 و پابرجا مى دارد.

در ضمنِ آنچه كه وى درباره ى انصار به آنان مى گويد اين سخنان را مى شنويم:

شما كسانى هستيد كه فضيلتشان در دين و سابقه شان در اسلام قابل انكار نيست. خداوند شما را به عنوان ياوران دين و رسول خود پسنديد و هجرت پيامبرش را به سوى شما قرار داد. بعد از مهاجرينِ نخستين، كسى به پايه ى شما نمى رسد. مشورت از شما فروگذار نخواهد شد و بدون شما كارى انجام نمى گردد....

و درباره ى مهاجرين چنين مى گويد:

خداوند، مهاجرين نخستين را از بين قوم رسول خدا "ص" به تصديق كردن و ايمان آوردن به او و صبر و پايدارى به همراه او در سختى هاى آزار قوم و تكذيب آنان اختصاص داد؛ در حالى كه همه ى مردم با آنان مخالف و بر آنان حمله ور بودند. لكن آنان از كمى نفرات وحشتى به خود راه ندادند. آنها نخستين نفراتى بودند كه خداوند را در روى زمين پرستيدند و به پيامبر ايمان آوردند. آنان دوستان و خويشاوندان اويند و سزاوارترين مردم به حكومت بعد از آن حضرت مى باشند....

سپس سخن خود را ادامه مى دهد؛ گويى كه در حال نقطه گذارى روى حروف "و روشن ساختن مقصود خويش" است:

... ما مهاجران، نخستين مردم در اسلام آوردن، گرامى ترينِ آنان در حسب و نسب، معتدل ترين خاندان، آبرومندترين افراد، پُر جمعيّت ترين گروه در بين اعراب و از جهت خويشاوندى نزديكترين افراد به رسول خدا "ص" هستيم. عرب اين امر را براى كسى ديگر جز همين خانواده از قريش نمى شناسد.... ابوبكر در گفتارش به حديث مشهور: الأئمّةُ مِن قريشٍ اشاره نكرد؛ زيرا، به احتمال نزديك به يقين، اين جمله در نزد مهاجرين معروف نبود [ [ شايد هم عدم اشاره ى ابوبكر به الائمّة من قريش بدان هدف بود كه يادآور حديث زير مى گرديد كه در بحارالأنوار "ج33، صص152 و 266" آمده است:

پيامبر خدا "ص" را در خواب ديد كه مردانى از قريش پيشواى ضلالت بر منبر آن حضرت مى روند و به صورت ميمون فرود مى آيند و آنان را يكايك نام برد....

و شايد هم مردم را به ياد روايات ديگرى از نبىّ اكرم مى انداخت كه جانشينان واقعى والهى بعد از خود را به طور دقيق معرّفى و نام آنان را از اميرمؤمنان "ع" و امام حسن مجتبى و امام حسين و نه نفر از فرزندانش تا حضرت بقيّة الله مشخّص و معيّن فرموده بود. و لذا نه قريش و نه خود ابوبكر براى گراميداشت موقعيّتشان به اين جمله استدلال نكردند؛ بلكه او به خويشاوندى با رسول خدا "ص" و به اينكه عرب اين امر را جز براى خانواده اى از قريش نمى شناسد استدلال نمود. ( محمة رضا المظفّر: السقيفه، |الفصل الأوّل،6| "مؤلّف". ) ] ] بنابراين، آيا مشكلى براى يك مؤمن پيش مى آيد اگر گمان كند كه ابوبكر به هنگام بيان ويژگيهاى خليفه در سقيفه- به طورى كه شنيديم- همان صفاتى را بازگو كرد كه فقط در خودش وجود داشته است؟ آيا جز پيامبر "ص" و خديجه كسى از على "ع" به اسلام نزديكتر بود؟ آيا در تمامى عرب كسى كه به خاندانى شريفتر و بزرگوارتر منسوب باشد غير از او مى توان يافت؟ آيا خاندانى پاكيزه تر و گرامى تر و آبرومندتر و ارزشمندتر از خاندان على "ع"- كه نبيره ى هاشم و نواده ى عبدالمطّلب و فرزند ابوطالب بود- مى توان يافت؛ همانهايى كه رياست و آقايى بر قريش را يكى بعد از ديگرى با عزّت و فضيلت و بزرگوارى ها در دست داشتند؟ آيا در بين مردم كسى كه پيوستگى و خويشاوندى و نزديكى اش به پيامبر "ص" بيشتر از او باشد وجود داشت؟ كه او برادر، پسر عمو، تربيت يافته ى دامان و برگزيده و دوست او و همسر زهراى او و پدر دو نواده ى او بود؟ بررسى معيارهايى كه آن پير تيْمى |ابوبكر| براى خلافت در بيانات خود برشمرد بدون ترديد كفّه ى ترازوى امام را برترى مى بخشد [ [ به عبارت ديگر، ابوبكر در سقيفه چهره ى اميرالمؤمنين "ع" را بدون نام ترسيم كرد امّا قيافه ى ديگرى از پشت آن بيرون آمد! براى توضيح بهتر به كتاب الامام على بن ابى طالب "ع" "ج، ص54 تا 259" مراجعه مى كنيم: ] ] اگر ابوبكر آن صاحب حق را با نام و نشان به زبان نياورد با تحديد صفاتى كه به زبان آورد او را معيّن كرد و در برابر چشم مردم، مردى از اوّلين مهاجران را نمايان ساخت كه در ايمان به آيين پيشرو و در ميان خويشان پيامبر ولىّ نزديك او بود؛ همان كسى كه پهلو به پهلوى پيامبر "ص" ايستاد و هيچ گونه سختى پشت او را خم نكرد و از تنهايى و بى كسى نهراسيد و به پرستش خداوند يكتا روى آورد، پيش از آنكه در روى زمين جز او كسى اين كلمه را بشناسد.

