ورى آميخته با زنجبيل است، از چشمه اى در بهشت كه نامش سلسبيل است و بر گردشان نوجوانانى جاودانى مى گردند كه هرگاه آنها را بينى گمان مى كنى مرواريد پراكنده اند و هنگامى كه آنجا را بينى نعمت ها و ملك عظيمى را مى بينى، بر اندام آنها لباس هايى است از حرير نازك سبز رنگ و از ديباى ضخيم و با دستبندهايى از نقره آراسته اند و پروردگارشان شراب طهور به آنان مى نوشاند، اين پاداش شماست و سعى و تلاش شما مورد قدردانى است.

(سوره انسان آيات 5 ـ 22)

1042 ـ علىّ بن موسى الرضا حدّثني أبي موسى، عن أبيه جعفر بن محمد، عن أبيه محمد، عن أبيه علىّ، عن أبيه الحسين، عن أبيه علىّ بن أبي طالب قال: لمّا مرض الحسن والحسين عادهما رسول الله (ص) فقال: لي: يا أبا الحسن لو نذرت على ولديك لله نذراً أرجو أن ينفعهما الله به. فقلت: علىّ لله نذر لئن برىء حبيباي من مرضهما لأصومنّ ثلاثة أيّام. فقالت فاطمة: وعلىّ لله نذر لئن برىء ولداي من مرضهما لأصومنّ ثلاثة أيّام. وقالت جاريتهم فضّة: و علىّ لله نذر لئن برىء سيّداي من مرضهما لأصومنّ ثلاثة أيام.

فألبس الله الغلامين العافية فأصبحوا وليس عند آل محمد قليل ولاكثير، فصاموا يومهم و خرج علي إلى السوق فإذاً شمعون اليهودي في السوق و كان له صديقاً فقال له: يا شمعون أعطني ثلاثة أصواع شعيراً وجزَّة صوف تغزله فاطمة. فأعطاه شمعون ما أراد فأخذ الشعير في ردائه الصوف تحت حضنه ودخل منزله فأفرغ الشعير وألقى الصوف فقامت فاطمة إلى صاع من الشعير فطحنته وعجنته و خبزت منه خمسة أقراص وصلّى علىّ مع رسول الله المغرب ودخل منزله ليفطر فقدّمت إليه فاطمة خبز شعير وملحاً جريشاً و ماءاً قراحاً، فلما دنوا ليأكلوا وقف مسكين بالباب فقال: السلام عليكم أهل بيت محمد، مسكين من أولاد المسلمين، أطعمونا أطعمكم الله من موائد الجنّة. فقال علي:

فاطم ذات الرشد واليقين *** يابنت خير الناس اجمعين

اماترين البائس المسكين *** جاء الينا جائع حزين

قد قام بالباب له حنين *** يشكو الى الله و يستكين

كل امرء بكسبه رهين

فأجابته فاطمة وهي تقول:

امرك عندى يابن عم طاعة *** مابى لؤم لا ولا ضراعة

فاعطه ولاتدعه ساعة *** نرجو له الغياث فى المجاعة

ونلحق الاخيار والجماعه *** وندخل الجنة بالشفاعة

فدفعوا إليه أقراصهم وباتوا ليلتهم لم يذوقوا إلاّ الماء القراح ،فلمّا أصبحوا عمدت فاطمة إلى الصاع الآخر فطحنته وعجنته وخبزت خمسة أقراص و صاموا يومهم، وصلّى علىّ مع رسول الله صلى الله عليه وآله المغرب ; ودخل منزله ليفطر فقدّمت إليه فاطمة خبز شعير و ملحاً جريشاً وماءاً قراحاً فلما دنوا ليأكلوا وقف يتيم بالباب فقال :السلام عليكم يا أهل بيت محمد أنا يتيم من أولاد المسلمين، استشهد والدي مع رسول الله يوم أحد، أطعمونا أطعمكم الله على موائد الجنة. فدفعوا إليه أقراصهم و باتوا يومين وليلتين لم يذوقوا إلا الماء القراح.

فلما أن كان في اليوم الثالث عمدت فاطمة إلى الصاع الثالث وطحنته وعجنته و خبزت منه خمسة أقراص، وصاموا يومهم وصلى علي مع النبي المغرب ثم دخل منزله ليفطر، فقدّمت فاطمة إليه خبز شعير و ملحاً جريشاً و ماءاً قراحاً، فلما دنوا ليأكلوا وقف أسير بالباب فقال: السلام عليكم يا أهل بيت النبوة أطعمونا أطعمكم الله، فأطعموه أقراصهم فباتوا ثلاثة أيّام ولياليها لم يذوقوا إلاالماء القراح.

