ار تكرار كرد، گفتم: يا رسول الله من هم سر خود را با شما وارد كنم؟ گفت: اى ام سلمه تو بر خير هستى. ام سلمه گفت: در آن زمان كه پيامبر در اين حالت بود، احساس به نزول جبرئيل كرد.

741 ـ شهر بن حوشب قال: سمعت أم سلمة ـ حين جاء نعي الحسين بن علي ـ: لعنت أهل العراق. فقالت: قتلوه قتلهم الله، غرّوه وذلّوه لعنهم الله، وإني رأيت رسول الله جاءته فاطمة غدية ببرمة لها قد صنعت له فيها عصيدة تحملها في طبق لها حتى وضعتها بين يديه، فقال لها: أين ابن عمك؟ قالت: هو في البيت. قال اذهبي فادعي به وائتيني بابنيه، فجاءت تقود ابنيها كلّ واحد منهما بيد; وعليّ يمشي في أثرهم، حتى دخلوا على رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فأجلسهما في حجره و جلس عليّ على يمينه وفاطمة على يساره، فاجتبذ من تحتي كساءاً خيبرياً كان بساطاً لنا على المنامة بالمدينة، فلفّه رسول الله عليهم جميعاً فأخذ بشماله بطرفي الكساء وألوى بيده اليمني إلى ربّه وقال: اللهم إنّ هؤلاء أهلي أذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً، قاله ثلاث مرّات، قلت: يا رسول الله ألست من أهلك؟ قال: بلى. فأدخلني في الكساء، فدخلت في الكساء بعدما قضى دعاؤه لابن عمه وابنيه وابنته فاطمة عليهم السلام.

شهربن حوشب گفت: هنگامى كه خبر كشته شدن حسين بن على رسيد، شنيدم كه ام سلمه به اهل عراق لعنت كرد و گفت: خدا آنان را بكشد كه او را كشتند، او را فريب دادند و خوار كردند خدا بر آنان لعنت كند، من ديدم كه صبحگاهى فاطمه ديكى را نزد پيامبر آورد كه در آن حلوايى درست كرده بود و در طبقى حمل مى كرد، تا اينكه آن را مقابل پيامبر گذاشت پيامبر به او گفت: پسر عمويت كجاست؟ گفت: او در خانه است. گفت: برو او و دو پسرش را نزد من بياور، پس فاطمه آمد و دو پسرش را كه هر كدام از يك دست او گرفته بودند با خود آورد و على پشت سر آنان قدم برمى داشت تا اينكه وارد بر پيامبر شدند پيامبر آن دو پسر را در آغوش خود نشانيد و على در طرف راست او و فاطمه در طرف چپ او نشستند، پس عبايى را كه خيبرى بود و در مدينه فرش ما بود از زير من كشيد و آن را روى همه آنان كشيد و با دست چپ خود دو طرف عبا را گرفت و با دست راست خود به سوى پروردگار اشاره كرد و گفت: خدايا اينان خاندان من هستند، پليدى را از آنها دور كن و آنها را پاكيزه گردان. اين سخن را سه بار تكرار كرد. گفتم: يا رسول الله آيا من از خاندان تو نيستم؟ گفت: آرى پس مرا زير آن عبا وارد كرد و من وقتى زير عبا رفتم كه دعاى او در حق پسر عمو و دو فرزندش و دخترش فاطمه تمام شده بود.

742 ـ 746 ـ همين مضمون با پنج سند ديگر نيز نقل شده است.

747 ـ عن شهر بن حوشب، عن أمّ سلمة أنّ رسول الله(ص) قال لفاطمة: يا بنيّة ائتيني بزوجك وابنيه فجاءت بهم فألقى رسول الله عليهم كساءاً فدكياً ثمّ وضع يده عليهم ثمّ قال: اللهم إنّ هؤلاء آل محمد فاجعل صلواتك على محمد و آل محمد; فإنك حميد مجيد.

قالت أمّ سلمة: فرفعت الكساء لأدخل معهم فجذبه من يديّ فقال: إنك على خير.

شهر بن حوشب از ام سلمه نقل مى كند كه رسول خدا به فاطمه گفت: دخترم همسرت و دو پسرت را نزد من آور، او آنها را آورد، پس پيامبر عباى فدكى را روى آنان انداخت و دو دستش را روى آنان گذاشت سپس گفت: خدايا اينان آل محمد هستند، پس صلوات خود را بر محمد و آل محمد قرار بده كه تو ستوده و بزرگوار هستى. ام سلمه گفت: من عبا را بلند كردم تا من هم داخل شوم پيامبر آن را از دست من گرفت و گفت: تو بر خير هستى.(20)

748 ـ 750 ـ همين مضمون با سه سند ديگر نيز نقل شده است.

