 را اجرا كنم ، مردم تاب و طاقت اجراى دينت را نداشتند، مردم نتوانستند تحمل كنند، با هر كه سخن خدا را به ميان آوردم شانه خالى كرد و مرا تنها گذاشت .))(54)
مردم رفتند. على (ع ) مى توانست با يك عمل تهاجم غير قانونى عمل كند ولى نكرد.
وى بالاى منبر رفت و فرمود:((معاويه با من مكر مى كند، من به مكر معاويه واقفم .
اى مردم ! اگر خداپرستى نبود، من اول باهوش بودم . من هم مى توانستم فكر كنم . دين من اجازه نمى دهد.))
((لولا التقىّ لكنت ادهى العرب ؛ اگر تقوا و ايمان نبود، من اول باهوش بودم ؛ اما چه كنم كه ايمانم مانع است .))
ياعلى ! من پيرمردى شكسته ام
عاصم بن ميثم وقتى كه على (ع ) بيت المال را تقسيم مى كرد، خدمت حضرت آمد و عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ! من پيرمردى مسن و شكسته ام .
فرمود:((قسم به خدا، اين ها مال من نيست . نه خودم به وسيله داد و ستد به دست آورده ام و نه به وسيله ميراث به من رسيده ؛ بلكه اينها امانت است كه من نگهدارى كرده ام .)) بعد فرمود:((خدا رحمت كند كسى را كه به اين شيخ و پيرمرد كمك كند.))
((عبداللّه بن زمعه )) مالى و پولى درخواست كرد و فرمود:((اين اموال نه مال من است نه مال تو. بلكه ؛اينها مال مسلمين است كه به وسيله شمشيرهاى آنها در جنگ به دست آمده . اگر شما هم در جنگ با آن ها شركت كرده اى ، مثل نصيب و سهم ايشان به تو هم خواهد رسيد. و الا ثمره و نتيجه و عايد دست آنها براى غير ايشان نيست .))
ام عثمان ام ولد على گويد، آمدم نزد على (ع ) آمدم در حالى كه در مقابلش ‍ قرنفل بود (ميوه درختى است مثل ياسمين و خوش عطر) عرض كردم : يا اميرالمؤ منين ! براى دخترم مقدارى از اين قرنفل بده كه گردنبند كنم (زنان عرب گويا با آن زينت مى كنند) به مقدار درهمى برداشت و فرمود:((بگير به درستى كه اينها اول درجه براى مسلمانان است . صبر كن تا قسمت ما برسد از اين براى دختر تو بخشش كنم .))(55)
عدالت و دادگرى
معاويه ، روزى از عقيل داستان حديده محماة (آهن گداخته ) را پرسيد. عقيل از يادآورى خاطرات گذشته راجع به برادرش على و عدالت و دادگريش به گريه افتاد. آن گاه پس از نقل يك قضيه گفت : آرى ، روزى وضع زندگى من خيلى آشفته گرديد به تنگدستى دچار شدم ، خدمت برادرم رفته و از او درخواست كمكى نمودم (بنا به فرمايش خود على (ع ) در نهج البلاغه ، يك من آرد از بيت المال مى خواست ) اما به منظور خود نايل نشدم . پس از آن بچه هاى خود را جمع نموده ، آن ها را در حالى كه آثار گرسنگى شديد و بى تابى از ظاهرشان هويدا بود، پيش او بودم باز تقاضاى كمك نمودم ، فرمود:((امشب بيا.)) شبانگاه با يكى از بچه ها پيش او رفتم . به پسرم گفت :((تو برگرد.)) او را نگذاشت نزديك بيايد. آن گاه فرمود:((جلو بيا تا بدهم .))من از شدت تنگدستى و حرصى كه داشتم خيال كردم كيسه دينارى به من خواهد داد، همين كه دستم را دراز كردم بر روى دستم آهنى گداخته وارد شد، پس از گرفتن فوراً آن را انداختم و مانند گاو نرى در دست قصاب ناله كردم . گفت :((عقيل !مادرت به عزايت بنشيند. اين همه ناراحتى تو از آهنى است كه به آتش دنيا افروخته شده ؟ چه خواهد گذشت بر من و تو اگر در زنجيرهاى آتشين جهنم بسته شويم ؟)) سپس اين آيه را خواند: ((اذ الاغلال فى اعناقهم و السلاسل يسحبون )).(56)
پس از آن فرمود:((عقيل ! بيشتر از حقى كه خدا برايت معين كرده اگر بخواهى همين آهن گداخته خواهد بود، به خانه اى برگرد.)) معاويه از شنيدن گفتار عقيل تعجب مى كرد و مى گفت :هرگز! هرگز!زنان مانند على را ديگر نخواهند زاييد.(57)
طرفدارى محرومان از عادل واقعى
نام على (ع ) بعدها با نام عدالت قرين شد، عمر بن عبد العزيز گفت :على پشتيبان را فراموشاند و بعدى ها را در زحمت انداخت . مردم سيره و روش ‍ او را وسيله ملامت و سركوفت خلفاء قرار مى دادند.
