 خود رهسپار گرديد، در راه چشمش به اميرمؤ منان على (ع ) افتاد، به حضور آن حضرت رفته و از قصاب شكايت كرد. حضرت على (ع ) همراه آن كنيز به نزد قصاب رفت و قصاب را موعظه كرد و از او خواست كه با كنيز بر اساس حق و انصاف رفتار كند، و فرمود: ((ينبغى اَن يكون الضعيف عندك بمنزلة القوى فلا تظلم الناس ))؛ ((سزاوار است كه افراد ضعيف در نزد تو همچون افراد نيرومند باشند (و بين آن ها فرق نگذارى ) بنابراين به مردم ظلم نكن .)) قصاب كه على (ع ) را نشناخت و خيال كرد مردى معمولى نزد او آمده ، خشمگين شد و با خشونت گفت : برو بيرون ، تو چه كاره اى ؟و حتّى دست بلند كرد كه آن حضرت را بزند. على (ع ) در اين مورد، ديگر چيزى نگفت و رفت . شخصى كه در كنار قصابى بگومگوى قصاب را با على (ع ) شنيده بود و على (ع ) را مى شناخت ، نزد قصاب آمد و گفت :((آيا اين آقا را شناختى ؟)) قصاب گفت :نه ، او چه كسى بود؟ آن شخص گفت : ((آن آقا امير مؤ منان على (ع ) بود.)) قصاب تا اين مطلب را شنيد، بسيار ناراحت شد كه چرا به مقام شامخ حضرت على (ع ) جسارت كرده است ، ناراحتى او به حدّى زياد شد كه بى اختيار همان دستش را كه به سوى على (ع ) بلند كرده بود بريد، به طورى كه قسمتى از دستش قطع شد، آن قسمت قطع شه را به دست گرفت با ناله و زارى به حضور على (ع ) آمد و معذرت خواهى كرد. دل مهربان على (ع ) به حال قصاب سوخت ، براى او دعا كرد واز خدا خواست دست او را خوب كند، دعايش مستجاب شد.(49)
كمك به مسيحى فقير
پيرمردى نابينا و مسيحى به محضر امير مؤ منان على (ع ) آمد و از او تقاضاى كمك كرد و حاضران چنين وانمود كردند كه نبايد به او كمك كرد.
امير مؤ منان على (ع ) پس از تحقيق ، دريافت كه او هنگام توانمندى براى مسلمانان كار كرده و خدمت نموده است ، از اين رو فرمود:
((شگفتا! از او تا وقتى كه توان داشت كار كشيديد، اكنون كه پير و ناتوان شده او را به حال خود واگذارده ايد؟)) آنگاه دستور داد از بيت المال به او كمك كردند و حقوق ماهيانه براى او مقرّر فرمود.(50)
همرديف زنان مهاجر باش
سرپرست و نگهبان بيت المال على (ع )، على بن ابى رافع گفت : در ميان اموال موجود در بيت المال گردنبند مرواريدى وجود داشت كه از بصره به دست آورده بودند. دختر امير المؤ منين (ع ) يك نفر را پيش من فرستاد و پيغام داد كه شنيده ام در بيت المال گردنبند مرواريدى هست ؛ مى خواهم آن را به رسم عاريه چند روزى به من دهى تا روز عيد قربان به آن خود را زيور نمايم . من خبر فرستادم به رسم عاريه مضمونه (در صورت تلف شدن به عهده گيرنده باشد) به ايشان مى دهم . آن بانوى محترمه با اين شرط به مدت سه روز گردن بند را از من گرفت .
اتفاقاً على (ع ) آن گردنبند را در گردن دختر خود مشاهده كرده پرسيد:((اين گردنبند را از كجا به دست آورده اى ؟))
عرض كرد: از على به ابى رافع تا سه روز به عنوان عاريه ضمانت شده گرفته ام تا در عيد به آن زينت كنم و بعد از سه روز به او رد نمايم .
على بن ابى رافع گفت : اميرالمؤ منين (ع ) مرا خواست ، فرمود: ((آيا در بيت المال مسلمانان بدون اجازه آن ها خيانت مى كنى ؟))
گفتم : به خدا پناه مى برم از خيانت كردن .
فرمود: ((پس چگونه گردنبند را به دختر من دادى ؟))
عرض كردم : دختر شما آن را به رسم عاريه از من درخواست كرد تا در عيد با آن آراسته شود. من گردنبند را به اين شرط تا سه روز به او دادم و بر خود نيز ضمان آن را گرفته ام ، بر من لازم است كه به جاى خود برگردانم .))
