 خوددارى از آنچه خداى متعال حرام فرموده نيست، و هيچ شرافتي مثل اخلاق خوب نيست، و هيچ عبادتى مثل انديشيدن نيست. 
اى على: آفت و آسيب گفتار دروغ است، و آسيب دانش فراموشي، و آسيب عبادت واگذاشتن و رها كردن آن است، و آسيب زيبائى تكبّر و خودپسندى، و آسيب عمل حسدورزى است. 
اى على: هركس صلوات بر من را فراموش كند راه بهشت را گم كرده است. 
اى على: بر حذر باش از آنكه در نماز همانند كلاغ نوك به زمين بزنى و مثل شير (و درندگان) ساعدها را بر زمين بگذارى (يعنى نماز را بدون شتاب و سجده ها را كامل و با تانّي بجاي آور و در حال سجده كف دستها را بر خاك بگذار و ساعد تا آرنج را از زمين بلند كن و به زمين نچسبان). 
اى على: دستم را نا آرنج در دهان اژدها فرو برم برايم خوشايندتر است تا از كسى كه مال و ثروتى نداشته و تازه به مال و ثروت رسيده چيزى بخواهم. 
اى على: سركش‏ترين مردم نسبت به خداى عزيز و جليل كسى است كه غير خونى خود را بكشد و غير ضارب خود را بزند، و كسي كه خود را به غير موالي خود ببندد (و ادعاي ولاء نمايد) هر آينه به آنچه خداي عزيز و جليل بر من نازل فرموده كفر ورزيده است. 
اى على: انگشتر به دست راست كن كه آن فضيلتى از خداى متعال براى مقرّبان است. 
پرسيد: چه انگشتري بدست كنم اى رسول خدا؟ 
فرمود: عقيق سرخ كه آن نخستين كوهى است كه پروردگارى خدا و پيامبرى من و وصايت و جانشيني تو و امامت فرزندان تو و بهشتي بودن شيعيانت و دوزخي بودن دشمنانت اقرار و اعتراف كرده است. 
اى على: همانا خداوند عزيز و جليل بر جهانيان نظر كرد و مرا بر همه مردان جهان برگزيد، آنگاه بار ديگر نظر كرد و ترا بر مردان جهان برگزيد، آنگاه براى بار سوّم نظر فرمود و امامان از نسل ترا بر مردان جهان برگزيد، آنگاه براي بار چهارم نظر فرمود و فاطمه عليها السلام را بر زنان جهان برگزيد. 
اى على: همانا من درسه جا اسم ترا همراه اسم خويش ديدم و با نظر بر آن انس يافتم: هنگامي كه در معراجم به آسمان به بيت المقدس رسيدم بر صخره آن يافتم «خدايي جز الله نيست، و محمّد فرستاده خداست، او را به وسيله وزيرش تاييد كرده‏ام و بوسيله وزيرش ياري نموده‏ام». 
به جبرئيل (عليه السّلام) گفتم: وزير من كيست؟ 
گفت: علي بن ابيطالب. 
و هنگامى كه به «سدره المنتهى» رسيدم ديدم بر آن نوشته است: «منم خداوند يكتا كه معبودى جز من نيست، محمّد برگزيده من از آفريدگانم مى‏باشد، او را بوسيله وزيرش تاييد كرده‏ام و بوسيله وزيرش يارى نموده‏ام». 
پس به جبرئيل (عليه السّلام) گفتم: وزير من كيست؟ 
گفت على‏بن ابيطالب. 
و چون از «سدره المنتهى» گذشتم و عرش پروردگار جهانيان جلّ جلاله رسيدم و ديدم بر پايه هاي آن نوشته است: «منم خداوند يكتا كه معبودي جز من نيست، محمّد حبيب من است، او را بوسيله وزيرش تاييد كرده‏ام و بوسيله وزيرش يارى نموده‏ ام». <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:782.txt">معرفی کتاب</a><a class="text" href="w:text:783.txt">شايسته ترين</a><a class="text" href="w:text:784.txt">تقوا و عبوديّت</a><a class="text" href="w:text:785.txt">زهد و پارسايى</a><a class="text" href="w:text:786.txt">سخاوت و بزرگوارى و گذشت امام</a><a class="text" href="w:text:787.txt">دانش و فضايل خدادادى</a><a class="text" href="w:text:788.txt">فقاهت و قضاوت</a><a class="text" href="w:text:789.txt">پدر فصاحت و بلاغت و نحو و لغت و ادبيّات</a><a class="text" href="w:text:790.txt">شجاعت و دِليرى </a><a class="text" href="w:text:791.txt">هوشيارى سياسى و مديريت بى نظير</a></body></html>نام کتاب : افضليت على (عليه السلام)

