نيست مگر با ولاى او
جبريل،اين پيام خوش از داور آورد

ملك الشعراء بهار:

حيدر احد منظر،احمد على سيما
آن حبيب و صد معراج،آن حكيم و صد سينا
در جمال او ظاهر،سر علم الاسما
بزم قرب را محرم،راز غيب را دانا
ملك قدس را سلطان،قصر صدق را بانى

شهريار:

پادشاهى كه به شب،برقع پوش
مى‏كشد بار گدايان بر دوش
تا نشد پردگى آن سر جلى
نشد افشا كه على بود
على‏شاهبازى كه به بال و پرواز
مى‏كند در ابديت،پرواز
در جهانى همه شور و همه شر
«ها على بشر كيف بشر!؟»
شبروان،مست ولاى تو،على
جان عالم به فداى تو،على

نه فقط از شيعه،بلكه‏«از اهل تسنن‏»نيز،ابن ابى الحديد،دانشمند بزرگ معتزلى،اشعارى به عربى سروده است.

و نيز از شعراى مسيحى،اديب معروف‏«بولس سلامه‏»قصيده‏اى غرا گفته،و به شعر منثور هم،جرج جرداق در كتاب‏«الامام على صورت العدالة الانسانية‏»،و گابريل دانگيرى در كتاب‏«شهسوار اسلام‏»،و كارليل انگليسى در كتاب‏«زندگى پيامبر اسلام‏»،و رودلف ژايگر آلمانى در كتاب‏«خداوند علم و شمشير»قطعاتى ادبى و جالب و مؤثر تقديم كرده‏اند.

×همين افتخار ما را بس،كه خود را منسوب به رهبرى دانيم كه دنياى عقل و عاطفه و انسانيت،سر تعظيم به آستان عظمت و فضيلتش فرود آورده است.

 فصل دهم:- امير مؤمنان عليه السلام از نظر ديگران

آغازى بر بحث:

شناخت‏«شخصيت والاى على بن ابى طالب عليه السلام‏»منهاى مقام امامت و ولايت او،براى آنان كه مى‏خواهند «انسانى كامل‏» را يافته باشند،بس عزيز است.

نه تنها عارفان،كه در جستجوى‏«انسان‏»به هر سوى گشته‏اند و از هر وجود زنده و ارزنده،آن را سراغ كرده‏اند،و به عاقبت از اين سير و سياحت،چنين ياد آورده‏اند كه:

دى،شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و«انسان‏»م آرزوست
گفتند:«يافت مى‏نشود،جسته‏ايم ما»
گفت:آن كه يافت مى‏نشود،«آن‏»م آرزوست

اين جستجوگر عاقل،هر كه مى‏خواهد باشد،چه‏«فيلسوفى يونانى‏» (همچون ديوژن) و چه‏«صوفى ايرانى‏» (مانند مولوى) ،مدلى مى‏خواهد كه از روى آن،خود را و ديگران را به ‏«كامل شدن‏»رهنمون باشد.

آنان كه كتابهائى از قبيل‏«الانسان الكامل‏»نوشته‏اند،نيز خواسته‏اند تا حد و رسمى از آن‏«انسان نمونه‏»و «انسان برجسته‏» ارائه كنند.

كتاب‏«حى بن يقظان‏» (زنده بيدار) هم نمونه‏اى است،كتاب‏«اميل‏» (از ژان ژاك روسو) هم نمونه‏اى ديگر است.اما آنان كه در ميان مكاتب الاهى،چنان نمونه‏ها را مى‏جويند،از همه توفيقشان بيشتر است.

در ميان محققين اسلامى هم،بعضى،از همين جهت‏خاص،به وجود«پيامبر اكرم و امام معصوم‏»نگريسته‏اند،و كتابهائى از قبيل‏«عبقرية محمد»و«عبقرية الامام‏»را نگاشته‏اند و بيش از هر چيز خواسته‏اند كه از ديدگاه‏«شخصيتى و انسانى محض‏»آن وجودهاى گرامى را بررسى كنند.

اين گونه تحقيق،چنانكه ياد شد،از دو نظر مفيد تواند بود:اول-نشان مى‏دهد كه اين‏«وجودهاى مقدس مذهبى‏»غير از آنچه ‏«فيض الاهى و تعليمات ربانى‏»به آنان،مايه‏هاى عالى مكتبى مى‏بخشند،و آنان را آماده اجراى‏«رسالت و امامت‏» براى ‏«امت طالب حق‏»مى‏سازند،از نظر«شخصى‏»نيز«انسانى در والاترين مرحله و عالى‏ترين معنا»و با«بهترين ويژگى‏ها و امتيازات‏» بوده‏اند.

و همين خصايص برجسته،آنان را لايق دريافت‏«حكمتهاى آسمانى‏»ساخته است.

