يد كه خداوند به شما از طعام هاى بهشتى عنايت كند. خاندان على (ع ) همگى غذاى خويش را به او دادند و تنها با آب افطار كردند و خوابيدند. روز دوم را نيز روزه گرفتند. فاطمه (س ) پنج عدد نان جو آماده كرد و در سفره گذاشت . موقع افطار يتيمى آمد و گفت :سلام بر شما اى خاندان محمد(ص )! من يتيمى مسلمانم ، به من غذايى دهيد كه خداوند به شما از غذاى بهشتى مرحمت كند. همه سهم خود را به او دادند و باز با آب افطار كردند. روز سوم را نيز روزه گرفتند. زهرا(س ) غذايى (نان جو)آماده كرد. هنگام افطار اسيرى به در خانه آمد و كمك خواست . بار ديگر همه غذاى خويش را به اسير دادند و تنها با آب افطار كرده و گرسنه خوابيدند. صبح كه شد، على (ع ) دست حسن و حسين (ع ) را گرفته و محضر پيامبر(ص ) رسيدند. در حالى كه بچه ها از شدت گرسنگى مى لرزيدند. وقتى كه پيامبر(ص ) آنها را در چنان حالى ديد فرمود:((يا على ! اين حالى را كه در شما مى بينم برايم بسيار ناگوار است .)) سپس برخاست و با آنان به سوى خانه فاطمه (س ) حركت كردند.
وقتى به خانه وارد شدند. ديدند فاطمه (س ) در محراب عبادت ايستاده ، در حالى كه از شدت گرسنگى بسيار ضعيف گشته و ديدگانش به گودى نشسته .رسول خدا(ص ) او را در آغوش كشيد و فرمود:((از وضع شما به خدا پناه مى برم .)) در اين وقت جبرييل نازل گشت و گفت :((اى رسول خدا!خداوند به داشتن چنين خاندانى تو را تهنيت مى كند.)) آن گاه سوره ((هل اءتى )) را بر او خواند.(38)
صدقه قبل از سؤ ال
على (ع ) مى فرمايد:((به درستى كه در قرآن مجيد آيه اى است كه عمل به آن ننموده هيچ كس نه قبل از من و نه بعد از من (39)؛ زيرا من يك دينار را به ده درهم فروختم (انفاق كردم ) و قبل از هر سؤ الى كه از پيامبر(ص ) كردم يك درهم به فقير دادم . سپس يك مطلب از آن حضرت سؤ ال مى كردم ، رسول خدا(ص ) به من فرمود:((يا على ! به من وحى رسيده كه قبل از هر پرسشى از من ، اول بايستى صدقه اى به فقير بدهند و من قصد دارم مقدار صدقه را يك دينار قرار دهم .))
على (ع ) عرض كرد:((يا رسول اللّه ! اگر مقدار صدقه يك دينار باشد؟مردم سؤ الى نمى كنند.)) حضرت فرمود:((پس چه قدر باشد.)) حضرت على (ع ) عرض كرد:((يك دانه گندم يا يك دانه جو.)) باز هم كسى حاضر به سؤ ال كردن از رسول خدا(ص ) نشد، مگر على (ع ) كه ده سؤ ال نمود و اين آيه در شاءن او نازل گرديد.(40)
كريم با مروت
از كتب اهل تسنن روايت شده كه عرب فقيرى خدمت حضرت على (ع ) شرفياب شد و از آن حضرت درخواست كمك نمود. حضرت به او فرمود:((به خدا قسم ، در خانه چيزى نداريم .))
فقير گفت :به خدا، اگر نااميدم كنى ، خدا روز قيامت از شما نمى گذرد.
حضرت على (ع ) به شدت گريست ، آن گاه به قنبر دستور داد:((زره من را بياور و به اين عرب بده .)) سپس به فقير فرمود:((قدر آن را بدان كه من با اين زره در مقابل دشمنان ايستاده ام و پيغمبر خدا(ص ) را خوشحال كرده ام .))
قنبر عرض كرد:((يا امير المؤ منين ! قيمت اين زره بيست درهم است و اين مقدار براى يك فقير زياد است .))
حضرت فرمود: ((اى قنبر!اگر به اندازه دنيا طلا و نقره داشته باشم ، در صورتى خوشحال مى شوم كه آنها را در راه خدا صدقه دهم و خدا قبول كند؛زيرا خداوند از نعمت هاى خود سؤ ال خواهد نمود.))
آفرين بر آن ركوع و آن سجود
روزى رسول خدا(ص ) در مسجد مدينه ، نماز ظهر مى خواند، على (ع ) نيز حاضر بود، فقيرى وارد مسجد شد و از مردم خواست كه به او كمك كنند، هيچ كس به او چيزى نداد.
دل فقير شكست و عرض كرد:((خدايا!گواه باش كه من در مسجد رسول خدا(ص ) درخواست كمك كردم ؛ ولى هيچ كس به من كمك نكرد.))