نویسنده : عبدالفتاح عبدالمقصود

منبع کتاب :  سایت مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن www.ketaab.iec-md.orgشايسته ترين

انگيزه ها و عواملى كه زبان عمربن خطّاب را به حركت درآورد تا از ابوبكر بخواهد كه به سوى اهل سقيفه شتاب كند و قدمهاى ابوبكر را براى پاسخ گويى به آن ندا سريعاً به حركت درآورد و به دنبالش ابوعبيده به آن سخن گوش داد و آواى آن را به گوش دل سپرد و قدم جاى قدم آنها گذاشت و در آن راه كوشيد، هر چه مى خواهد باشد، بدون هيچ اختلافى، حقّ قريش در خلافت رسول خدا "ص" در ميان مسلمانان محور گفته ها و اعمال بوده است. كمترين مرحله اش آن است كه اين حقّ آشكارترين انگيزه و عامل مى باشد.

به علاوه آنچه كه جدال و نزاعى در آن نبود آن است كه عدّه اى طرفدار اين حق شدند و آن را برترى دادند و گروهى ديگر آن را ناديده گرفته ديگران را بر آنها ترجيح دادند. يا بنا به نظر عموم، صاحب آن حق، قريش بوده است با كوچك و بزرگش، با تمام عشاير و قبايلش، و يا با تمام قبايل و خانواده هاى پراكنده و متفرّقه اش؟ يا اينكه- همانگونه كه براى اين قبيله و اين خانواده است- براى آن قبيله و آن خانواده ى ديگر نيز بوده است؟ آنگاه، به چه ترتيب مى توانيم اين مالكيّت را اثبات كنيم و نحوه ى اثبات آن چگونه است؟ طبيعى و معقول آن است كه اين جانشينى پيامبر "ص" حقّ رها شده اى نبود كه مطلقاً متعلّق به قريش باشد و عموم افراد قريش از خاصّ و عامّ، از پيش كسوتان و متأخّرين، از مهاجرين به مدينه و مقيمين در مكّه، بدون استثنا همگى در آن حق داشته باشند.

همان گونه كه اين مطلب از نظر عقلى واضح و روشن است، در عمل هم ثابت شده است؛ از همان نخستين لحظاتى كه دوستان سه گانه عصر آن روز غمبار قدم به زمين سقيفه گذاشتند. هنوز در ديدگان انصار- كه برگِرد رئيس خود، سعدبن عُباده حلقه زده بودند- آشكار نشده بودند كه اختلافشان با آنها آغاز شد كه حقّ خلافت از آنِ كدام يك از دو گروه است؟ ما نظريّه ى انصار را- كه نيّت و تصميم بسيارى از افراد آنان بر آن استوار و پايه گذارى شده بود- از زبان يكى از آنها بدينگونه مى شنويم كه چنين مى گويد:

ما ياران خدا و پيشقراولان اسلام و شما- اى گروه مهاجران- بخشى از ماييد....

عقيده ى ايشان را درباره ى مهاجرين به هنگام هجرت بدينگونه مى شنويم:

... پيامبر بيش از ده سال در بين قوم و قبيله اش به سر برد و جز چند نفر اندك همگى او را تكذيب كردند. آن چند نفر نتوانستند از او حمايت كنند و يا از خويشتن دفاع نمايند....

و نيز از آنان مى شنويم كه درباره ى نقش انصار در نشر و گسترش اسلام سخن مى گويند:

... اى گروه انصار! شما در مقابل دشمنان او از مقابله با دشمنان خودتان سرسخت تر و از ديگران، نسبت به دشمنان او گرانبارتر بوديد؛ تا اينكه عرب در مقابل امر خداوند از روى ميل و يا اكراه تسليم شد. دوردستان با فروتنى گردن نهادند. خداوند به وسيله ى شما رسولش را در روى زمين يارى كرد و بر ديگران پيروز ساخت و عرب با شمشير شما به زير افتاد... پس اين امر را به خود اختصاص دهيد و به ديگر مردم واگذار نكنيد.

هنگامى كه سخنان آنان بدين پايه رسيد كه براى خود اين قدر و مقام را قائل شده خود را بر ديگران مقدّم دانستند، ابوبكر را مى بينيم كه در مقام ردّ گفته هاى آنان بر مى آيد؛ در عين حال كه فضيلت و ارزش آنان را بالا مى برد و نامشان را به بلندى ياد مى كند. آنگاه قوم و قبيله ى خود را در آنجايى كه شايسته ى مقامشان است گذاشته از پيش گامى آنان ياد مى كند و حقّ آنان را استوار