، لذا دينار را به او دادم .))
رسول خدا(ص ) فرمود: ((بهشت براى على واجب شد.))
در اين ميان نفر دومى از جا برخاست و گفت : يا رسول اللّه ! من امروز بيشتر از على (ع ) انفاق كردم ؛ زيرا به مرد و زنى كه هزينه معاش نداشتند دو هزار درهم عطا كردم . رسول خدا(ص ) سكوت كرد و چيزى نفرمود، آن ها كه در مسجد بودند گفتند: اى رسول خدا! چرا درباره على (ع ) فرمودى بهشت بر او واجب شد، اما در مورد اين مرد كه بيشتر صدقه داده بود نفرمودى بهشت بر او واجب شد؟))
حضرت در جواب آنها فرمود: ((آيا نمى بينيد گاهى خدمتگزارى هديه كوچكى براى مالك و ارباب خود مى برد و او آن هديه را مى پذيرد و نيكو مى پسندد و موقعيت آورنده هديه را بالا مى برد؛ اما خادم ديگر هديه بيشتر و بزرگترى مى برد؛ اما ارباب هديه را پس مى دهد و آورنده را سبك مى شمرد؟))
همه گفتند: بله يا رسول اللّه ! ممكن است گاهى چنين باشد.
حضرت فرمود: ((دوست شما على (ع ) هم چنين است ؛ زيرا دينارى را داد و قصدش اطاعت فرمان خدا و از بين بردن فقر يك مؤ منى بود؛ اما دوست ديگر شما چنين قصدى نداشته ، اگر چه عطاى او با عطاى من برابر بود؛ اما هدفش از اين كار علو و بزرگى بر على بن ابى طالب بود، لذا خداوند عمل او را ساقط و بى ارزش كرد و براى او وبالى گردانيد.))(69)
گريه على (ع )
زنى به نام سوده ، دختر عماره ، وقتى به عنوان دادخواهى از يكى از حكام در هنگام نماز به نزد آن بزرگوار آمد و ماجرا را به عرض رسانيد، امام (ع ) فورا نشست و شروع به گريه كرده ، گفت :
((اللهم انت الشاهد على و عليهم اَنى لم امرهم بظلم خلقك و لا بترك حقك ...))
((خدايا! تو شاهد و گواهى بر من و بر ايشان كه من به ايشان دستور ندادم كه به خلق تو ظلم كنند و حق تو را واگذارند...))
و در همان حال دستور عزل او را صادر كرده و به همان زن داد.(70)
انفاق سيصد دينار اهدايى پيامبر(ص ) در سه شب
يكى از آياتى كه مفسران گفته اند در شاءن اميرمؤ منان على (ع ) نازل شده ، اين آيه شريفه است :
((رجال لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر اللّه ...))(71) ((مردانى كه نه تجارت و نه معامله ، آن ها را از ياد خدا غافل نمى كند...))
ابن عباس در تفسير آيه فوق مى گويد: ((هو واللّه اءميرالمؤ منين ؛ به خدا قسم ، او اميرمؤ منان است .))
سپس در ادامه سخن گفت : ((و ذلك اءن النبى اءعطى عليا يوما ثلاثمائة دينار اهديت إ ليه )) روزى به نبى گرامى اسلام (ص ) سيصد دينار هديه داده شد و آن حضرت همه را به على (ع ) عطا كرد.))
اميرمؤ منان على (ع ) مى فرمايد:
((آن سيصد دينار را از رسول خدا(ص ) گرفتم و با خود گفتم : امشب از اين دينارها صدقه خواهم داد كه مورد قبول درگاه احديت واقع شود.
هنگامى كه نماز عشا را با رسول اللّه (ص ) خواندم ، صد دينار از آن پول را برداشتم و از مسجد خارج شدم ، زنى به نزد من آمد و آن دينارها را به او دادم ، امام فردا صبح كه شد، شنيدم كه مردم مى گويند: على در شب قبل صد دينار به يك زن بدهكار داده است . من از اين خبر، خيلى غضبناك شدم .))
على (ع ) مى فرمايد:
((شب كه شد، باز نماز را با رسول خدا(ص ) خواندم و صد دينار از پول ها را برداشتم و از مسجد بيرون شدم ، با خود گفتم امشب صدقه را به كسى مى دهم كه خداوند از من قبول كند. در بين راه مردى را ديدم و آن صد دينار را به او دادم ؛ اما صبح فردا باز مردم مدينه گفتند: على صد دينار به مرد دزدى داده است . از اين خبر بسيار غمگين شدم و با خود گفتم : به خدا سوگند، امشب صدقه را به كسى خواهم داد كه مورد قبول پروردگار قرار گيرد، نماز عشا را كه با حضرت خواندم ، از مسجد بيرون آمدم ، در حالى كه صد دينار با من بود.
