 گفت و دعوتشان كرد(كه جز برنامه من نيست و مجال عرض آن هم نيست)و در پايان سخن به آنان گفت:

«فمن يجيبنى الى هذا الامر ويوازرنى عليه و على القيام به،يكن اخى و وصيى و وزيرى و وارثى وخليفتى من بعدى‏» (29) .

از همين روز اول كدام يك از شما عموها و عموزادگان حاضريد كه مرا در اين راه كمك دهيد(راه اين بود كه دنيا باور كند كه خداى جهان يكى است،و محمد فرستاده اوست)و هركس اين كار را انجام دهد،برادر من،و وصى من،و وزير من،و وارث من، و جانشين من پس از من خواهد بود؟على عليه السلام ميگويد:من كه از همه بچه‏تر بودم،برخاستم و گفتم:

«انا يا رسول الله اوازرك على هذا الامر».

اى رسول خدا! من خود حاضرم تو را در اين راه يارى دهم.فرمود بنشين،آنگاه سخن خويش را تكرار كرد و كسى بر نخاست و من برخاستم و گفتم:من خود آماده‏ام،فرمود بنشين،و سخن خويش را تكرار كرد،بار سوم برخاستم و گفتم:يار سول الله،من براى يارى و همراهى آماده‏ام، پس گفت:

«اجلس فانت اخى و وصيى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى‏».

«بنشين كه توئى برادر من،و وصى من،و وزير من،و وارث من،وخليفه من بعد از من‏». (سال هفتم بعثت و شعب ابى طالب)

در اول محرم سال هفتم بعثت رسول خدا،بنى هاشم و بنى مطلب بن عبدمناف ناچار شدند براى حفظ جان خود و جان پيغمبر در مقابل عهدنامه‏اى كه قريش عليه بنى‏هاشم نوشتند و در كعبه نهادند همداستان شوند،و در شعب ابى‏طالب(يعنى همان دره‏اى كه به «شعب ابى طالب‏»ناميده شده محصور و گرفتار باشند،و تا نيمه رجب سال دهم بعثت،يعنى در حدود سه سال و شش ماه،بنى‏هاشم و بنى‏مطلب ابن عبد مناف در آنجا بسيار گرفتار،و در مضيقه نان و وسائل زندگى و با مشكلات اقتصاى و مصائب ديگر دست‏بگريبان بودند.در همين دوره سه سال و نيم است(كه طبق مداركى كه عرض كردم نوشته خواهد شد) (30) ابوطالب شبها چند ساعتى كه از شب مى‏گذشت،نمى‏گويم هر شب،شبهايى پيغمبر را از جاى خودش بلند مى‏كرد و مى‏برد در جاى ديگر مى‏خواباند،و آنگاه پسرش على را مى‏آورد و در بستر پيغمبر مى‏خوابانيد،تا اگر كشته شود،على كشته شود نه رسول خد (31) . (سال چهاردهم بعثت و ليلة المبيت)

مقدمات هجرت رسول خدا به مدينه(يعنى يثرب كه پس از هجرت رسول خدا«مدينة الرسول‏»و بعدها به تدريج‏«مدينه‏»ناميده شد) بعد از سيزده سال دعوت و مجاهدات فراهم گشت،شبى كه رسول خدا دستور يافت تا از مكه بمدينه هجرت كند،به على فرمود كه بايد در بستر من بخوابى، على به جاى رسول خدا خوابيد و آن شب كه شب اول ربيع الاول سال چهاردهم بعثت‏بود،«ليلة المبيت‏» است (32) ،و در همين شب آيه‏اى درباره على نازل گشت كه جزء آيات(مربوط به آن حضرت)اشاره خواهم كرد) 33) . (شب هجرت و بت‏ شكنى)

اينجا مطلبى است(قابل توجه)آنچه در بيشتر مدارك و مآخذ و روايات وارد شده اين است كه رسول خدا پيش از هجرت،يا در همان شب هجرت چنانكه در بعضى مآخذ تصريح شده (34) ، يا شبى از شبهاى پيش از هجرت(بدون تعيين) (35) به على عليه السلام گفت:بيا برويم،و على عليه السلام را با خود برد و به كعبه در آمد،آنگاه به على عليه السلام گفت:بنشين.على عليه السلام نشست و رسول خدا روى شانه على عليه السلام بر آمد،و چون على عليه السلام از برداشتن رسول خدا خود را ناتوان نشان داد،رسول خدا پايين آمد و نشست و به على عليه السلام گفت:تو روى شانه من سوار شو.پس على عليه السلام روى شانه رسول خدا سوار شد و مقدارى از بتهاى كعبه را از جا كندند و درهم شكستند و آنگاه رفتند و در ميان خانه‏هاى مكه پنهان شدند،تا قريش ندانند(كه اين كار را كه انجام داده است.اصل اين قضيه كه در مدارك و مآخذ متعدد وارد شده، مربوط به قبل از هجرت است،و بعد هم اشاره‏اى خواهد شد. (هجرت امير المؤمنين به مدينه)