در يكى از سال ها كه معاويه به حج رفته بود، سراغ يكى از زنان كه سوابقى در طرفدارى على و دشمنى معاويه داشت گرفت ، گفتند: زنده است . فرستاد او را حاضر كردند، از او پرسيد: هيچ مى دانى چرا تو را احضار كردم ؟ تو را احضار كردم كه بپرسم چرا على را دوست دارى و مرا دشمن ؟ گفت :بهتر است از اين باب حرفى نزنى .
معاويه گفت : نه حتماً بايد جواب بدهى .
آن زن گفت : به علت اين كه او عادل و طرفدار مساوات بود و تو بى جهت با او جنگيدى ، على را دوست مى دارم ؛ چون فقرا را دوست مى پنداشت و تو را دشمن مى دارم ، براى اين كه به ناحق خونريزى كردى و اختلاف ميان مسلمانان افكندى و در قضاوت ظلم مى كنى و مطابق هواى نفس رفتار مى كنى .
معاويه خشمناك شد و جمله زشتى ميان او و آن زن ردّ و بدل شد؛ اما بعد خشم خود را فرو خورد و همان طورى كه عادتش بود آخر كار روى ملايمت نشان داد، پرسيد: آيا على را به چشم خود ديدى ؟
گفت : بلى ديدم .
گفت : چگونه ديدى ؟
گفت : به خدا سوگند، او را در حالى ديدم كه ملك و سلطنتى كه تو را فريفته و غافل كرده ، او را غافل نكرده بود.
گفت : آواز على را هيچ شنيده اى ؟
گفت : آرى شنيده ام ، دل را جلا مى داد، كدورت را از دل مى برد، آن طور كه روغن زيت زنگار را مى زدايد.
معاويه گفت : حاجتى دارى ؟
گفت : هر چه بگويم مى دهى ؟
گفت : مى دهم .
گفت : صد شتر سرخ مو بده .
گفت : اگر بدهم آن وقت در نظر تو مانند على خواهم بود؟
گفت : ابداً.
معاويه دستور داد صد شتر همان طور كه خواسته بود به او دادند و به او گفت : به خدا قسم ، اگر على زنده بود يكى از اين ها را به تو نمى داد.
او گفت : به خدا قسم ، يك موى اين ها راهم به من نمى داد؛ زيرا اينها مال عموم مسلمين است .(58)
 انفاق على (ع ) در نهان و آشكار
ابن عباس گويد: آيه 274 از سوره بقره ، كه مى فرمايد:
((الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية فلهم اجرهم عند ربهم )):
((آنها كه اموال خود را هنگام شب و روز، در پنهان و آشكار انفاق مى كنند مزدشان نزد پروردگارشان است .))
در شاءن على (ع ) نازل شده است ؛ زيرا آن حضرت درهمى در شب و درهمى در روز و درهمى آشكار و درهمى پنهان انفاق كرد.(59)
ماءموريت اهل بيت
از امام باقر(ع ) نقل شده كه فرمود: على (ع ) فرمود: ((ما اهل بيت ، ماءمور شده ايم غذا بدهيم و گرفتارى گرفتاران را بر طرف سازيم ، و آن گاه كه مردم در خوابند، نماز بخوانيم .))(60)
صدقه آشكار و پنهان
على (ع ) شب ها و در تاريكى از خانه بيرون مى آمد، نان و خرما و خواروبار بر دوش مى گرفت و آنها را محرمانه به در خانه فقرا و مستمندان مى رساند. محرومان و ناتوانان و بيوه زنان مستمند جيره خوار خوان على (ع ) بودند و خود از آن خبر نداشتند.
دادرسى على (ع )
از سعيد بن قيس همدانى نقل شده كه گفت : روزى امام على (ع ) را (در زمان خلافتش ) در كوفه ديدم كه در كنار ديوارى ، به اطراف مى نگرد (هوا گرم بود) گفتم : اى اميرمؤ منان در اين ساعت (كه هنگام استراحت و آرميدن در سرداب ها است ). در اين جا چه مى كنى ؟))
فرمود: ((از خانه بيرون نيامده ام مگر براى آن كه مظلومى را يارى كنم و يا به دادخواه و بى پناهى ، پناه بدهم .))
در اين ميان ، ناگهان زنى پريشان و نالان و آشفته را ديدم حركت مى كرد (دنبال كسى مى گشت ، تا او را يارى نمايد) تا حضرت على