ر بر ظرف را شكسته و ظرف را باز كرد، ديدم درونش سويق (نانى كه با آرد الك نكرده درست شده بود) است ، مقدارى از آن را بيرون آورد و در پياله ريخت و مقدارى آب بر آن افزود، مقدارى خودش خورد و مقدارى به من خورانيد؛ نتوانستم صبر كنم ، عرض كردم :اى اميرالمؤ منين ! با اين كه در عراق ، غذا و طعام زياد است شما اين چنين غذايى مى خوريد؟!
فرمود:((قسم به خدا، به خاطر بخل مهر نكردم ، بلكه فقط به قدر احتياج خريدم ؛چون مى ترسم چيزى از آن كم شود و به جايش چيز ديگر بگذارند و من دوست ندارم كه به شكمم غير از غذاى پاك برسد، به همين علت چنين كرده ام ، ولى تو چيزى را كه نمى دانى حلال است نخور.))(22)
على (ع ) به دنبال كارگرى
روزى شرايط زندگى بر على (ع ) به قدرى تنگ شد كه گرسنگى شديدى على (ع ) را فرا گرفت .
امام على (ع ) از خانه بيرون آمد و در جستجوى آن بود تا كارى پيدا شود و كارگرى كند و با مزد آن گرسنگى خود را رفع نمايد. در مدينه كار پيدا نكرد، تصميم گرفت به عوالى مدينه (مزرعه اى به فاصله يك فرسخ و نيمى مدينه ) برود؛ بلكه آن جا كار پيدا شود، به آن جا رفت ، ناگاه ديد زنى خاك الك كرده و جمع نموده است ، با خود گفت :((لابد اين زن منتظر كارگرى است تا آب بياورد و آن خاك را براى ساختن ساختمان گِل نمايد.))
نزد آن زن رفت و معلوم شد كه او منتظر كارگر است .
پس از صحبت با او، قرار بر اين شد كه على (ع ) آب از درون چاه بيرون بكشد و براى هر دلوى ، يك خرما اجرت بگيرد، شانزده دلو از چاه (عميق آن جا) آب بيرون كشيد به طورى كه دستش تاول زد، آن آب ها را طبق قرار داد بر سر آن خاك ريخت .
زن شانزده خرما به امام على (ع ) داد، و آن حضرت به مدينه بازگشت و جريان را به پيامبر(ص ) گفت ، با هم نشستند و آن خرماها را خوردند و گرسنگى آن روزشان برطرف گرديد.(23)
ياد قيامت
على (ع ) ميل به جگر پخته پيدا كرد كه با نان نرم بخورد. تا يك سال ترتيب اثر به ميلش نداد، پس از يك سال به فرزندش امام حسن (ع ) تذكر داد، امام حسن (ع ) رفت ، جگرى تهيه كرد و آن را پخت . على (ع ) آن روز روزه بود، هنگام افطار، وقتى خواست از آن جگر بخورد، آن را نزديك خود آورد. در همين هنگام فقيرى در خانه را زد، على (ع ) همه جگر را به امام حسن (ع ) داد و فرمود:((پسرم !اين جگر را به آن فقير بده ، مبادا در روز قيامت در نامه اعمال ما (اين آيه را) بخوانى :
((اذ هبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا و استمتعتم بها))؛(24) ((شما در زندگى دنيا، خوشى هاى خود را برديد و از آن ها بهره مند شديد و امروز شما را عذاب خوارى دهند.))(25)
زهد شكم
على (ع ) خرمايى از بدترين خرماها را ميل كرد و روى آن مقدارى آب نوشيد، بعد با دست روى شكم خود زد و فرمود:((هر كس آتش ميان شكمش جاى دهد، خداوند او را از رحمتش دور سازد.))
غذاى لذيذ براى على (ع )
براى امام على (ع ) غذايى به نام (خبيص ) (كه از خرما و كشمش و روغن ، مانند حلوا درست مى شد) آوردند، حضرت آن را نخورد، پرسيدند: آيا آن را حرام مى دانى ؟
فرمود:((نه ؛ولى مى ترسم تمايلات نفسانى من به آن غذاى لذيذ، مشتاق و بى كنترل گردد.)) سپس اين آيه را خواند كه در روز قيامت به آنان كه طيّبات خود را در دنيا گرفتند گفته مى شود:
((اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا...))؛(26) از طيّبات و لذايذ در زندگى دنياى خود استفاده كرديد و ديگر براى آخرت چيزى نگذاشتيد.))(27)
تسلط بر نفس
روزى على (ع ) از در مغازه قصابى مى گذاشت ، قصاب گفت : اى اميرمؤ منان ! (ظاهراً در دوران خلافت ايشان بوده است ) گوشت هاى بسيار خوبى آورده ام ، اگر مى خواهيد ببريد.
