 خورى ؟))
گفت :آقا، فقيرى را ديده ام به ياد او افتادم ، دلم برايش سوخت . دلم گرفته و نمى توانم چيزى بخورم ، مگر اين كه شما از اين خوراك براى او ببريد.
فرمود:((فقير كجا و كيست ؟))
گفت :من شبى به مسجد رفتم ، بعد از فارغ شدن از نماز(از اين جا بفهميد كه اميرالمؤ منين وضعش با بقيه مردم يكى بوده ، تميز داده نمى شد) ديدم عربى مى خواست افطار كند، سفره اى داشت باز كرد، آرد جو مشت كرد در دهان ريخت ، كوزه اى آب جلويش بود به من تعارف كرد گفت :((تو هم بخور.))
من ديدم نمى توانم اين خوراك را بخورم دلم برايش سوخت .حالا آقا شما اگر بشود از اين خوراك برايش بفرستيد.
صداى گريه امام مجتبى (ع ) بلند شد و فرمود:((او پدرم على (ع ) است ، امير المؤ منين است ، خليفه مسلمين است ، اين است خوراك او.))(31)بخش سوم : خانه محقر على (ع )
زندگى با پوست گوسفند
حضرت على (ع ) فرمود:((هنگامى كه با زهراى مرضيه (ع ) ازدواج كردم ، زيراندازى جز پوست گوسفند نداشتيم ؛ شب ها آن را زير انداز خود قرار مى داديم ، و روزها شتر آب كش خود را بر روى آن علوفه مى داديم ! و خدمتكارى جز آن شتر نداشتيم .))
اتاق خشتى و گلى على (ع )
حضرت على (ع ) در كنار مسجد، خانه ساده اى داشت كه مجموع آن از يك اتاق خشت و گلى ، كه در كف آن اتاق ماسه نرم ريخته شده بود خلاصه مى شد. آن اتاق با پوست گوسفند فرش شده بود و يك عدد متكّا كه لايه آن از ليف خرما بود در آن ديده مى شد.
اين خانه براى شب زفاف مناسب نبود، پيامبر اسلام (ص ) به على (ع ) فرمود:((در همين نزديكى ، خانه اى را فراهم كن (اجاره كن ) تا همسرت را به تو تحويل دهم .))
حضرت على (ع ) عرض كرد:((در اين نزديكى جز منزل حارثة بن نعمان منزلى نيست .))
پيامبر(ص ) فرمود:((خانه هاى حارثه را براى مهاجران بى خانه گرفته ايم و اكنون شرم مى كنيم كه باز از او تقاضاى منزلى كنيم !))
حارثة اين سخن را شنيد، به محضر رسول خدا(ص ) آمد و متواضعانه عرض كرد:((من و اموالم به خدا و رسولش تعلّق دارد.)) پيامبر(ص ) براى او دعا كرد، به اين ترتيب خانه حارثه آماده شد و فاطمه زهرا(س ) شب عروسى به آن جا رفت .
پس از مدّتى امام على (ع ) و فاطمه (س ) به خانه قبلى على (ع ) بازگشتند و فرزندان زهرا(س ) در همان خانه ساده چشم به جهان گشودند و بزرگ شدند. اين خانه در كنار مسجد النّبى بود كه محل آن اكنون به نام ((خانه زهرا(س ) معروف است .(32)
زندگى بى پيرايه على (ع )
سلمان مى گويد:روزى حضرت زهرا(س ) را در حال خروج از خانه ديدم كه به خود پارچه اى پشمى و كهنه پيچيده بود كه دوازده جاى آن وصله شده بود. من از شدت ناراحتى گريستم و گفتم :دختر كسرى و قيصر در حريرند و دختر رسول خدا(ص ) در چادر شبى پشمينه و كهنه ، آن هم با اين همه وصله .
آن گاه فاطمه زهرا(س ) به نزد رسول خدا(ص ) رفت و عرضه داشت :((پدر جان ! سلمان از چادر وصله خورده من در شگفت است ، در حالى كه به خدا سوگند، پنج سال است من در خانه على به سر مى برم و از مال دنيا تنها پوست گوسفندى داريم كه روزها شترمان را بر آن علوفه مى خورانيم و شب ها خود به روى آن مى خوابيم و بالش ما پوستى است كه از ليف خرما پر شده است .))