در اين هنگام على (ع ) كه در ركوع نماز بود، با انگشت كوچكش اشاره كرد، فقير جلو آمد و با اشاره على (ع )، انگشتر را از انگشت على (ع ) بيرون آورد و رفت .
رسول خدا(ص ) پس از نماز به خدا متوجه شد و عرض كرد: ((پروردگارا! برادرم موسى از تو تقاضا كرد:
((رب اشرح لى صدرى ؛ و يسرلى امرى ؛ و احلل عقدة من لسانى ؛ يفقهوا قولى ؛ و اجعل لى وزيرا من اهلى ؛ هارون اخى ؛ اشدد به ازرى ؛ و اشركه فى امرى )):(41)
((سينه مرا گشاده دار، كار مرا آسان كن و گره از زبانم بگشا تا سخنان مرا بفهمند و وزيرى از خاندانم براى من قرار بده ، برادرم هارون را، به وسيله او پشتم را محكم گردان و او را در كار من شريك كن .))
پس از اين پيامبر اسلام (ص ) عرض كرد:
  ((اللهم اشرح لى صدرى ، و يسرلى امرى ، و اجعل لى وزيرا من اهلى ، عليا، اُشدُد به ظهرى )):
((پروردگارا، سينه مرا گشاده دار، كار مرا به من آسان گردان ، و وزيرى از خاندانم برايم قرار بده كه على (ع ) باشد، به وسيله او پشتم را محكم كن .))
هنوز سخن پيامبر(ص ) به پايان نرسيده بود كه جبرييل نازل شد و اين آيه را نازل كرد:
((انما وليكم اللّه و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة و هم راكعون )):(42)
((سرپرست و رهبر شما، تنها خداوند است و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند و نماز را بر پاى مى دارند و در حال ركوع ، زكات مى پردازند.))
به اين ترتيب ، ولايت و رهبرى على (ع ) پس از پيامبر(ص ) از سوى خدا اعلام گرديد.(43)
توجه به مريض غريب
روزى على (ع ) به خانه آمد، ديد زهرا(س ) بيمار افتاده ، چون شدت بيمارى و تب آن بانو را ديد، سرش را به دامن گرفت و بر رخسارش نظر كرد و گريست و فرمود:((چه ميل دارى ؟ از من بخواه .)) فاطمه (س ) فرمود:((اى پسر عمو! چيزى از شما نمى خواهم .)) على (ع ) دوباره اصرار نمود. آن بانوى معظمه قبول نكرد، و فرمود: پدرم رسول خدا(ص ) فرمود:((از شوهرت على هرگز خواهش مكن ، مبادا خجالت بكشد.)) حضرت فرمود:((اى فاطمه ! به جان من ، آن چه ميل دارى ، بگو.)) عرض كرد:((حال كه قسم دادى ، اگر انارى باشد، خوب است .)) على (ع ) بيرون رفت و از اصحاب جوياى انار شده عرض كردند: ((فصل آن گذشته ، مگر آن كه چند دانه انار براى شمعون آوردند.)) حضرت خود را به در خانه شمعون رسانيد و در زد. شمعون بيرون آمد، ديد اسداللّه الغالب بر در است . عرض كرد: چه باعث شد كه خانه من را روشن نمودى ؟ حضرت فرمود:((شنيدم از طايف براى تو انارى آوردند، اگر چيزى از آن باقى مانده يك دانه به من بفروش كه مى خواهم آن را براى بيمار عزيزى مى خواهم .)) عرض كرد:((فداى تو شوم ، آن چه بود، مدتى است فروخته ام . آن حضرت به فراست علم امامت مى دانست كه يكى باقى مانده ، فرمود:((جويا شو، شايد دانه اى باقى باشد و تو بى خبر باشى .)) عرض كرد: از خانه خود باخبرم . همسرش پشت در ايستاده بود، گفت و گو را شنيد، صدا كرد: اى شمعون ! يك انار در زير برگ ها ذخيره و پنهان كرده ام . آن را خدمت حضرت آورد. حضرت چهار درهم داد. شمعون گفت : يا على ! قيمت اين انار نيم درهم است . حضرت فرمود:((همسرت براى خود ذخيره كرده بود و اضافه پول براى او باشد.)) آن را گرفت و با شتاب روانه خانه شد؛ اما در راه صداى ضعيف و ناله غريبى شنيد. از پى آن رفت تا داخل خرابه اى شد، ديد شخصى كو و بيمار غريب و تنها به خاك افتاده ، از شدت ضعف و مرض مى نالد. امام بر بالين او نشست و سر او را در بغل گرفت و پرسيد:((اى مرد! چند روز است بيمار شده اى ؟)) عرض كرد: اى جوان صالح ! من از اهل مداين هستم ، بسيا