 فقر او نيست .
رهيده از دنيا پرستى
آزادى و آزادگى و رهيدن از دنيا و مافيها براى على (ع ) چنان بود كه خود در سخنى كوتاه به روشنى بيان داشت ، آن جا كه فرمود:
((إ ليك عنّى يا دنيا، فحبلك على غاربك قد اسللتُ من مخالبك و اءفلت من حبائلك ...؛(16)))
((اى دنيا! دور شو از من ، افسارت را بر دوشت انداختم ، از چنگال هاى درنده تو خود را رها ساختم و از دام هاى تو رسته ام .))
على (ع ) روحى آزاد و رهيده از دنيا پرستى داشت و اين نيز در فكر و عملش ‍ تجلى كرده بود؛ زيرا غذاى كم و ساده مى خورد، لباس ارزان قيمت مى پوشيد و در زندگى بسيار كم خرج بود.
امام باقر(ع ) درباره زهد على (ع ) فرمود:
((سوگند به خدا، همانا على (ع ) همچون غلامان غذا مى خورد و مانند غلامان مى نشست . اگر دو جامه مى خريد، غلامش را در انتخاب بهترين آن دو آزاد مى گذاشت و لباس پست تر را خود مى پوشيد و اگر آستين آن و يا دامنش بلند بود آن دو را قطع مى كرد، او پنج سال حكومت كرد؛ اما آجرى روى آجرى و خشتى روى خشتى قرار نداد و قطعه زمينى براى خود نخريد و بعد از شهادتش نه دينارى از خود به ارث گذاشته بود و نه درهمى ، او نان گندم و گوشت را به مردم مى داد و خود به خانه بر مى گشت و نان جو و سركه و زيتون مى خورد، و هيچ گاه با دو كار خداپسندانه رو به رو نمى شد، مگر آن كه پر زحمت تر از انتخاب مى كرد، على (ع ) از زحمت بازو و عرق جبين خويش هزار بنده خريد و در راه خدا آزاد كرد، در آن روزگار هيچ كس ‍ طاقت كار كردن على (ع ) را نداشت ؛ ولى در عين حال در شب و روز هزار ركعت نماز به جاى مى آورد.))(17)
زندگى على (ع )
((على (ع ) آجرى بر آجرى و خشتى بر خشتى و چوبى روى چوبى ننهاد، حتى حاضر نشد در كاخ سفيد كوفه وارد شود، فقرا را بر خود ترجيح داد و آنها را در آنجا مسكن داد، و گاهى اوقات شمشيرش را مى فروخت تا عبا و طعام خود را تهيه كند.))
ترجيح غلام بر خود
احمد بن حنبل از ابى معده و او نيز از امام محمد باقر(ع ) چنين روايت كرده است : اميرالمؤ منين (ع ) بر در مغازه رفت و به فروشنده فرمود:((دو لباس به من بفروش .))
صاحب مغازه امام (ع ) را شناخت و عرضه داشت : اى اميرمؤ منان ! خواسته شما نزد من است ؟
همين كه حضرت متوجه شد كه آن مرد او را شناخته است ، از آن مغازه رد شد و به سراغ مغازه اى رفت كه نوجوانى در آن بود، دو لباس از او خريد يكى به سه درهم و ديگرى به دو درهم . سپس به قنبر فرمود:((آن سه درهمى مال تو باشد آن را بگير!))
قنبر عرض كرد: شما به اين سزاوارتريد تا من ؛ چون شما منبر مى رويد و براى مردم خطبه مى خوانيد.
حضرت فرمود:((تو جوانى و در تو نشاط جوانى است . از طرفى من از خدا حيا مى كنم كه بر تو برترى جويم ؛ زيرا از رسول خدا(ص ) شنيدم كه فرمود:((به غلامانتان از آن چه خود مى پوشيد، بپوشانيد و از آن چه خود مى خوريد بخورانيد.))
راوى مى گويد: وقتى على (ع ) آن لباس را پوشيد، آستين آن بلند بود، دستور داد زيادى آستين را بريدند تا از آن شب كلاهى براى مستمندان درست كنند.
قنبر عرضه داشت : آستين را بياوريد تا او را بدوزم .
فرمود:((رها كن آن را همان طور باشد؛ زيرا فرمان خدا(مرگ ) از اين نزديكتر است .))
وقتى پدر آن نوجوان به مغازه آمد و از خريد امير مؤ منان آگاه شد، بى درنگ به محضر حضرت آمد و عرض كرد: اين دو درهم سودى را كه برده ام به شما برمى گردانم و پسرم شما را نشناخته است .