على (ع ) فرمود:((امروز بايد آن را پس بگيرى و به جاى خود بگذارى و اگر بعد از اين چنين كارى از تو ديده شود كيفر سختى خواهى شد و چنان چه دختر من آن گردن بند را به رسم عاريه ضمانت شده نگرفته بود، البته نخست زنى از بنى هاشم بود كه دست او را به عنوان دزدى مى بريدم .))
اين سرزنش و تهديد به گوش دختر امير المؤ منين (ع ) رسيد، به پدر خويش ‍ عرض كرد: مگر من دختر تو نبودم و يا به من نمى رسد كه چند روز به خاطر زينت از آن گردنبند استفاده كنم ؟
امير المؤ منين (ع ) فرمود:((دخترم ! انسان نبايد به واسطه اشتهاى نفسانى و خواهش دل خود پاى از مرحله حق بيرون نهد. مگر زنان مهاجرين كه با تو يكسانند به مثل چنين گردنبندى خود را آراسته اند تا تو هم خواسته باشى در رديف آن ها قرار گرفته و از ايشان كمتر نباشى ؟))(51)
انتقاد على (ع ) از فرماندار
عثمان بن حنيف انصارى در حكومت على (ع ) فرماندار بصره بود. يكى از محترمين شهر، او را به مجلس عروس دعوت نمود. فرماندار آن را پذيرفت و در مجلس وليمه شركت كرد. مدعوين همه از ثروتمندان و متمكنين شهر بودند واز محرومين و تهى دستان كسى در آن مجلس دعوت نداشت .
سفره رنگينى گسترده شد و فرماندار و ساير مهمان ها در كنار آن نشستند و صاحب خانه با غذاهاى فراوان و رنگارنگ از فرماندار به گرمى پذيرايى كرد.
خبر اين مجلس مجلل ، به على (ع ) رسيد. نامه تندى به فرماندار نوشت و عمل او را اين چنين مورد انتقاد قرار داد: ((و ما ظننت انك تجيب الى طعام قوم عائتهم مجفو و غنيهم مدعو.)):(52) ((من گمان نمى كردم كه دعوت مردمى را براى صرف طعام اجابت كنى كه فقير و محرومشان را مى رانند و غنى و توانگرشان را مى خوانند.))
تقسيم بيت المال بين فقرا
اصبغ بن نباته مى گويد: وقتى كه از اطراف براى امير المؤ منين على (ع ) در عصر خلافتش اموالى مى آوردند، افراد مستحق را جمع مى كرد و سپس با دست خود آن اموال را جدا مى كرد، آن گاه مى فرمود:
((يا صفراءُ يا بيضاءُ لا تغرينى ، غريا غيرى )):
((اى دينار و اى درهم ! مرا فريب ندهيد، غير مرا بفريبيد)) و مى فرمود:
((هذا جناى و خياره فيه 	  	اذ كل جان يده الى فيه ))
((اين چيده من است بهترها و برگزيده هايش هم در آن است (و نخورده ام ) در حالى كه هر چيننده اى دستش در دهانش مى باشد و (خوب هايش را) خودش مى خورد.))
بعد از كنار بيت المال فاصله نمى گرفت تا همه آن را تقسيم مى كرد و به افراد مستحق مى داد، سپس امر مى كرد كه جاى بيت المال را جارو كنند و آب در آن بپاشند، بعد دو ركعت نماز مى خواند و پس از نماز مى فرمود:((اى دنيا! خود را به من منما و مرا شيفته خود مگردان و رابطه اشتياق با من برقرار مكن كه من تو را سه طلاق گفته ام كه در آن بازگشتى نيست .))
((و كان يقول يا دنيا غرّى 	  	سواى فلست من اهل الغرور))
((اى دنيا! غير مرا فريب بده كه من از فريفتگان تو نيستم .))(53)
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است 	  	روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
دادن حق بينوايان
روزى على (ع ) مالك اشتر را صدا زد و گفت : ((مالك مردم از اطراف من رفتند نزد معاويه براى اين كه من بد آدميم ؟))
گفت : نه آقا.
فرمود: ((براى اين كه معاويه خوب آدمى است ؟.))
گفت : نه . فرمود: ((پس چرا رفتند؟))
گفت : براى اين كه شما پول بيت المال را مى خواهى طبق رضاى خدا به صاحبانش بدهى ؛ اما معاويه آزاد حقوق بينوايان را به حلق اين طبقات مى ريزد به نفع خودش .))
على (ع ) گريه كرد، دست برداشت و گفت :((پروردگارا! اگر مردم مرا ترك گفتند نه براى اين است كه من بد آدمى هستم و اگر نزد معاويه رفتند نه براى اين است كه معاويه خوب است . خدايا! من خواستم دين