اخلاق هميشگى با خشونت و تندخويى- كه بيش از مدارا و نرمى با او مناسبت داشت- در آن هنگامه ى حسّاس و سخت چنان وانمود كرد كه با تمام وجود قصد دارد معنى و مقصود خود را بدون مجامله و مدارا و بدون ترس از خشم و عصبانيّت طرف مقابلش به كرسى بنشاند.

در آن روز- در حالى كه لبهايش با شدّت مى جنبيد و صورتش از عصبانيّت برافروخته بود- به انصار چنين مى گفت:

نه؛ به خدا سوگند عرب نمى پسندد شما را امير خود گرداند كه پيامبرشان از غير شماست لكن اگر كسى زمام امر را به دست گيرد كه از خاندان پيامبر "ص" و ولىّ امرشان باشد مخالفت نخواهند كرد. ما در مقابل كسانى كه منكر اين مطلب باشند دليلى آشكار و استدلالى روشن داريم.

مقصود از ولايت امر در دست داشتن آن است و ولىّ امر مردم كسى است كه حقّ مالكيّت بر آنان دارد و سلطه ى شرعى براى اداره ى كارها. تصرّف به حق در بين مردم و در كارهايشان از آنِ اوست. [ الشيخ عبدالله السُّبَيْتى العامِلى: تحت رايةِ الحقّ. ] وقتى مى بينيم كه عمر، اين ولايت را در رديف نبوّت قرار مى دهد و به آن ملحق مى سازد- چنانكه عبارات او گوياى آن بود- در اين صورت ولىّ امور امّت را به جاى نبى مى گذارد؛ با اين تفاوت كه وحى فقط منحصر به پيامبر "ص" و نه ديگر مردم است.

همانگونه كه عبارت عمربن خطّاب خلافت را تخصيص مى زند و چهره ى آن را به طورى ترسيم مى كند كه دنباله ى رسالت و پيوسته به آن بوده رشته اش گسسته نمى شود، عبارت او نيز هم چنين گوياى سرآغاز مهمّى است كه اختيار و انتخاب خليفه بر آن استوار است و آن قاعده و قانون اساسى را كه ابوبكر در ضمن استدلالش آن را وضع كرد تأكيد مى كند. سپس صفتى ديگر بر آن مى افزايد كه از دسترسى انتخاب و اختيار اشخاصى فراتر مى رود. بنابراين، خلافت، از مبدأ و پايه و اساسش، جانشينى خويشاوندى است و چاره اى جز اين ندارد كه منحصر به كسانى باشد كه نبوّت و ولايت امر و مالكيّت زمام مردم در دست آنها بوده است.

به همين جهت جاى آن دارد كه در پرتو مفهوم سخنان شيخين، انسان خلافت را در محدوده اى سربسته و معلوم منحصر كند و از آن تجاوز ننمايد و آن محدوده عبارت است از خويشاوندان رسول خدا "ص" و منحصر است به مركز دايره؛ يعنى همان كسانى كه نبوّت و حاكميّت يا مالكيّت در بين آنها بوده است و كسى كه رسالت الهيّه بر او نازل شده و عهده دار اين مسؤوليّت بود از آنهاست.

اگر اين تحديد دقيق، انحصار خلافت را در بيت پيامبر "ص"- كه مركز دايره و قطب آسيا و فرودگاه نبوّت بودند- نمى رساند، چه مفهومى جز اين مى فهماند؟ در اينجا مناسب است كه به يكى از موضع گيريهاى عمر اشاره كنيم كه پذيرش و تصديق آن خيلى دشوار است؛ هرچند در اسناد و مراجع در حدّ اجماع راويان ثبت شده است. اين سند، تناقضى عجيب را براى ما بين نظر او در روز سقيفه درباره ى احقّيّت براى خلافت و نظرى كه بعد از آن براى ابن عبّاس اظهار كرد پيش مى آورد؛ هنگامى كه مى خواهد اين كار قريش را توجيه كند كه چرا على بن ابى طالب "ع" را از خلافت محروم كردند؛ با اينكه امام براى خلافت در بين خاندان رسول خدا "ص"- كه نبوّت و ولايت در آنها بود- بدون منازع، شايسته ترين فرد بود.

در آن روز، خليفه ى دوم، در مقام توجيه و تفسير و يا تعليل و تأويل اين خوددارى از پذيرش ولايت على "ع"، چنين مى گويد:

اى پسر عبّاس... قريش خوشش نمى آمد كه نبوّت و خلافت در يك خانه جمع شود.

يا اينكه گويد:

... دوست نداشتند كه نبوّت و خلافت براى شما در يك جا جمع شود... لذا قريش براى خود خليفه اى برگزيد و در اين كار موفّق شد....

