از خيرخواهى نفس خويش خوددارى نكنيد! (1753)
1761. ثمره ارجمندى نفس 
من كرمت عليه نفسه ، هانت عليه شهواته .
كسى كه نفس خويش را ارجمند دارد شهواتش را خوار شمارد. (1754)
1762. هواى نفس و معصيت خداوند
ما من طاعة شى ء الا ياءتى فى كره . و ما من معصية الله شى ء الا ياءتى فى شهوة . فرحم الله امراء نزع عن شهوته ، و قمع هوى نفسه ؛ فان هذه النفس ‍ اءبعد شى ء منزعا. و انها لا تزال تنزع الى معصية فى هوى .
در هيچ چيز نمى توان خدا را معصيت كرد مگر با ميل و رغبت . پس خداوند رحمت كند كسى را كه شهوت خود را مهار كند و هواى نفس را ريشه كن سازد؛ زيرا هواى اين نفس را كندن ، بسيار دشوار است و اين نفس همواره به مقتضاى هواطلبى خود، ميل به معصيتى دارد. (1755)
1763. فرار از هر چيز و رسيدن به آن 
اءيها الناس ! كل امرى لاق ما يفر منه فى فراره . (و) الاجل مساق النفس ؛ و الهرب منه موافاته .
اى مردم ! هر فردى از آنچه فرار مى كند در حال فرار آن را ملاقات خواهد كرد و اجل سرآمد نفس و فرار از آن رسيدن به آن است . (1756)
1764. دعوت به اصلاح نفس 
اءيها الناس ! تولوا من اءنفسكم تاءديبها، و اعدلوا بها عن ضراوة عاداتها .
اى مردم ! به تاءديب نفس خويش و اصلاح خود بپردازيد و نفس را از دليرى و گستاخى بر خوى ها و عادات زشت بازداريد. (1757)
1765. واعظ نفس 
من كان له من نفسه واعظ، كان عليه من الله حافظ .
هر كه از درون خود واعظى داشته باشد، از جانب خداوند نگهدارنده اى دارد. (1758)
1766. يارى جستن على (ع ) از خدا
الحمدلله الواصل الحمد بالنعم بالشكر. نحمده على آلائه ، كما نحمده على بلائه على بلائه . و نستعينه على هذه النفوس البطاء عما اءمرت به ، السراع الى ما نهيت عنه .
حمد خداى راست كه حمد را به نعمت ها و نعمت ها را به سپاس پيوسته است . به نعمت هاى خداوند همان گونه حمد مى نماييم كه به بلايش و كمك از او مى خواهيم براى (اصلاح ) اين نفس هاى كندرو در جايى كه دستور به سرعت داده شده است و شتابنده به سوى آن چه كه از آن نهى شده است . (1759)
1767. ريشه كنى هواى نفس 
رحم الله رجلا نزع عن شهوته ، و قمع هوى نفسه ، فان هذه النفس اءبعد شى ء منزعا، و انها لا تزال تنزع الى معصية فى هوى .
خداوند رحمت كند كسى را كه از شهوت هايش خوددارى كند و هواى نفس را ريشه كن سازد؛ زيرا هواى نفس خيلى دير ريشه كن مى شود و همواره ميل به گناه و معصيت دارد. (1760)
1768. حسابرسى از نفس 
حاسب نفسك لنفسك ، فاءن غيرها من الانفس لها حسيب غيرك .
به خاطر خود از خويشتن حساب بكش ؛ زيرا ديگران ، حسابرسى غير از تو دارند. (1761)
1769. بقاى آثار زشت لذت ها
اذكروا انقطاع اللذات ، و بقاء التبعات .
به ياد داشته باشيد كه لذت ها پايان مى پذيرد؛ ولى آثار زشت آن بر جاى مى ماند. (1762)
1770. المغبون من غبن نفسه 
المغبون من غبن نفسه .
مغبون كسى است كه به نفس خود ضرر رساند. (1763)
1771. هواى نفس و آرزوى طولانى 
اءيها الناس ! ان اءخوف ما اءخاف عليكم اثنان : اتباع الهوى ، و طول الامل ؛ فاءما اتباع الهوى فيصد عن الحق ، و اءما طول الامل فينسى الاخرة .
اى مردم ! ترسناك ترين چيزى كه بر شما مى ترسم دو چيز است : پيروى از هواى نفس و آرزوى طولانى ؛ اما پيروى از هواى نفس انسان را از حق باز مى دارد و آرزوى طولانى آخرت را به دست فراموشى مى سپارد. (1764)
1772. تاءديب نفس 
طوبى لمن ذل فى نفسه ، و طاب كسبه ، و صلحت سريرته ، و حسنت خليقته ، و اءنفق الفضل من ماله ، و اءمسك الفضل من لسانه ، و عزل عن الناس ‍ شره ، و وسعته السنة ، و لم ينسب الى البدعة .
