الله عزّوجلّ بملك كريم.

حارثة بن مضرب نقل مى كند كه على گفت: چون به مدينه آمديم، از ميوه هاى آن برخوردار شديم و آنهارا چيديم و گرماى شديدى روى آورد و پيامبر از بدر خبر مى گرفت، چون پيامبر به بدر كه چاهى بود رسيد، پيش از ما دو نفر از مشركان در آنجا بودند، يك نفر از قريش و غلام عقبة بن ابى معيط، ما آن غلام را گرفتيم و قريشى فرار كرد، ما پيوسته از او راجع به آن قوم (لشكر قريش) مى پرسيديم، او گفت: به خدا سوگند كه آنان بسيارند و توانايى بسيارى دارند، وقتى او چنين مى گفت، او را تهديد مى كردند و مى زدند، تا اينكه او را نزد پيامبر آوردند، فرمود: او را رها كنيد، سپس از او پرسيد: آنان چند نفرند؟ گفت: به خدا سوگند كه آنان زيادند و توانايى بسيارى دارند، باز پيامبر همان سؤال را تكرار كرد و او همان جواب را گفت.

چون او نخواست درست خبر بدهد، پيامبر گفت: آنان در هر روز چند شتر مى كشند؟ گفت: ده شتر، پيامبر فرمود: آنان هزار نفرند براى هر صد نفر يك شتر، و چون به بدر رسيديم، پيامبر شب هنگام چنين دعا كرد: خدايا اگر اين گروه (گروه مؤمنان) را هلاك سازى، در زمين پرستيده نمى شوى.

چون صبح شد پيامبر فرمود: سوى من آييد اى بندگان خدا! ما از زير هر درخت و سنگى نزد او جمع شديم، او نماز خواند، آنگاه مردم را تشويق به جنگ كرد و به آن فرمان داد و گفت: قريش نزد اين قسمت سرخ از كوه اجتماع كرده اند، پس چون مشركان رسيدند، مردى از آنها بود كه بر شتر سرخ رنگى سوار بود. پيامبر فرمود: يا على از حمزه بپرس صاحب اين شتر كيست و چه مى گويد؟ پس اگر كسى باشد كه در او خير است يا امر به خير مى كند، شايد همين صاحب شتر باشد. پس حمزه ندا داد صاحب اين شتر كيست؟ گفتند: او عتبة بن ربيعه است و او از جنگ نهى مى كند و مى گويد: اى قوم شما را قومى مى بينم كه خود را در معرض مرگ قرار داده ايد، اى قوم شما به آنان نمى رسيد مگر اينكه هلاك شويد، جنگ با آنان را به ديگران واگذاريد و آن را به سر من ببنديد (يعنى مراباعث آن بدانيد) گفتند: نيكو مى گويد.

اين مطلب به ابوجهل رسيد پس گفت: درون تو از خوف محمد و اصحابش پر شده است. عتبه گفت: اى كسى كه از پايينش باد بيرون مى آيد! تو درنگ مى كنى آنان شما را بكشند و من مى ترسم؟ در اين هنگام پاهاى خود را راست كرد و از شتر پياده شد و برادرش شيبة بن ربيعه و وليد نيز او را دنبال كردند، پس گفت: چه كسى با ما مبارزه مى كند؟ جوانى از انصار به مصاف او رفت، او گفت: ما را به جنگ با شما رغبتى نيست، ما پسر عموهايمان را مى خواهيم. پيامبر فرمود: به پاخيز اى على، به پاخيز اى حمزه، به پاخيز اى عبيده، پس حمزه عتبه را كشت و على مى گويد: من نيز به شيبه حمله كردم و او راكشتم و وليد و عبيده دو ضربت به همديگر زدند و هر كدام از آنها ديگرى را مجروح كرد و ما بر وليد حمله برديم و او را كشتيم و از آنان هفتاد نفر را اسير كرديم و هفتاد نفر را كشتيم.

مردى از انصار عباس بن عبدالمطلب را به صورت اسير آورد، عباس گفت: يا رسول الله اين مرد پس از آن مرا اسير كرد كه مردى زيبا روى بر روى اسبى ابلق مرا اسير كرده بود او را ميان اين قوم نمى بينم، انصارى گفت: يا رسول الله من او را اسير كرده ام، پيامبر گفت: ساكت باش، خداوند تو را با فرشته اى بزرگوار يارى كرده است.

542 ـ عن قيس بن عبّاد: عن علىّ قال: فينا نزلت هذه الآية، و في مبارزتنا يوم بدر (هذان خصمان اختصموا في ربّهم ـ إلى قوله ـ الحريق).