مردى را ملاقات كردم و پول ها را به او دادم ، اما هنگامى كه صبح شد اهل مدينه گفتند: على ديشب صد دينار صدقه به مرد ثروتمندى داده است . باز اين خبر مرا بسيار غمگين نمود، لذا به محضر رسول خدا (ص ) آمدم و داستان سه شب گذشته را براى حضرتش بيان كردم .))
رسول خدا(ص ) فرمود:
((يا على ! اين جبرييل است كه درباره تو مى گويد: همانا خداوند عز و جل صدقات تو را پذيرفته است و عملت را پاك گردانيد؛ زيرا صد دينار اولى كه به آن زن فاسد دادى ، او به منزل كه برگشت در درگاه خداى متعال توبه نمود و آن صد دينار را سرمايه قرار داد و در طلب مردى است تا با او ازدواج نمايد.
و اما صدقه شب دوم تو به دست مرد سارقى رسيد و او پس از آن كه به منزل رفت به درگاه خداى خود از گناه سرقتش توبه كرد و آن صد دينار را سرمايه تجارتش قرار داد.
و اما صدقه سومى كه دادى ، در دست ثروتمندى قرار گرفت كه سال ها بود زكات مالش را نمى داد، پس وقتى به منزلش برگشت خود را توبيخ كرد و به نفس خود گفت : اى بخيل ! اين على بن ابيطالب است ، با اين كه مالى ندارد صد دينار به من صدقه داد، در حالى كه خداوند بر اموال زيادى كه من دارم زكات قرار داده و چند سالى است زكات آن را نداده ام ؛ لذا حساب مالش را كرد و زكات زيادى پرداخت .
پس خداوند درباره تو اين آيه ((رجال لاتلهيهم تجارة )) نازل فرموده است .))
آن چه گفته شد، گوشه اى از اخلاص بزرگ مردى است كه رفتارهاى خالصانه اش اعجاب همگان را برانگيخت و براى هميشه اسوه و نمونه بشر گرديد.
نقل فضايل على (ع ) براى معاويه
ضرار بن ضمره نهشلى به معاوية بن ابى سفيان وارد شد، معاويه به او گفت : على (ع ) را برايم وصف كن .
گفت : مرا معاف مى دارى ؟
گفت : نه ضرار.
گفت : على (ع ) را رحمت كند. در ميان ما چون يكى از ما بود و وقتى نزد او مى رفتيم ما را به خود نزديك مى كرد و چون از او پرسشى مى كرديم به ما جواب مى داد و چون به ديدنش مى رفتيم ما را مقرب مى ساخت . در به روى ما نمى بست و دربانى بر ما نمى گمارد و به خدا با همه اين كه ما را به خود نزديك مى كرد و به ما نزديك بود از هيبتش ياراى سخن گفتن با او نداشتيم و از بزرگواريش آغاز سخن با و نمى كرديم و چون لبخند مى زد دندان هايى داشت مانند در رشته كشيده .
معاويه گفت : وصف بيشترى از او كن .
ضرار گفت : رحم اللّه عليا، به خدا بسيار بيدار بود و كم خواب . همه وقت شب و هر ساعت روز قرآن مى خواند و جان در راه خدا مى داد و اشك به آستان و مى ريخت . پرده براى او افكنده نمى شد و كيسه هاى زر از ما ذخيره نمى كرد براى وابسته خود نرمى نداشت و بر جفاكاران بدخويى نمى كرد. اگر او را مى ديدى كه در محراب عبادت متمثل مى شد در وقتى كه شب پرده ظلمت افكنده و اختران سرازير افق شدند و او دست به ريش گرفته و چون مار گزيده بر خود مى پيچيد و چون غمنده مى گريست و مى گفت : ((اى دنيا! خود را به رخ من مى كشى و مرا مشتاق خود مى سازى ؟ هيهات ! هيهات ! من نيازى به تو ندارم و تو را سه طلاق دادم كه رجوعى ندارد.))
سپس مى فرمود: ((آه آه ، از دورى راه و كمى توشه و سختى طريق .))
معاويه گريست و گفت : اى ضرار! تو را بس است . به خدا، على چنين بود. خدا رحمت كند ابوالحسن را.(72)
ايثار خاندان نبوت
شب فرا رسيد، هنگام نماز عشاء بود، مسلمين در مسجد مدينه براى اداى نماز با پيامبر(ص ) جمع شده بودند، نماز عشاء به جماعت خوانده شد. پس از نماز، هنوز صف هاى نماز برقرار بود كه مردى از ميان صف برخاست و به حا