روزى رسول خدا(ص ) بر زهرا(س ) وارد شد و حالش را پرسيد. جواب داد:((حالم اين گونه است كه مى نگريد؛ با عبايى زندگى مى كنيم كه نصف آن زير انداز ماست و بر روى آن مى نشينيم و نصف ديگر آن روانداز ماست كه بر روى خود مى كشيم .))(33)
همان مقدار كافى است
عوام بن حوشب از امام محمد باقر(ع ) روايت مى كند كه : وقتى على (ع ) با ليلى دختر مسعود نهشلى ازدواج كرد، براى او در خانه على (ع ) خيمه و پرده اى زدند. على (ع ) آمد و آن را برداشت و فرمود: ((براى اهل على همان مقدار كه در آن هست ، كافى است !))(34)
حصير، فرش امام على (ع )
سويد بن غفله روايت كرده است كه :روزى بر على (ع ) وارد شدم ، در خانه حضرت غير از حصير كهنه اى كه روى آن نشسته بود فرش ديگرى مشاهده نمى شد، عرضه داشتم :
((اى اميرمؤ منان !آيا مگر شما سلطان مسلمين و حاكم بر آن ها نيستيد؟ و آيا مگر همه بيت المال در اختيار شما نيست ؟ نمايندگان دولت ها بر شما وارد مى شوند، در حالى كه در خانه شما جز اين حصير چيز ديگرى نيست ؟
امام (ع ) در پاسخ اين انتقاد فرمود:((اى سويد!آدم عاقل در خانه انتقالى اثاثيه نمى آورد و حال آن كه خانه هميشگى پيش روى ماست و ما زندگى و اثاث خود را به آن جا منتقل كرده ايم و به زودى به آن جا خواهيم رفت !))
سويد مى گويد: ((فاءبكانى و اللّه كلامُه ))؛((به خدا سوگند، اين سخن على (ع ) مرا به گريه انداخت .))(35)
مَثلِ ما مَثلِ سواره اى است
((سويد بن غفله )) مى گويد: بر امام اميرالمؤ منين (ع ) وارد شدم ، و در خانه اش چيزى نديدم ، پرسيدم ، پس وسايل خانه كجاست ؟
فرمود:((اى پسر غفله ! ما اهل بيتى هستيم كه در دنيا اثاثى براى خود بر نمى گيريم و همه اثاث خود را به آخرت منتقل كرده ايم ، و مثل ما در دنيا مانند سواره اى است كه از راه مى رسد و در سايه درختى استراحت مى كند و سپس به راه خود ادامه مى دهد و درخت را رها مى كند!))
پيغمبر اكرم (ص ) فرمود:((بزرگ ترين خطرى كه براى شما مى ترسم (كه در سر راهتان قرار گرفته )، پيروى هوا و هوس و درازاى آرزو است كه سبب فراموشى آخرت مى گردد و خداى متعال دنيا را به دوست و دشمن خود مى دهد؛ اما آخرت را فقط به دوستان خود مى دهد. بدانيد كه دنيا فرزندانى دارد و آخرت هم فرزندانى ! پس شما فرزند آخرت باشيد نه دنيا و هر فرزندى به دنبال مادر خويش مى رود و دنيا در حال گذشتن و رفتن ولى آخرت با آراستگى در حال روى آوردن است و اينك شما در روز عمل قرار داريد و حسابى در كار نيست و به زودى به روز حساب مى رسيد؛ ولى عملى در كار نيست .))
فرمود:((اى مردم ! مغرور نگرديد؛ زيرا اگر خداى متعال چيزى را مهمل و بيهوده مى آفريد، اشياى كوچك را مانند پشه و غيره مهمل مى گذاشت .))(36)
بنا كردن قصر براى على (ع )
در كوفه ، قصر سفيدى براى اميرالمؤ منين (ع ) بنا كردند تا امام در آن سكونت نمايد و به امور حكومتى بپردازد؛ وقتى اين مطلب را به گوش امام رساندند، فرمود:
((من حاضر نمى شوم تا ديوار خانه ام از ديوار منازل بيچارگان بالاتر و خانه ام از منازل مستمندان بهتر باشد!))(37)فصل چهارم : رسيدگى به محرومان جامعه
نزول سوره مباركه ((هل اتى ))
حسن و حسين (ع ) مريض شدند. پيامبر گرامى (ص ) با چند تن از ياران به عيادتشان آمدند. گفتند:
- يا على ! خوب بود نذرى براى شفاى فرزندانت مى كردى .
على (ع ) و فاطمه (ع ) نذر كردند، اگر عزيزان شفا يابند، سه روز روزه بگيرند. خود حسن و حسين (ع ) و فضه كه خادمه آنها بود نيز نذر كردند كه سه روز روزه بگيرند. چيزى نگذشت كه خداوند به هردوى آن ها شفاى عنايت فرمود. روز اول را روزه گرفتند در حالى كه غذايى در خانه نداشتند. حضرت على (ع ) سه صاع (تقريباً سه كيلو)جو قرض كرد. حضرت زهرا(ع )يك قسمت آن را آرد كرد. پنج عدد نان پخت . وقت غروب سفره انداختند و پنج نفر كنار سفره نشستند. هنگام افطار سائلى بر در خانه آمد و گفت : سلام بر شما اى خاندان پيامبر(ص )! من مستمندى از مستمندان مسلمين هستم . طعامى به من ده