آيا قريش در اين هنگام چنين حقّى را داشت كه خلافت را در غير موضع خودش"132"، در هر جا كه مى خواهد و هوى و هوسها"133" مى طلبد قرار دهد؟

آيا آنچه انجام شد، با فكر وانديشه ى دقيق برگزيده و انتخاب شد و يا شتاب زده و با انديشه و فكرى كه به ذهن دو"134" يا سه نفر از مردان قريش خطور كرد، خلافت را در آن موضع قرار دادند؟ يا اينكه فريادى برخاسته از تعصّبات قومى موجب پيدايش آن شد؟ يا ناخواسته در پيش روى كسى قرار گرفتند كه با عصاى خود آنان را به جلو مى راند و بدون اراده تحت تأثير حركت هاى اجتماعى حركت مى كردند؛ مانند حركت گلّه ى گوسفندى كه رميده و ترسيده و به حكم غريزه ى حبّ بقأ و سلامت در يك مسير راه مى رود؟ نامه اى كه براى ما نقل شده است كه عمر به على "ع" نوشت و در آن او را، به خاطر امتناع از بيعت با ابوبكر- در حالى كه مردم با او بيعت كرده اند- سرزنش كرد، بر اين تناقض عجيب مى افزايد. در اين نامه چنين مى گويد:

... رسول خدا "ص" در حالى از دنيا رفت كه امر حكومت به او محدود و مقيّد بود و هيچ كس براى اين مقام، مورد نظر مردم نبود.... سخنى درباره ى تو نگفت و نزول آيه اى را در شأن تو نخواست و حكم و فرمانى در مورد تو صادر نفرمود....

آنگاه؛ پا را فراتر نهاده بين على "ع" و ابوبكر مقايسه مى كند كه كدام يك براى حكومت، سزاوارتر و براى ولايت بر مردم، شايسته تر مى باشند:

... سوگند به جان خودم تو از جهت خويشاوندى نزديكترين افراد به رسول خدا "ص" مى باشى لكن ابوبكر از حيث نزديكى، به او نزديكتر است. خويشاوندى، گوشت و خون است و نزديكى، روح و جان و اين تفاوتى است كه مؤمنين بخوبى آن را مى شناسند. لذا همگى به سوى او رفتند.

قربت و قربى و قرابت و مقربه به يك معنى است كه نزديكى در رحم و همخونى باشد. قربت از تقرّب و وسيله ى قربانى كردن و امثال آن نيز مى آيد و به معناى نزديك بودن منزلت و مقام نيز هست.

ما در اينجا نمى خواهيم اين مقايسه و مفاضله ى عمر را بررسى و نقد كنيم؛ زيرا برترى دادن در مقايسه ها بسيارى از اوقات نمى تواند از انگيزه هاى عاطفى خالى باشد و نمى گذارد مقايسه كننده، شخصيّت فرد برتر را متوجّه شود و به درستى بسنجد و قضاوت كند. وقتى كه آن مرد چنين نظر مى دهد كه ابوبكر موقعيّت و منزلتى نزديكتر به پيامبر "ص" داشته است، بايد او را به خودش و آنچه كه احساسش او را بدان فرا مى خواند واگذارد.

لكن، نمى توانيم در اينجا براى فهميدن موقعيّت امام على بن ابى طالب "ع" در قلب عموزاده ى بزرگ وى از آن حقيقتى كه بر زبان عايشه دختر ابوبكر جارى شد بگذريم: هنگامى كه از او مى پرسند چه كسى به پيامبر "ص" از همه محبوب تر بود؟ [ دكتر فاروق ابوزيد، از مقاله ى "يك كتاب ناشناخته ى اسلامى" كه عبدالله نديم آن را تنظيم كرده و نامه اى را كه ابوحيان توحيدى از ابوبكر نقل كرده در آنجا آورده است. نگاه كنيد به مجّله الاًّذاعة و التليفزيون "مجلّه ى راديو و تلويزيون" شماره 2152. ] به رغم دشمنى [ عايشه در تمام عمر با على سرسنگين بود و تا آخرين دقيقه ى زندگى خود كينه ى او را در دل مى پروراند و پيوسته دلها را از او مى رماند و شمشيرها را بر او مى شوراند. "الامام على بن ابى طالب "ع"، ج1، ص179". ] و رقابتى كه با على "ع" داشت، گفت: فاطمة. و وقتى سؤال شد كه از مردها چه كسى؟ پاسخ داد: شوهرش.

چه اينكه قريش از فرمانروايى امام خوشش نيايد يا اينكه عمر از رأى خودش برگردد، از جمله چيزهايى كه شكّى در آن نيس