د (8) .

9-خلاف خود دوستى‏هاى فطرى آدمى،و حب ذات غريزى انسان و حس برترى جوئى كه دارد،

امام حاضر نبود كه ملك دنيا و مافوق آن را بپذيرد،در قبال آنكه پوست جوى از دهان مورى،بيرون كشد،و يا برگى از چنگال ملخى به در آورد (9) .

10-او به خلاف كبر ذاتى انسانى،خود را با غلام خويش همسان مى‏شمرد. او از دو پيراهن كه مى‏خريد،اول به غلام مى‏گفت كه:«هر كدام خواهى،بردار»،و چون بر مى‏داشت،ديگرى را خود اختيار مى‏كرد.

او لغو امتيازات شخصى كرد،و هنگامى كه با ياران خويش راه مى‏رفت،از آنها مى‏خواست كه جلوتر از او راه بروند.

و اگر بر ايشان وارد مى‏شد،هر جاى مجلس كه خالى بود،مى‏نشست.هميشه به آنان كه مى‏خواستند احترام فوق العاده‏اى برايش قائل شوند،مى‏گفت:«من دوست ندارم كه فرقى با شما داشته باشم،و ممتاز شمرده شوم.»

11-زندگى امام،حتى آنگاه كه سلطان مسلمين بود و فرمانرواى مطلق،باز بى‏تكلف بود،و همه كار خود به دست‏خويش انجام مى‏داد.

كفش خود را وصله مى‏زد و لباس را تعمير مى‏نمود،از چاه آب مى‏كشيد و در مزارع كار مى‏كرد و هزينه زندگى خود را با ريختن عرق جبين فراهم مى‏ساخت.

او با همان وضع فقيرانه كه داشت،باز علاقه‏مند مهمان‏نوازى و پذيرائى از بينوايان بود.

روزى اشكش به دامن مى‏ريخت،سبب پرسيدند،فرمود:يك هفته است كه مرا ميهمان به خانه نيامده،ترسم كه خداى بزرگ را ناراضى كرده باشم.

رفتار او با مردم در عين فرمانروائى،بس متواضعانه بود. روزى زنى را ديد كه بار سنگينى بر دوش مى‏كشد،از او گرفت و به همراه برد.زن،شرمنده شد.

امام فرمود:«چرا مى‏خواهى خدمت مرا در راه خدا و مردم،مانع شوى؟» (10) 12-او،هدف دينى را برتر از«خواسته خود» و «احساسات و عواطف شخصى‏»مى‏دانست.

او عقل مذهبى خويش را بر اميال نفسانى،حكومت مى‏داد،و اين تفوق و حكومت،هيچ لحظه‏اى تعطيل بردار نبود و شگفتى در همين بود.

روزى به هنگام نبرد،بر فرد نيرومندى چيره شد و آنگاه كه مى‏خواست او را به قتل رساند،دشمن،ناجوانمردانه بر گونه او آب دهان انداخت.

امام،از كشتن وى دست كشيد و روى گرداند و فرمود:

«من به نام خدا و براى دفاع از حق،با او مى‏جنگم،اگر هم اكنون وى را بكشم،«انتقام جوئى‏»دامن پاك نيت مرا لكه دار خواهد ساخت (11) .و چون استوارى قصد خويش بازيافت،وى را به قتل رساند.

13-جهاد مقدس خود را هميشه به منظور اثبات عقيده‏اش،با پشتكارى عجيب و بى‏انقطاع همراه مى‏ساخت،و با وجود بسيار موانع كه در كار بود و فراوانى مشكلات كه داشت،سست نمى‏شد و از مبارزه با«ستم و خلاف‏»دست نمى‏كشيد.

در آخرين روزهاى حيات،مى‏فرمود:«گروهى از ستمكاران باقى ماندند و اگر خدا به من عمر دهد،بر آنها نيز پيروز شوم و نابود كنم و جمعشان پراكنده سازم.» (12)

14-شخصيت امام،وحدتى تام داشت،كه همه قواى معنوى و صورى،يعنى انديشه و عاطفه و تصور و خيال،و جنبشها و حركات،همه و همه،براى يك هدف و يك مقصد معلوم و ثابت،در كار بودند كه:

اصل آن مقصد،«خير مطلق‏»و راهنمايش،«علم‏»و مصاحب آن‏«بردبارى و گذشت‏»بود،و همين‏«ثبات و وحدت‏»كه سرمايه نبوغ ذاتى بود،جهانى شگفتى ايجاد كرده است.

بخش دوم-امام عليه السلام و ديگران

1-با آنكه قصد از نبرد،غلبه بر دشمن است،امام،باطنا سر صلح و خير داشت.

او به فرزندش (حسن عليه السلام) امر مى‏كرد:

«هرگز كسى را به مبارزه دعوت مكن.»

و باز مى‏فرمود:«تا آنان به جنگ نپردازند،من نبرد را آغاز نمى‏كنم.»

