نم،و بلكه چنانم.

و هر جا،موجود تصورى و خيالى او مناسب نيامد،از نيروى‏«وهم‏»مايه گيرد و به كار«آفريدن و نو ساختن‏» پردازد، «خودى‏» بسازد بس بالاتر و قوى‏تر از آنچه كه هست،و بالاخره همانند آنكس كه خود را با او مى‏خواهد مقايسه نمايد،آشكار كند.

اما خيال و وهم نيز متناسب با قدرت ذهنى خود انسان،به تركيب و بزرگ سازى تصورات،و يا ايجاد وهمى،اقدام كنند،و تا آنجا كه تضاد و تناقض در كار نيايد،و با خيال و وهم مناسب باشد،پيش روند.

ولى آنجا كه بالاتر از حد ذهنى آنها باشد،عاجز بمانند،و آنرا براى خود و غير،ناممكن شمارند.ناچار،به هر كس كه آن صفت داده شود،تعظيم كنند و ابراز شگفتى نمايند.

درباره على عليه السلام هم،بس نكته‏ها و رمزها است كه چشم انديشه بزرگان و متفكران جهان را خيره كرد،لذا امتيازى خاص،براى آن حضرت قائل شده‏اند،و به تناسب آن عظمت،وى را بى‏پروا ستوده‏اند.

به بيان دانشمندان غير مسلمان (3) توجه كنيد،كه همگى از على عليه السلام چه كارها و نظراتى را نقل نموده‏اند!.. همانهاست كه‏«برجستگيهاى فكرى و علمى على عليه السلام‏»را دور از رنگ مذهب،و ما فوق توانائى معمول آدميان، معرفى ميكند،آنچنان كه حتى خودخواهيهاى بشرى و تكبر ذاتى او هم نتوانسته است آنها را كتمان نمايد،و يا براى خود نيز نظيرى فرض كند تا بر آن اساس،خويش را همانند«على عليه السلام‏»داند.

حال ببينيم:آن آشيان شهباز بلند پرواز انسانيت كجاست؟و نمونه‏هاى آن رفتار و انديشه كدامند؟!171 اينك مثالهائى از آنچه انديشمندان غير مسلمان گفته‏اند،ياد مى‏كنيم:

1-تضاد روانى:

على عليه السلام در جبهه نبرد با دشمنان دين،چنان بود كه به فرض اگر در برابر جبهه حق،پدر خود را مى‏ديد كه قيام كرده است،بى‏هيچ ابراز عاطفه‏اى شمشير بر گردن او مى‏نواخت و همانند سنگين‏دل‏ترين افراد،او را به دست‏خويش به خاك هلاك مى‏افكند.

گويند:صحنه ميدان،زير پاى على عليه السلام مى‏لرزيد،و دلها همه بى‏تابى و ناآرامى داشت.قدرت،بى‏منتها بود و هيبت،عجيب و بى‏انتها.

اما در كوچه‏هاى مدينه،مشاهده دو طفل يتيم،از يك كافر كشته شده در ميدان جنگ،چنان عاطفه او را تحريك مى‏كرد كه در برابرشان زانوانش مى‏لرزيد و اشكش جارى مى‏شد.

در يك سو،از ستمى كه بر زنى ستمديده (به نام سوده دختر عماره همدانى) شده بود،مى‏گريست و بلافاصله با لحن كوبنده‏اى متصدى ماليات را كه به آن زن،ستم كرده بود،از ظلم نهى،و از كار بركنار مى‏نمود.

2-سركوبى حب ذات و انفعال در برابر آن:

همه كس از ناسزا شنيدن رنج مى‏كشد،هر كه با عاطفه‏تر و بيدارتر،رنجش بيشتر.على عليه السلام سالها از زنى كه شوهرش در نبرد، به دست‏خود او كشته شده بود،فحش و اهانت مى‏شنيد و با وجود آن،در خانه همان زن،مثل يك خادم،كار مى‏كرد،هيزم و خواربار برايش به دوش مى‏آورد،و بچه‏هايش را پرستارى مى‏نمود،بر پشت‏خود سوار مى‏كرد و بازى مى‏داد.

3-آدمى هرگز از علم و فهم خود صرف نظر نمى‏كند،بلكه مى‏كوشد تا در هر فرصت،ابراز فضل نمايد.

اما على عليه السلام،تا آنجا كه پيغمبر صلى الله عليه و آله را«رهبر و امام خود و ديگران‏»مى‏ديد و در ميان جمع مى‏يافت،در هيچ مورد جز با غير او،ابراز نظر نمى‏كرد،و لو ساده‏ترين قضايا و بديهى‏ترين شكل مطلب بود،و اين تحمل را هيچ بشرى نتواند داشت.