كافى است‏با توجه به مضامين ابتداى دعاى ندبه:

«بعد ان شرطت عليهم...و علمت منهم الوفاء به فقبلتهم و...كرمتهم بوحيك و رفدتهم بعلمك و...»

و با تدبر در آياتى از اين قبيل:

و لما بلغ اشده آتيناه حكما و علما (1)

و اذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما (2)

بر اين مدعا،توضيحى شايسته به دست آوريد.

دوم-نشان مى‏دهد كه وجود اينان،براى آنها كه مكتب دين را هم نپذيرفته‏اند باز«معلمى والا،تربيت كننده‏اى شايا،و اسوه‏اى حسنه‏» تواند بود كه بشريت را معنا مى‏دهد،و انسانيت را به كمال مى‏رساند.

اينچنين بررسى،بيشتر از همه به كسانى فايده مى‏بخشد كه:مايلند دين را از ديدگاه:
«ايدئولوژى‏»بشناسند،و يا آنان كه معتقدند:آدمى پيش از رسيدن به مكتب دين،بايد مراحلى را از تحول وجودى و شخصيتى بگذراند تا چون به‏«درس خدائى‏» رسيد،بهتر درك كند و سهل‏تر ارزيابى نمايد،حال قبول در خود ببيند،و در نتيجه،آنرا قدر شناسد،و آن‏«طرح مكتبى‏»را بر خويش،نيكو پياده سازد.

زيرا كه بدون اين گذران مراحل،نه آدمى،ديندارى قابل خواهد شد،و نه دين در او،به نحوى لايق،اثر خواهد نهاد،بلكه دين را هم ضايع خواهد ساخت.

غير مسلمين وقتى به وجود«رسول اسلام و امام مكتب ما»مى‏نگرند،بى‏ترديد آنچه را كه از نظر خود،برجسته مى‏يابند، همان خصيصه‏هاست كه كاملا«انسانى‏»و«شخصيتى‏»هستند،منهاى امتيازات‏«ايمانى و ربانى‏».

و هرگز محقق مسلمان،آن ذوات مقدس را نمى‏تواند تا اين اندازه،جدا ساخته و بدور از«مختصات دينى‏»در نظر آورد.

بدان لحاظ كه در اين جهت،چشم اندازى فراهم شود،كوشيده‏ايم كه نظرات دانشمندان غربى را درباره‏«خصايص برجسته على بن ابى طالب عليه السلام‏»تنظيم و گزارش كنيم،تا كسانى كه آن‏«وجود پاك‏»را«امام،مقتدا،ولى،امير مؤمنان،خليفة الرسول‏»مى‏دانند،گرامى‏ترش شمارند،و نيكوتر بهره گيرند.

بخش اول-افكار و رفتار امام عليه السلام

بيگانگان،او را اينچنين مى‏بينند.

شرمنده باد آن آشنا،كه بدين حد نيز او را نديده باشد.

برجستگيهايى كه در افكار و رفتار على عليه السلام بود و همه بزرگان بشريت را خيره نمود و به تعظيم واداشت:

بنا به قول‏«دانشمندان علم الاجتماع‏»كه همه چيز را به تناسب اصول آن رشته،كه خود تخصص دارند،يافته‏اند،تحليل و تركيب مى‏كنند،و با مختصات علمى خويش مى‏سنجند و قضاوت مى‏نمايند،غافل از آنكه اگر درباره ساختمان وجودى يك موتور برق،از نظر اجتماعى،حق بحث نيست،درباره خدا و حقيقت،مسلم‏تر،كه ناروا خواهد بود.

با اينهمه،گويند:آنجا كه آدمى،نيروئى ما فوق خود بيند و در قبال آن ابراز عجز كند،آن را منسوب به‏«الوهيت‏»كند،و به تعظيم و ستايش آن پردازد.

(به نظر«آلفرد آدلر»-ديباچه‏اى بر رهبرى-ص 218 و نظر«سمنر»و«كلر»-جامعه شناسى-كينگ ص 195 مراجعه شود.)

درباره على عليه السلام هم،تا آنجا كه انسان،به قدرت فكر و توهم و خيال خويش وانست‏خود يا ديگرى را همانندى با او دهد،چندان مهم نمى‏شمارد.

مثلا:عبادت بسيار على عليه السلام،احسان فراوان او،شجاعت در ميدانش،علم بسيار وى را،بس بزرگ و فوق بشرى نمى‏داند،زيرا آدمى،هر جا كه خود را كوتاه و ناتوان بيند،به نيروى خيال، خويشتن را عظمتى دهد و آن نقص را بر طرف كند،برخى را روى برخى ديگر نهد،و بعضى را بزرگتر سازد و بالاخره از مجموع آنها«خودى ديگر»با خيال بسازد،و شبيه‏«على عليه السلام‏»بر آورد و ادعا كند كه من هم تو