رمود: تو از كسى هستى كه متعلق به او هستى و تو برخيرى، سه بار چنين مى كرد و پيامبر اين سخن را اعاده مى نمود.

673 ـ عن إسماعيل بن عبدالله بن جعفر الطيار، عن أبيه قال: لما نظر النبي صلى الله عليه وآله وسلم إلى جبرئيل هابطاً من السماء قال: من يدعو لي؟ فقالت زينب: أنا يا رسول الله. فقال: ادعي لي علياً وفاطمة وحسناً وحسيناً، فجعل حسناً عن يمينه و حسيناً عن يساره وعلياً وفاطمة تجاههم ثم غشّاهم بكساء خيبري وقال: اللهم إن لكل نبي أهلاً، وإن هؤلاء أهلي فأنزل الله تالى: (إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت) الآية فقالت زينب: يا رسول الله ألا أدخل معكم؟ قال: مكانك فإنّك على خير إن شاء الله.

عبدالله بن جعفر طيار گفت: چون پيامبر به جبرئيل نگاه كرد كه از آسمان فرود مى آيد، گفت: چه كسى به سوى من مى خواند؟ زينب گفت: من يا رسول الله، پس فرمود: على و فاطمه و حسن و حسين را پيش من بخوان، پس حسن را در طرف راست خود و حسين را در طرف چپ خود و على و فاطمه را در برابر خود قرار داد و عباى خيبرى را به روى آنان كشيد و گفت: خدايا هر پيامبرى خاندانى دارد و اينان خاندان من هستند، پس خداوند چنين نازل فرمود: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» زينب گفت: يا رسول الله آيا من هم داخل شوم؟ فرمود: در جاى خود باش كه تو ان شاءالله برخير هستى.(19)

674 ـ 675 ـ شبيه همين مضمون با دو سند ديگر نيز از عبدالله بن جعفر نقل شده است.

676 ـ عن صفية بنت شيبة قال: قالت عائشة: خرج النبي غداة وعليه مرط مرحل من شعر أسود، فجاء الحسن بن علي فأدخله ثم جاء الحسين فدخل معه، ثم جاءت فاطمة فأدخلها، ثم جاء عليّ فأدخله ثم قال: (إنّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيراً).

صفيّه دختر شيبه از عائشه نقل مى كند كه گفت: صبحگاهى پيامبر بيرون آمد در حالى كه بر او جامه اى از موى سياه بود، پس حسن بن على آمد او را وارد آن كرد سپس حسين آمد او را نيز وارد آن كرد سپس فاطمه آمد او را نيز وارد آن كرد سپس على آمد او را نيز وارد آن كرد، سپس گفت: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا».

677 ـ 681 ـ همين مضمون با پنج سند ديگر از عايشه نقل شده است.

672 ـ عن جميع بن عمير قال: إنطلقت مع أمّي إلى عائشة فسألتها أمي عن عليّ. قالت: ما ظّنك برجل كانت فاطمة تحته والحسن والحسين ابنيه، ولقد رأيت رسول الله(ص) التفّ عليهم بثوبه وقال: اللهمّ هؤلاء أهلي أذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً. فقلت: يا رسول الله ألست من أهلك؟ قال: إنّك على خير.

جميع بن عمير گفت: با مادرم نزد عايشه رفتم، مادرم از او درباره على پرسيد، او گفت: چه گمان مى برى درباره كسى كه فاطمه همسر او و حسن و حسين دو پسر او بودند؟ و من پيامبر خدا را ديدم كه با لباس خود آنان را پوشانيد و گفت: خدايا اينان اهل بيت من هستند پليدى را از آنان ببر و آنان را پاكيزه كن، پس من گفتم: يا رسول الله آيا من از خاندان تو نيستم؟ فرمود: تو برخير هستى.

683 ـ 685 ـ همين مضمون با سه سند ديگر نيز نقل شده است.

686 ـ واثلة بن الأسقع الليثي قال: جئت أريد عليّاً فلم أجده فقالت فاطمة: انطلق إلى رسول الله يدعوه فاجلس. قال: فجاء مع رسول الله صلى الله عليه وآله فدخلا ودخلت معهما، فدعا رسول الله حسناً وحسيناً فأجلس كلّ واحد منهما على فخذه وأدنى فاطمة من حجره و زوجها; ثم لفّ عليهم ثوبه وأنا منتبذ فقال: (إنّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيراً) اللهم هؤلاء أهلي، اللهم هؤلاء أهلي وأهلي أحقّ.