نمونه‏اش آنكه:به هنگام واپسين دم حيات خويش،براى اصبغ بن نباته نقل كرد كه پيمبر صلى الله عليه و آله به او فرمود:به مسجد برو و اعلام نماز جامعه كن،چون آيند بگو:

الا من عق ابويه فلعنة الله عليه الا من ابق مواليه فلعنة الله عليه الا من ظلم اجر اجير فلعنة الله عليه عربى برخاست و گفت:يا ابا الحسن،تفسير سخن كن كه ما را سخت گران آمد و ترس بر جان،كه همه مبتلائيم!

در داستان آن مرد به ظاهر مخلص و عابد هم كه پيغمبر فرمود:«ليس منا»،حال على عليه السلام جلوه‏اى عجيب داشت.

بدين معنا كه:پيغمبر صلى الله عليه و آله دو نفر ديگر را قبلا به كشتن آن مرد امر كرده بود.

به اولى گفت:«در هر جا كه او را ديدى،گردن بزن.»

و به دومى گفت:«اگر در مسجد هم باشد،او را گردن بزن.»

آن دو نفر انجام ندادند،و به نظر خود،خلاف حق دانستند كه كسى را در عبادتگاه و حال نماز به قتل رسانند،اما خلاف امر رسول خدا صلى الله عليه و آله نمودن را ناروا نشمردند.

با وجود آن دو مقدمه بيانى،هنگاميكه به على عليه السلام امر شد كه آن مرد را اگر در مسجد و حال نماز باشد گردن بزند،چون على عليه السلام به آن مرد رسيد و ديد كه از مسجد بيرون رفته،به قياس آن دو امر قبلى نپرداخت تا حكم قتل او را مسلم بداند.لذا باز آمد تا اجازه خواهد كه اگر بطور مطلق فرمودند:«در هر جا كه باشد گردن بزن‏»،چنان كند كه پيمبر صلى الله عليه و آله فرموده است.

زيرا در دين،حكم شارع بيش از هر چيز،حال تبعيت و تسليم روانى مى‏آموزد،و از هر عمل،همين ميخواهد،و آنجا كه عملى،رنگ عادت و نظر شخصى پيدا كند،تغيير و تعطيل آنرا در موارد خصوصى بهتر مى‏داند،تا توجه دائم آدمى از حق و فرمان رسول و امام،قطع نگردد،و به نفس خويش،مشغول نشود.

4-حالت عبادت او را هيچ حادثه‏اى نمى‏توانست‏بر هم زند.

نمونه بارز آن،نماز امام است در نبرد صفين،به‏«ليلة الهرير».آنگاه كه تير از بناگوش مى‏گذشت و جنگ به شدت درگير بود،او در ميان معركه،سجاده بر خاك گسترده،به نماز و دعا پرداخت و آن همه غوغا نتوانست او را از توجه به حق،منصرف سازد (4) .

نمونه ديگر،در آوردن باقيمانده تيرى بود كه پاى وى را رنج مى‏داد و آرام نداشت،به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله،آنگاه كه گرم نماز بود و حالى داشت،از پايش بدر آوردند،و هيچ متوجه نگرديد (5) .

5-انفعال و عاطفه خويش را در برابر رويدادهاى خوش و ناخوش،مى‏توانست معتدل نگاه دارد،و وحدت روحى و نظم دائم وجودى خود را حفظ نمايد.

مؤيد اين صفت،كلام اوست كه مى‏فرمود:

كمال زهد و پارسائى،بين دو كلمه از قرآن مجيد بيان شده است (آنجا كه گويد) :

لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتيكم

يعنى:تا بر آنچه از دست‏شما رفته،اندوه مخوريد و بر هر چه شما را به دست آيد،شادى مكنيد (بل،معتدل باشيد و هر دو را پايدار مدانيد) (6) .

6-بخشيدن مال را بيشتر از نگهدارى و تصاحب آن،دوست داشت. روزى در ميدان كوفه بر سر دو تل كوچك از طلا و نقره ايستاده بود.همه را بين مردم،تقسيم كرد و خود،بى‏آنكه سهمى برگيرد،به خانه بازگشت (7) .

7-نسبت‏به افرادى كه قلبا از آنها آزرده بود،و حتى تضييع حق خود را منسوب به ايشان مى‏شمرد،باز تعصب نمى‏ورزيد،و حتى آن زمان كه آنها راه خطا مى‏پيمودند،خيرخواهانه راه صواب را بديشان مى‏نمود.

8-تعصب خانوادگى نيز براى او مانع اجراى حق نمى‏شد و عواطف خويشاوندى،در وظايف دينيش نمى‏توانست تاخير افكند و ديديم كه دست‏برادر نابيناى خويش‏«عقيل‏»را كه تقاضاى بى‏جا از بيت المال مسلمين داشت،با آهن تفته داغ كر