حضرت فرمود:((هرگز!اين دو درهم را نمى گيرم ؛ زيرا من و او بر سر قيمت آن توافق كرديم و من به آن قيمت راضى شدم .))(18)بخش دوم : خوراكى همانند خوراك محرومان
نمك ، خورش على (ع )
شبى امير مؤ منان على (ع ) در افطار، مهمان دخترش ام كلثوم بود، ام كلثوم سفره را آورد و پهن كرد. سپس نان جو و شير و نمك در آن گذاشت ، امام على (ع ) بعد از نماز، نظرش به سفره افتاد، سرش را تكان داد و فرمود:((دخترم ، ام كلثوم !چه وقت پدرت نان را با دو خورش خورده است ؟!))
ام كلثوم ، شير را برداشت و على (ع ) با نان جو و نمك افطار كرد.(19)
تزكيه اخلاق و مجاهده نفس
امير المؤ منين (ع ) به هنگام خلافت بيت المال به طور فراوان در اختيارش ‍ بود، در مسجد كوفه در حال اعتكاف (نماز و روزه و عبادت ) به سر مى برد، در چنين زمانى يك نفر بيابانى وارد مسجد شد، نزديك افطار بود؛ رفت نزد پيرمردى كه از افطارش استفاده كند.
وقت افطار ديد آن پيرمرد، شيشه اى از ((قاووت )) آرد جو بيرون آورد و مقدارى هم به او داد، ليكن نتوانست بخورد. آن را در پارچه اى گذاشت و برخاست و از مسجد بيرون رفت ؛ كوچه به كوچه گردش مى كرد تا به خانه اى برسد كه غذاى خوبى داشته باشد و خود را سير كند، تا اين كه به خانه اى برسد كه غذاى خوبى داشته باشد و خود را سير كند، تا اين كه به خانه امام حسن (ع ) و حسين (ع ) رسيد، وارد منزل شد و از غذاى آنان سير خورد و سپس ((قاووت )) آن پيرمرد را به امام حسن (ع ) و حسين (ع ) نشان داد و عرض كرد: در مسجد، پيرمرد غريبى را ديدم كه از اين قاووت مى خورد، به من هم داد. دلم به حالش سوخت ، مى خواهم از اين غذاى شما براى او ببرم .
امام حسن (ع ) و حسين (ع ) به گريه افتادند و فرمودند:((آن پيرمرد، حضرت على (ع ) پدرمان است ، او بدين طريق ، تزكيه اخلاق و مجاهده مى نمايد.))(20)
ذلت نفس
سويد بن غفله گويد:روزى خدمت على (ع ) آن زمانى كه براى خلافت با ايشان بيعت كرده بودند، شرفياب شدم .ديدم روى حصير كوچكى نشسته است و در آن خانه جز آن حصير چيز ديگرى نبود.
عرض كردم : يا على ! بيت المال در اختيار شما است . در اين خانه جز اين حصير چيزى ديگر از لوازم يافت نمى شود!
فرمود:((سويد! عاقل در مسافرخانه و خانه اى كه بايد از آن جا نقل مكان كند تهيه وسايل نمى كند. ما خانه امن و راحتى داريم كه بهترين اسباب خود را به آن جا نقل مى دهيم ، به زودى من به سوى آن خانه رهسپار خواهم شد.))
اسود و علقمه گفتند: بر على (ع ) وارد شديم ، در پيش آن حضرت طبقى بافته شده از ليف خرما بود. در ميان طبق دو گرده نان جوين مشاهده كرديم ، نخاله آرد جو بر روى نان ها آشكارا ديده مى شد. على (ع ) نان را برداشت و بر روى زانوى خود گذاشت تا آن را بشكند، آن گاه با نمك ميل فرمود. به كنيزى كه نامش فضه بود، گفتم : چه مى شد اگر نخاله اين آرد را براى على (ع ) مى گرفتى ؟
فضه گفت : نان گوارا را على (ع ) بخورد، گناهش گردن من باشد.
در اين هنگام اميرالمؤ منين (ع ) تبسم نموده ، فرمود:((من خودم دستور داده ام نخاله اش را نگيرد.))
گفتم : براى چه يا على !
فرمود: ((زيرا اين گونه نفس بهتر ذليل مى شود و مؤ منان از من پيروى خواهند كرد تا وقتى كه به اصحابم ملحق شوم .))(21)
والى عُكبرا حضور على (ع )
امير المؤ منين (ع ) شخصى از ((ثقيف )) را والى ((عُكبرا)) نمود، وقتى به حضور امام آمده بود، حضرت به او فرمودند:((بعد از نماز ظهر به نزدم بيا.))
گويد:من سر وقت معين شده نزد امام رفتم ، هيچ دربانى نداشت تا مرا از آمدن منع كند، ديدم نشسته و نزدش پياله و كوزه آبى نهاده است ؛ دستور داد تا ظرفى بسته و مهر كرده را آوردند.به خود گفتم : امام مرا امين مى داند كه پيش من اين بسته را مى گشايد كه درون آن جواهر است ؛امام مه