قيس بن عباد از على نقل مى كند كه گفت: اين آيه درباره ما و مبارزه ما در روز بدر نازل شده است: «هذان خصمان اختصموا فى ربّهم»

543 ـ هيمن حديث را بخارى نيز در جامع خود آورده است.

544 ـ عن محمّد بن عبدالرحمان قال: برز حمزة لعتبة فقتله، وبرز علىّ للوليد فقتله وبرز عبيدة لشيبة فقتله.

محمد بن عبدالرحمان گفت: حمزه با عتبه مبارزه كرد و او را كشت و على با وليد مبارزه كرد و او را كشت و عبيده با شيبه مبارزه كرد واو را كشت.

545 ـ عن جابر بن عبدالله قال: لمّا قتل عتبة بن ربيعه يوم بدر ،ندبته ابنته هند، وندبت عمّها شيبة، وندبت أخاها الوليد، وهجت بني هاشم فلمّا جاء هجاؤها المدينة أراد حسّان أن يجيبها، فأرسلت إليه عمرة أخت عبدالله بن رواحة; دعني حتّى أجيبها. فكان هجاوها: (الاشعار).

جابربن عبدالله گفت: چون عتبة بن ربيعه در روز بدر كشته شد دخترش هند براى او و عمويش شيبه و برادرش وليد گريه كرد و بنى هاشم را هجو گفت، چون هجو او به مدينه رسيد، حسّان خواست كه او را پاسخ گويد، عمرة خواهر عبدالله بن رواحه به او سفارش فرستاد كه بگذار من به او پاسخ بگويم و او را با قصيده اى هجو كرد.

مطلع هجو هند چنين بود:

انى رأيت نساء بعداصلاح             فى عبد شمس فقلبى غير مرتاح

و مطلع هجو عمره خواهر عبدالله در پاسخ هجو هند چنين بود:

يا هند صبرا فقد لاقيت مهبلة         يوم الاعنّة و الارماح فى الراح(10)

( 100 )

و نيز در اين سوره نازل شده است:

اِنَّ اللّهَ يُدْخِلُ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جَنّات تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَب وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فيها حَريرٌ وَ هُدُوا اِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا اِلى صِراطِ الْحَميدِ

همانا خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام داده اند به بهشت هايى وارد مى كند كه از زير درختان آن جوى ها روان است و در آنجا با دستبندهايى از طلا و مرواريد زينت داده مى شوند و لباس آنها در آنجا حرير است، و به سوى سخنان پاكيزه هدايت مى شوند و به سوى راه خداوند شايسته حمد هدايت مى شوند.

(سوره حج آيات 23ـ24)

546 ـ عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه في قوله تعالى: (إنّ الله يدخل الذين آمنوا ـ إلى قوله ـ صراط الحميد) قال: ذالك علىّ وحمزة وعبيدة بن الحارث وسلمان و أبوذرّ والمقداد.

جعفر بن محمد از پدرانش از جدش درباره سخن خداوند: «ان الله يدخل ـ تا ـ صراط الحميد» نقل مى كند كه آنان على و حمزه و عبيدة بن حارث و سلمان و ابوذر و مقداد هستند.

پيشتر در روايت ابوذر غفارى و ابوسعيد خدرى گذشت كه اين آيه درباره همين افراد نازل شده است.

547 ـ عن ابن عبّاس قي قوله: (هذان خصمان اختصموا في ربّهم فالذين كفروا قطعّت لهم ثياب من نار) (فالذين آمنوا) علىّ وحمزة و عبيدة (والذين كفروا) عتبة وشيبة والوليد تبارزوا يوم بدر.

و قوله: (إن الله يدخل الذين آمنوا ـ إلى قوله ـ ولباسهم فيها حرير) قال: هم علىّ و حمزة و عبيدة.

ابن عباس درباره سخن خداوند: «هذان خصمان اختصموا فى ربهم» گفت: «فالذين آمنوا» على و حمزه و عبيده «والذين كفروا» عتبه و شيبه و وليد است كه در جنگ بدر با هم مبارزه كردند. و درباره اين سخن خداوند: «ان الله يدخل الذين آمنوا ـ تا ـ لباسهم فيها حرير» گفت: آنان على و حمزه و عبيده هستند.

548 ـ عن الأصبغ بن نباتة وأبي مريم أنّهما سمعا عمّار بن ياسر بصفّين يقول: سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله يقول لعلىّ: إنّ الله زيّنك بزينة لم يتزيّن العبا