خوشا به حال كسى كه نفس خود را خوار كرد و كار و كسبش را پاكيزه نمود و باطنش را آراسته و خوى خود را نيكو ساخت ، زيادى مالش را بخشيد و زبان را از زياده گويى فرو بست ، و شر خود را به مردم نرساند و سنت برايش ‍ كافى بود، و خود را به نوآورى و بدعت منسوب نساخت . (1765)
1773. نفس را بكش !
قاتل هواك بعقلك .
با خرد و عقلت هواى نفس را بكش . (1766)
1774. هواى نفس و رحمت الهى 
اءمره عليه السلام : به او (يعنى مالك اشتر) دستور مى دهد كه : هواى نفس را در هم بشكند و به هنگام وسوسه هاى نفس ، خويشتن دارى كند؛ زيرا كه نفس ، همواره انسان را به بدى وادار مى كند مگر آن كه رحمت الهى شامل او مى شود.
1775. سرآغاز فتنه ها (1767)
انما بدء وقوع الفتن اءهواء تتبع ، و اءحكام تبتدع ، يخالف فيها كتاب الله ، و يتولى عليها رجال رجالا، على غير دين الله .
همانا سرآغاز فتنه ها پيروى از هواى نفس و حكم هاى خلاف شرع است كه كتاب خدا با آنها مخالفت مى ورزد و گروهى نيز از كسانى كه راهى جز راه دين خدا مى روند، (از آن فتنه ها و هواى نفس ) پيروى مى كنند. (1768)
1776. نفس را گرامى دار!
اءكرم نفسك عن كل دنية و ان ساقتك الى الرغائب ، فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا .
نفس خود را بزرگ بشمار و از هر پستى ، هر چند تو را به مقصود مى رساند دورى كن ؛ زيرا هرگز نمى توانى در عوض آنچه از آبرو و شخصيت در اين راه مى دهى بهايى به دست آورى . (1769)
1777. مخالفت با نفس 
(الى محمد بن اءبى بكر): فاءنت محقوق اءن تخالف على نفسك ، و اءن تنافح عن دينك ، و لو لم يكن لك الا ساعة من الدهر .
(به محمد بن ابى بكر): بر تو لازم است كه با خواسته هاى نفست مخالفت كنى و از دينت دفاع نمايى ، گرچه يك ساعت از عمرت باقى باشد. (1770)بخش چهارم : بخل 
1778. زندگى فقيران ، حساب توانگران !
عجبت للبخيل يستعجل الفقر، الذى منه هرب ، و يفوته الغنى الذى اياه طلب ، فيعيش فى الدنيا عيش الفقراء؛ و يحاسب فى الاخرة حساب الاغنياء .
من درشگفتم از بخيل كه به سوى فقر مى شتابد، فقرى كه از آن گريخته است و بى نيازى و ثروتى كه جوياى آن است به دست نمى آورد. بنابراين در دنيا همچون فقيران زيست مى كند و در آخرت همانند توانگران به حساب او رسيدگى مى شود. (1771)
1779. عيب حقيقى 
البخل عار.
بخل عيب و ننگ است . (1772)
1780. پرهيز از مشورت با بخيل 
لا تدخلن فى مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر .
در مشورت بخيل را بر خويش راه مده كه تو را از احسان و بخشش بازدارد و فقر و تهيدستى را برايت وعده مى دهد. (1773)
1781. دورى از بخل 
البخل جامع لمساوى العيوب ، و هو زمام يقاد به الى كل سوء .
بخل در بردارنده بدى هاى هر عيبى است و افسارى است كه (بخيل ) به وسيله آن به سوى هر بدى كشانده مى شود.
1782. بخيل و شايسته ولايت نيست ! (1774)
قد علمتم اءنه لا ينبعى اءن يكون الوالى على الفروج و الدماء و المغانم و الاحكام ، و امامة المسلمين ، البخيل .
شما مى دانيد كه مسئول و زمامدار ناموس و جان و غنايم (و اموال ) و احكام و پيشوايى مسلمانان ، نبايد شخصى بخيل باشد. (1775)
1783. توصيه به احسان 
ياءتى على الناس زمان عضوض ، يعض الموسر فيه على ما فى يديه و لم يؤ مر بذلك ، قال الله سبحانه : (و لا تنسوا الفضل بينكم ) .
زمانى سخت بر مردم فرا مى رسد كه آن كه توانمند است بر آن چه در دست دارد سخت امساك مى كند، در حالى كه او به اين بخل دستور داده نشده است . خداوند سبحان فرموده است : و فضل و احسان را در ميان خود فراموش مكنيد. (1776)
1784. نهى از رقابت با بخيلان 
يا بنى !... اياك و مصادقة البخيل ؛ فانه يقعد 