قال واثلة: قلت: يا رسول الله وأنا من أهلك؟ قال: وأنت من أهلي. قال واثلة إنه لمن أرجا ما أرجو.

واثلة بن اسقع گفت: به قصد ديدار على آمدم و او را نيافتم، فاطمه گفت: او نزد پيامبر رفته كه او را بخواند، تو بنشين. گفت: او با پيامبر آمد و وارد شدند، من نيز وارد شدم، پيامبر خدا حسن و حسين را خواند و هر كدام را روى يك زانوى خود نشاند و فاطمه و همسرش را نزديك خود قرار داد و لباس خود را بر آنان پوشانيد و من در كنارى بودم پس فرمود: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» خدايا اينان خاندان من هستند، خدايا اينان خاندان من هستند و خاندان من شايسته ترند.

واثله گفت: گفتم: يا رسول الله من نيز از خاندان تو هستم؟ فرمود: تو از خاندان منى، واثله گفت: اين سخن از اميدوار كننده ترين چيزهايى بود كه من آرزو داشتم.

687 ـ 688 ـ همين مضمون با دو سند ديگر نيز نقل شده است.

689 ـ عن شدّاد أبي عمّار; قال: دخلت على واثلة وعنده قوم فذكروا علياً فشتموه فشتمته معهم فلمّا قاموا قال: شتمت هذا الرجل؟ قلت: رأيت القوم شتموه فشتمته معهم. قال: ألا أخبرك بما رأيت من رسول الله؟ قلت: بلى. قال أتيت فاطمة أسألها عن عليّ فقالت: توجّه إلى رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فجلست أنتظره حتّى جاء رسول الله ومعه عليّ وحسن و حسين أخذ كلّ واحد منهما بيده حتّى دخل، فأدنى عليّاً وفاطمة فأجلسهما بين يديه، وأجلس حسناً وحسيناً كلّ واحد منهما على فخذه ثمّ لفّ عليهم ثوبه أو كساءه ثمّ تلا هذه الآية: (إنّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت) ثمّ قال: اللهم هؤلاء أهل بيتي وأهل بيتي أحق.

شداد ابوعمار گفت: نزد واثله رفتم و نزد او گروهى بودند كه على را دشنام مى دادند، من نيز دشنام دادم، پس چون آنان رفتند به من گفت: تو هم اين مرد را دشنام دادى؟ گفتم: ديدم كه اينان دشنام مى دهند من نيز چنين كردم، گفت: آيا به تو خبر ندهم آنچه را كه از رسول الله ديدم؟ گفتم: آرى . گفت: نزد فاطمه رفتم و از او على را پرسيدم، گفت: او نزد پيامبر خدا رفته است، پس نشستم و منتظر شدم تا اينكه پيامبر خدا آمد و على و حسن و حسين با او بودند و هر كدام از يك دست پيامبر گرفته بودند تا اينكه وارد شد و على و فاطمه را نزديك خود آورد و آن دو را رو به روى خود نشاند و حسن و حسين را روى زانوى خود قرار داد، سپس لباس يا عباى خود را به آنان پوشانيد آنگاه اين آيه را خواند: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» سپس گفت: خدايا اينان اهل بيت من هستند و اهل بيت من شايسته ترند .

690 ـ 693 ـ شبيه اين مضمون با چهار سند ديگر نيز از واثله نقل شده است.

694 ـ عن أبي الحمراء خادم رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قال: كان رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم يجىء عند كلّ صلاة فجر فيأخذ بعضادة هذا الباب; ثم يقول: السلام عليكم يا أهل البيت ورحمة الله وبركاته. فيردّون عليه من البيت و عليكم السلام ورحمة الله وبركاته فيقول: الصلاة رحمكم الله (إنّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيراً). قال: فقلت: يا أبا الحمراء من كان في البيت؟ قال: عليّ وفاطمة والحسن والحسين عليهم السلام.

ابوالحمراء خادم پيامبر خدا گفت: پيامبر خدا در هر نماز صبح مى آمد و دو طرف اين در را مى گرفت و مى گفت: سلام بر شما اى اهل بيت و رحمت و بركات خدا بر شما باد و آنان از دورن خانه پاسخ سلام را مى دادند و مى گفتند: سلا