على عليه السلام، سه روز در مكه ماند،ماموريتهائى كه رسول خدا به او داده بود انجام داد،هر امانتى را كه پيش پيغمبر بود بصاحبش رساند،و هر حسابى كه رسول خدا با مردم مكه داشت،همه را تصفيه كرد(در اين موقع مسلمانها همگى هجرت كرده بودند و كسى نبود كه على عليه السلام را حماتى كند،پس با چه جراتى در مكه ماند؟! اين خودش حسابى است)و بعد از سه روز زنهائى را كه مانده بود حركت داد و رفت و در محله‏«قباء» بر رسول خدا وارد شد. در ماخذ معتبرى نوشته‏اند كه وقتى على عليه السلام وارد مدينه شد،پاهاى وى مجروح شده بود،و رسول خدا او را ديد و در آغوش كشيد و گريست و اظهار تاثر كرد و از فداكارى وى تقدير نمود. (36) . (برادرى امير المؤمنين با رسول خدا)

در همان سال اول هجرت بود كه رسول خدا يكبار ميان مهاجران،و يكبار ديگر ميان مهاجر و انصار برادرى برقرار ساخت،در مرتبه اول اين مهاجر و آن مهاجر را باهم برادر قرار داد،و در نوبت دوم يكى از مهاجرين و يكى از انصار را.ابن اثير مى‏نويسد كه در هر دو نوبت رسول خدا به على عليه السلام گفت:

انت اخى فى الدنيا و الاخرة.

«تو هم در دنيا و هم در آخرت برادر منى‏» (37) . شگفتى انسان 
اِعـْجـَبـُوا لِهـذَا الاِْنـْسـانِ، يـَنـْظـُرُ بـِشـَحـْمٍ، وَ يـَتـَكَلَّمُ بِلَحْمٍ، وَ يَسْمَعُ بِعَظْمٍ وَ يَتَنَفَّسُ مِنْ خُرْمٍ.(132)
از ايـن آدمـى در شـگـفـت شويد: با پيه مى نگرد و با گوشت سخن مى گويد و با استخوان مى شنود و از شكافى دم برمى آورد.
ناتوانى انسان 
مـِسـْكـيـنٌ ابـْنُ آدَمَ: مـَكـْتـُومُ الاَْجـَلِ، مـَكـْنـُونُ الْعـِلَلِ، مـَحْفُوظُ الْعَمَلِ، تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ، وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ، وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ.(133)
بـيـنـوا و بيچاره فرزند آدم ؛ مرگش پنهان ، بيمارى ها و دردهايش پوشيده و كردارش نگاشته اسـت ، و پـشـه اى او را آزار رسـانـد، جـرعـه اى گـلوگـيـر بـكـشـدش و عرق ، تن وى را گَنْده گرداند.
(سال دوم هجرت و دستور جهاد)

سال دوم هجرت پيش آمد كه‏«سنة الامر» باشد، و دستور نبرد و قتال و ايستادگى و زد و خورد در مقابل دشمن رسيد. در اوائل اين سال(يا اواخر سال قبل) ازدواج على عليه السلام با فاطمه زهراء سلام الله عليها دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روى داد(اينجا مطالبى است كه ناچار بايد به اشاره مختصر برگزار كرد و گذشت).

در اين سال غزوه «ودان‏» (38) پيش آمد، (غزوه كه ميگوئيم،يعنى لشكر كشى چه در اين لشكر كشى جنگى و نبردى و زد و خوردى بوده باشد يا همان لشكر كشى تنها باشد بدون زد و خورد،و معنى غزوه، هيچ اين نيست كه بايد نبردى و زد و خوردى و كشتارى در كار بوده باشد)در سال دوم غزوه «ودان‏» ( غزوه ابواء) پيش آمد و على عليه السلام هم با رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه بود.

در غزوه «بواط‏» (39) نيز على همراه رسول خدا بود.

در غزوه «سفوان‏» (40) كه «بدر اول‏» نيز مى‏گويند،على همراه رسول خدا است.

در غزوه «ذو العشيرة‏» (41) نيز همراه رسول خدا رهسپار جهاد بوده است،در همين غزوه است كه عمار ياسر ميگويد: من و على روى خاك خوابيده بوديم كه رسول خدا بر سر على ايستاد و گفت:

«و ما لك يا اباترا