فلما كان اليوم الرابع عمد علىّ ـ والحسن والحسين يرعشان كما يرعش الفرخ ـ و فاطمة وفضة معهم فلم يقدروا على المشي من الضعف، فأتوا رسول الله فقال: إلهي هؤلاء أهل بيتي يموتون جوعاً، فارحمهم يا رب واغفرلهم إلهي هؤلاء أهل بيتي فاحفظهم ولا تنسهم، فهبط جبرئيل وقال: يا محمد ان الله يقرأ عليك السلام ويقول: قد استجبْتُ دعاءك فيهم وشكرت لهم ورضيت عنهم واقرأ (إن الأبرار يشربون من كأس كان مزاجها كافوراً ـ إلى قوله ـ إن هذا كان لكم جزاءً و كان سعيكم مشكوراً).

علىّ بن موسى الرضا از پدرانش از علىّ بن ابى طالب(ع) نقل مى كند كه گفت: حسن و حسين مريض شدند و رسول خدا از آنان عيادت كرد و به من گفت: اى ابوالحسن اگر به خاطر دو فرزندت براى خدا نذر كنى، اميدوارم كه خداوند به وسيله آن به آنان سودى برساند، من گفتم: من براى خدا نذر مى كنم كه اگر دو حبيب من از بيمارى شان بهبود يابند سه روز روزه مى گيرم، فاطمه گفت: من نيز نذر مى كنم كه اگر دو فرزندم از بيمارى شان بهبود يابند سه روز روزه مى گيرم، كنيزشان فضه گفت: من نيز نذر مى كنم كه اگر دو سرور من از بيمارى شان بهبود يابند سه روز روزه مى گيرم.

خداوند لباس عافيت به آن دو جوان پوشانيد و اين در حالى بود كه نزد آل محمد چيز كم و زيادى نبود، آن روز را روزه گرفتند و على به بازار رفت و شمعون يهودى در بازار بود و با او آشنا بود، به او گفت: اى شمعون سه صاع جو و مقدارى پشم به من بده تا فاطمه آن را بريسد، شمعون آنچه را كه على خواسته بود به او داد، جو را در رداى خود و پشم را در زير بغل خود قرار داد و به منزلش آمد و جو را خالى كرد و پشم را انداخت، فاطمه يك صاع از آن جو را آرد كرد و خمير نمود و از آن پنج قرص نان درست كرد و على نماز مغرب را خواند و به منزل آمد تا افطار كند، فاطمه نان جو و نمك نرم و آب پاكيزه اى را به او داد، وقتى نزديك شد كه افطار كنند، مسكينى بر در خانه ايستاد و گفت: سلام بر شما اى خاندان محمد! مسكينى از اولاد مسلمانان هستم، مرا طعام دهيد خدا شما را با نعمت هاى بهشتى طعام بدهد على گفت:

اى فاطمه كه داراى رشد و يقين هستى، اى دختر بهترين مردم، آيا نمى بينى بيچاره مسكينى را كه گرسنه و نالان پيش ما آمده است؟ دم در ايستاده و براى او ناله اى است و به خدا شكايت مى كند و اظهار حاجت مى كند، هر انسانى در گرو كار خود است.

فاطمه در پاسخ گفت:

فرمان تو نزد من اى پسرعمو مطاع است من نه مذمت و نه زارى مى كنم، به او بده و لحظه اى درنگ نكن، براى او در گرسنگى اميد پناه داريم و به نيكان و مردم (خوب) ملحق مى شويم و با شفاعت وارد بهشت مى شويم.

آنان قرص هاى نان خود را به او دادند و در حالى كه جز آب پاكيزه چيزى نخورده بودند خوابيدند. چون صبح كردند فاطمه سراغ صاع ديگر آمد و آن را آرد و خمير نمود و پنج قرص نان درست كرد و آن روز را نيز روزه گرفتند و على با رسول خدا نماز مغرب را خواند و به منزلش آمد تا افطار كند، فاطمه نان جو و نمك نرم و آب پاكيزه اى به او داد، وقتى نزديك شدند تا بخورند، يتيمى بر در خانه ايستاد و گفت: سلام بر شما اى خاندان محمد من يتيمى از اولاد مسلمانان هستم، پدرم در جنگ احد در ركاب پيامبر خدا شهيد شده مرا طعام دهيد خدا شما را از نعمت هاى بهشتى طعام دهد. آنان قرص نان هاى خود را به او دادند و در حالى كه دو روز روزه بودند و جز آب پاكيزه چيزى نخورده بودند، خوابيدند.

وقتى روز سوم شد فاطمه سراغ صاع سوم رفت و آن را آرد و خمير كرد و پنج قرص نان از آن درست كرد و آن روز را نيز روزه گرفتند و على نماز مغرب را با پيامبر خواند و به خانه آمد تا افطار كند، ف