على (ع ) فرمود:((اكنون پول ندارم كه ببرم .))
قصاب گفت :من صبر مى كنم .
حضرت فرمود:((من به شكم خود مى گويم كه صبر كند، اگر من نمى توانستم به شكم خود بگويم كه صبر كند، از تو مى خواستم كه صبر كنى ؛ ولى من به شكم خود مى گويم كه صبر كند.))(28)
صدقه امام
ابونَيزَر گويد:(29) من در دو زمين زراعى امام على بن ابى طالب (ع ) به نام ((عين ابى نيزر)) و ((بغيبغه )) مشغول كار بودم كه امام (ع ) به آن جا آمد و به من فرمود:((آيا غذايى دارى ؟))
گفتم : غذايى است كه براى اميرمؤ منان نمى پسندم ، كدويى است كه از همين جا كنده و با روغن پيه نامطبوعى سرخ كرده ام .
فرمود:((همان را بياور.))
سپس برخاست بر لب جوى رفت ، دست خود را شست و اندكى از آن غذا را ميل فرمود و باز بر لب جوى رفت و دست هاى خود را با خاك و شن كاملاً تميز شست ، آن گاه دست ها را مشت كرد و مشتى آب از همان جوى نوشيد و فرمود:((اى ابانيزر! كف دست ها پاكيزه ترين ظرف هاست .)) آن گاه با همان ترى دست بر شكم كشيد و فرمود: هر كه (با خوردن حرام ) آتش در شكم خود كند از رحمت حق به دور باد.))
سپس كلنگ را برداشت و به درون چاه رفت و مشغول كندن شد؛ ولى آب در نيامد، از آن جا بيرون آمد در حالى كه پيشانى مباركش خيس برق بود، عرق از پيشانى پاك كرد و باز كلنگ را برداشت و به درون چاه رفت و پيوسته كلنگ مى زد به حدى كه صداى نفس مباركش به گوش مى رسيد، ناگاه آب فوران كرد و مانند گردن شتر از زمين بيرون جست . امام به سرعت از چاه بيرون آمد و فرمود:((خدا را گواه مى گيرم كه اين چشمه آب صدقه است ؛ كاغذ و قلم برايم بياور.)) من به سرعت كاغذ و قلم آوردم ، حضرت نوشت :((به نام خداوند بخشنده مهربان . اين چيزى است كه بنده خدا على امير مؤ منان صدقه داده است ، اين دو زمين به نام هاى ((عين ابى نيزر)) و ((بُغَيْبَغه )) را بر فقراى مدينه و در راه ماندگان صدقه نمود تا بدين وسيله در روز قيامت چهره خود را از آتش دوزخ مصون دارد؛ كسى حق فروش و بخشش آن ها را ندارد تا آن گاه (يعنى قيامت ) كه خدا وارث آن ها شود و خدا بهترين وارثان است ، مگر آن كه حسن و حسين بدان ها محتاج شوند كه ملك خالص آن ها خواهد بود و هيچ كس ديگر حقّى در آن ها ندارد.))
ابو محلم محمد بن هشام گويد: زمانى امام حسين (ع ) بدهكار شد، معاويه دويست هزار دينام براى خريد ((عين ابى نيزر)) نزد امام فرستاد و ايشان از فروش آن خوددارى نموده فرمود:
((پدرم آن ها را صدقه داد تا چهره خود را از آتش دوزخ مصون دارد و من آن ها را به هيچ قيمتى نخواهم فروخت .))(30)
رسم على در خانه
زيد بن حسن گويد: شنيدم امام صادق (ع ) فرمود:
((على (ع ) در خوراك و روش از همه مردم به رسول خدا(ص ) شبيه تر بود. شيوه او چنان بود كه خود نان و روغن مى خورد و به مردم نان و گوشت مى خوراند.))
فرمود:((رسم اين بود كه على (ع ) آب و هيزم را به خانه مى آورد و فاطمه (س ) آسيا مى كرد و آن را خمير مى نمود و نان مى پخت و جامه وصله مى زد. فاطمه (س ) از همه مردم زيباروتر بود و گويى بر دو گونه اش دو گل شكفته بود.)) ((صلّى اللّه عليها و على ابيها و بعلها و بنيها)).
خوراكى در سطح پايين ترين افراد
نوشته اند: وقتى سفير روم به كوفه آمده بود، برنامه پذيرايى كسانى كه از خارج مى آمدند به عهده حضرت امام حسن مجتبى (ع ) بود، يعنى تا مدتى كه مى ماندند براى كارشان ، مهمان ايشان بودند. موقعى كه سفره را پهن كردند و خواستند خوراك بخورند، يك دفعه سفير اظهار غصه و حسرتى كرد و گفت : من چيزى نمى خورم .
امام حسن مجتبى (ع ) فرمود:((چرا نم