ابوبكر در سخن خود چهره ى همان او را رسم كرد و نمايان ساخت؛ گرچه ترسيمش كلّى بود و قيافه ى ديگرى از آن هويدا گشت. به هر حال چشم كنجكاو و بصير از خلال رسم و نقش ابوبكر جز آن چهره را نمى نگرد. آن چهره اى كه اين الوان تنها در ناحيه ى او روشن و نمايان و كامل بود و بس!.. آرى اين برش و اندازه گيرى، اين صفات و امتيازات جز براندام و شخصيّت يك تن راست نمى آيد! در اين شكّى نيست كه قريش پيوسته در ميان قبايل عرب برترى داشت و نيز اين تيره ى قريش از ديگران برتر بود؛ ولى در اين هم شك نداريم كه آل هاشم بر قريش و همه ى عرب برترى داشت. خانه ى آنان ميانتر و آتششان فروزانتر و همسايگيشان عزّتبخش تر بود. براى فضيلت بنى هاشم همين بس كه رسول خدا "ص" از ميان آنان برخاست. آيا مجموع آن سايه روشن ها- كه ابوبكر تصوير و رنگ آميزى كرد و از آن صورت كسى كه حقّ ولايت بر مردم را دارد بيرون آورد- در وجود كسى جز على "ع" ديده مى شود؟ تو خود گوينده و شنونده را به حال خود گذار تا مردى را اختيار كنند كه تمام اين صفات در او جمع باشد، اگر بتوانند اختيار كنند!

ما باور نداريم كه ابوبكر اين سخن را درست و آماده ساخت و قصدش ترويج على و دعوت به او بوده است.... او سخنش را خوب آورد ولى مقصودش را بروشنى معيّن نكرد. اگر ابوبكر نام آن جوانى كه ناديده اش گرفت و پُشت سرش گذارد- همان كه بالاى جنازه ى پيامبر "ص" و پسر عمويش اكنون ايستاده بود و آماده اش مى ساخت- به زبان مى آورد شايد انصار روشى جز آنچه داشتند پيش مى گرفتند و بدون هيچ معارضه و محاجّه اى گوش و دل و زمام خود را به او مى دادند؛ ولى ابوبكر... مى خواست زمين را وجب به وجب به اختيار خود آورد و نمى خواست گامهاى بلند بردارد!. و او را در جايگاه افرادِ به خلافت شايسته تر و سزاوارتر قرار مى دهد. شايد اين مطالب بدون توجّه از ابوبكر صادر شده باشد و به احتمالى گفتارى نسنجيده كه پيش از آنكه درباره ى آن بينديشد از دهانش بيرون آمده است. لكن مى توانيم از احتجاج ابوبكر در مقابل انصار در سقيفه، قاعده اى كلّى براى انتخاب خليفه به دست آوريم كه طبق آن استدلال، خلافت مى بايد بر پايه ى قومى و قبيله اى استوار شود. در اين صورت چاره اى نبود جز آنكه آن را در خاندانى از قريش مانند خويشاوندان و دوستان و فاميل نزديك پيامبر "ص" منحصر نمود.

در همان روز و در همان مكان، عمر، همين قاعده ى كلّى را آشكارا گفت. وى- پيش از آنكه دوستش ابوبكر سخنى بگويد- با انصار جدال سختى كرد تا آنان را از اينكه بخواهند نظرى در رياست و خلافت داشته باشند باز دارد. وى طبق همان 