751 ـ عن شهر بن حوشب قال: كنت و أنا شاب بالمدينة، فقتل الحسين، فأتينا أم سلمة فدخلنا عليها و بيننا و بينها حجاب فقالت: ألا أخبركم بشيء سمعته من رسول الله وشهدته؟ قلنا: بلى يا أم المؤمنين قالت: إني قرّبت إلى رسول الله طعاماً فأعجبه فقال: لو كان هنا علي وفاطمة والحسن والحسين. قالت فأرسلنا إليهم فجاؤا فقربت الطعام، فلما فرغنا جعل النبي صلى الله عليه وآله وسلم يدعو لهم، فتناول كساءاً كان تحتي أصبناه من خيبر، وأثاره على عليّ وفاطمة والحسن والحسين وهو يقول: (إنّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيراً).

شهر بن حوشب گفت: من در مدينه بودم و جوان بودم كه حسين كشته شد، نزد ام سلمه آمديم و وارد بر او شديم و ميان ما و او پرده اى بود، گفت: آيا به شما خبر بدهم از چيزى كه از رسول خدا شنيدم و آن را مشاهده كردم؟ گفتيم: آرى اى مادر مؤمنان! گفت: من نزد پيامبر خدا غذايى بردم كه از آن خوشش آمد و گفت: كاش على و فاطمه و حسن و حسين اينجا بودند، مى گويد: پيش آنان كس فرستاديم و آنها آمدند و طعام را نزد آنان بردم، پس چون فارغ شديم، پيامبر به آنان دعا كرد و عبايى را كه زير من بود و آن از خيبر به ما رسيده بود برداشت و آن را روى على و فاطمه و حسن و حسين كشيد در حالى كه مى گفت: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا»

752 ـ عن شهر، عن أم سلمة زوج النبي صلى الله عليه وآله أن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قال لفاطمة: ائتيني بزوجك وابنيك. فجاءت بهم فألقى عليهم رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم كساءاً كان تحتي خيبرياً أصبناه من خيبر، ثم قال: اللهم هؤلاء آل محمد فاجعل صلواتك وبركاتك على آل محمد كما جعلتها على آل إبراهيم إنك حميد مجيد. قالت أم سلمة: فرفعت الكساء لأدخل معهم فجذبه رسول الله من يدي وقال: إنك على خير.

شهر از ام سلمه همسر پيامبر نقل مى كند كه رسول خدا به فاطمه گفت: همسر و دو پسرت را نزد من آور، پس آنها را آورد و پيامبر عبايى را كه زير من بود و آن از خيبر به ما رسيده بود، روى آنان انداخت و گفت: خدايا اينان آل محمد هستند، پس صلوات و بركات خود را بر آل محمد قرار بده همانگونه كه آن را بر آل ابراهيم قرار دادى همانا تو ستوده و بزرگوارى. ام سلمه گفت: پس من عبا را بالا زدم تا من هم در آن داخل شوم، پيامبر آن را از دست من گرفت و گفت: تو بر خير هستى.

753 ـ عن عمر بن أبي سلمة قال: لمّا نزلت: (إنّما يريد الله) الآية قالت أمّ سلمة: أنا منهم يا رسول الله؟ قال: اجلسي مكانك فإنك على خير.

عمر بن ابى سلمه گفت: چون آيه: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت» نازل شد، ام سلمه گفت: يا رسول الله آيا من هم از آنان هستم؟ پيامبر فرمود: در جاى خود بنشين كه تو بر خير هستى.

754 ـ عن عمر بن أبي سلمة قال: نزلت هذه الآية: (إنّما يريد الله) في بيت أمّ سلمة فدعا عليّاً وفاطمة والحسن والحسين فأجلسهم بين يديه، ودعا علياً فأجلسه خلف ظهره، ثم جلّلهم بالكساء ثم قال: اللهم هؤلاء أهل البيت فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً.

ثم قالت أمّ سلمة: قلت: اجعلني فيهم يا رسول الله. قال: مكانك و أنت على خير.

عمر بن ابى سلمه گفت: اين آيه «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس» در خانه ام سلمه نازل گرديد، پيامبر، على و فاطمه و حسن و حسين را خواند و آنان را مقابل خود نشانيد و على را خواند و او را پشت سر خود نشانيد آنگاه آنان را با عبايى پوشانيد سپس گفت: خدايا اينان اهل بيت من هستن