و به سپاهيانش مى‏فرمود:«تيرى ميفكنيد،با نيزه مزنيد،شمشير مكشيد تا بهانه‏اى در كار نباشد.» (13) .

و چون از جانب دشمن حمله مى‏شد،خدا را گواه مى‏گرفت و آنگاه به نبرد مى‏پرداخت،و اينچنين روح مسالمت طلبى در برابر خصومتهاى شديد خصم،عجيب است.

و در گيراگير جنگ و غلبه مى‏فرمود:

«مبادا در حال خشم،دشمنى را كه فرار مى‏كند،به قتل برسانيد.»

«آن را كه زخمى است،به حال خود گذاريد.»

«پوشاك كسى را در مياوريد.مال دشمن را مربائيد.» (14)

2-امام،در جنگ،«فتح‏»را جز آن نمى‏دانست كه وظيفه خويش را (يعنى:مبارزه عليه كفر و ستم) انجام دهد،اعم از آنكه به ظاهر،سپاه دشمن را درهم بكوبد،يا خود نيز سر در آن راه دهد،زيرا او با قيام خويش،قطعا بر دشمن اصلى (يعنى:كفر و ستم) ضربه مى‏زد،اگر چه‏«كافر و ستمكار»زنده بماند،و لذا مى‏فرمود:«به خدا،اگر من تنها به ميدان جنگ روم و كثرت
دشمن،زمين را پر كرده باشد،هرگز نهراسم و از نبرد باز نايستم.» (15)

3-امام،با همان كسان كه به جان او حمله مى‏كردند و مصمم به نابودى وى بودند،باز روى عفو و اغماض نشان مى‏داد.

او مى‏فرمود:

«عفو،زكات پيروزى است.»

«بر دشمن خود نيكى كن كه شيرين‏ترين پيروزيهاست.» (16)

از آن قبيل،عبد الله بن زبير بود و مروان بن حكم و سعيد بن عاص و عمرو عاص و عايشه،و مى‏دانيم كه چگونه با تجليل،در پناه بيست زن‏«مردنما»عايشه را به مدينه باز فرستاد. (17)

و دانيم كه با مردم بصره،كه عليه امام و فرزندانش شمشير كشيدند،هنگاميكه غلبه يافت،چه نيكو رفتار كرد. (18)

4-لطف او عام بود،همه كس را چه هم كيش بود و چه غير آن،مورد عنايت قرار مى‏داد و براى ستمى كه به آنها مى‏رسيد، شديدا مى‏رنجيد،لذا مى‏فرمود:

«مردم دو دسته‏اند:يا برادر دينى تو هستند،يا انسانى مانند تو.» (19)

«بر اهل ذمه ستم روا مدار.» (20)

در پيمان مسيحيان نجران نوشت:«نبايد ستم ببينند و نه حقى از آنان پايمال گردد.» (21)

از اينكه يك سرباز دشمن توانسته بود خلخالى از پاى زنى يهودى،در شهر«انبار»كه محيط مسلمين بود،باز كند و به غارت ببرد،شديدا ناراحت‏شده مسلمانان آنجا را عتاب كرد و فرمود:

«اگر مسلمانى،پس از اين ماجرا به تاسف و اندوه بميرد،جا دارد،و او را سرزنش نبايد كرد.» (22)

5-نوع انديشه امام،برجستگى خاصى داشت كه جانها را خيره مى‏كرد.

جورج جرداق،دانشمند عيسوى،در بحث‏«بردگى‏»،نظر على عليه السلام و عمر بن خطاب را مقايسه نموده گويد:

عمر مى‏گفت:«چرا مردم را به بندگى گرفتيد؟در حاليكه مادرانشان،آنان را آزاد زاده‏اند.»

اين گفتار متوجه اربابان است و جز نصيحتى بيش نه،ولى على بن ابى طالب عليه السلام،بردگان را بيدار مى‏كرد و مى‏فرمود:

«بنده ديگرى مباش كه خداوند،ترا آزاد آفريده است.»

بلندى انديشه را بنگر (23) .

امام از دسترنج‏خويش،ذخيره‏اى مى‏كرد و از آن ذخيره،«بنده‏»مى‏خريد و آزاد مى‏ساخت.

و بدين طريق،هزار برده را از قيد،نجات بخشيد (24) .

بخش سوم-امام عليه السلام و حكومت‏بر مردم

1-همه كس حكومت را براى تفوق بر غير،و تعظيم ديگران نسبت‏به خود،و داشتن زندگى مرفه،و تجمل و خوشگذرانى مى‏خواهد و از اينها همه،هرگز خالى نيست،اما امام، در حاليكه كفش پاره خود را وصله مى‏زد،به آن كسان كه آمده بودند تا حكومتش را تبريك گويند،فرمود:

«اگر (در اين مقام كه هستم) نتوانم حق را برقرار و ثابت‏بدارم و باطل را زايل سازم،در نظر من،اين كفش پاره،از حكومت‏بر شما به