هنگام رفاقت، انسان فرزانه اى را نابود ساخته است!

يُقاسُ الْمَرُ بِالْمَرِاًّء 	  	ذا مَا الْمَرُ ما شاهُ

[ ديوان امام على"ع"، بيهقى نيشابورى، ص32. ] آدمى به افرادى كه كار و همراهى مى كند سنجيده مى شود.

نيازى نيست كه در بيان نظريّات و ارزيابى امام نسبت به علم و دانش سخن را به درازا بكشانيم؛ به همين مختصر بسنده مى كنيم. اگر گردشى شتاب گونه در برخى از رشته هاى علوم و معارفى كه حضرتش به دست داده و انديشه اش بدان دست يافته كنيم، جز اين نمى يابيم كه در هر فنّى كه وارد شده است تمام جوانب آن را فراگرفته همه ى بخشها و رشته هاى آن را بخوبى مى داند.

علم الهى- كه به خاطر ارتباطش با خداوند اشرف علوم است- از سخنان آن حضرت گرفته شده، هم از او نقل مى شود و بدو مى رسد. معتزله- كه به اهل توحيد و عدل مشهور و در اين علم صاحب نظرند و مردم اين علم را از آنان فراگرفته اند- شاگردان و اصحاب آن حضرت مى باشند؛ زيرا بزرگ آنان، واصل بن عطأ، شاگرد ابوهاشم عبدالله بن محمّدبن حُنفيّه است و ابوهاشم شاگرد پدرش و پدرش شاگرد امام "ع" است. بعد اشاعره از معتزله فرا گرفتند. انتساب اماميّه و زيديّه هم به آن حضرت ظاهر و روشن است. [ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه. ] هيچ كس بمانند امام درباره ى توحيد سخن نگفته و درباره ى صفات خدا به زيبايى و خوبى عبارات او نياورده است. كسى بهتر از او بحث قضا و قَدَر آن را براى فهميدن عقول نزديك نكرده است:

بنابراين خداوند متعال واحد و اَحَد است. چيزى همانند او نيست. قديم است. هميشه هست و خواهد بود.... به آنچه كه مخلوقات بدان توصيف مى شوند وصف نمى گردد.... هركس درباره ى خداوند با تشبيه سخن گويد، هم چون كسى است كه او را كافر شده و حقيقت او را نشناخته است.... [ شيخ محمّدرضا المظفّر، عقائد الإماميّه. ]

اسلام، به عنوان يكتاشناسى و توحيد خداوند، ذات الهى را- از اينكه با مكان و زمان مخلوط باشد و از مشاركت در فرمانروايى كه بخواهد كسى را كمك بگيرد و يا با او مشورت كند و يا از توان ديگرى در گفتار و كردار بهره مند شود و از نزديك شدن به وسيله ى نظائر و اشباه، ولو به عنوان مثال آوردن- منزَّه و پاك مى داند. اين تنزيه نسبت به خداوند خالص و كامل است و با قاطعيّت جلوى اغيار را مى گيرد. از توصيف برتر و از اينكه در دسترس عقول و انديشه ها قرار گيرد بالاتر است.

امام نظريّه ى خود را درباره ى اين كمال الهى بدينگونه تصوير فرموده است كه علّت منع از توصيف ذات الهى را آن مى داند كه فهم و عقول مردم نمى توانند به حقيقت او احاطه پيدا كنند و عبارات و جملات از ترسيم صفات او ناتوان مى باشند. در اين باره چنين مى فرمايد:

... كَمالُ تَوْحيدِهِ الاْ ًّخْلاصُ لَهُ، وَ كَمالُ الاْ ًّخْلاصِ لَهُ نَفْىُُ الصِّفاتِ عَنْهُ، لِشَهادَِْة كُلِّ صِفَةٍْ أنَّها غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهادَةِْ كُلِّ مَوْصُوفٍ أنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِْ. فَمَنْ وَصَفَ اللهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ، وَ مَنْ ثَنّاهُ فَقَدْ جَزّأهُ، وَ مَنْ جَزّأهُ فَقَدْ جَهِلَهُ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أشارَ اِلَيْهِ، وَ مَنْ أشارَ اًّلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ؛ [ نهج البلاغه، خطبه ى 1. ] كمالِ يكتاشناسى خداوند اخلاص نسبت به اوست و اوج اخلاص نسبت به او زدودن صفات از اوست؛ زيرا هر صفتى گواهى مى دهد چيزى جز موصوف است و هر موصوفى شاهد بر آن است كه غير از صفت است. هر كس خدا را وصف كند او را همراه و همتاى چيزى دانسته است و هر كس او را قرين و همراه كند دوتايش دانسته است و هر كس دوتايش بداند او را تجزيه كرده است و هر كس براى او جزئى قائل باشد او را نشناخته است و هر كس او را نشناسد به او اشاره نموده است و كسى كه به او اشاره كند محدودش انگارد و هر كس او را محدود سازد او را برشمرده است....

از جمله فرموده هاى امام در همين زمينه اين عبارات است:

وَحْدَهُ لاشَريكَ لَهُ، اَلاْ وَّلُ لا شَيْئَ قَبْلَهُ وَ الاْخِرُ لاغايةَ لَهُ... لاتَقَعَ الاْ وْهامُ لَهُ عَلى صِفَةٍْ وَلا تُعْقَدُ الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلى كَيْفيَّةٍْ، وَ لا تَنالُهُ التَّجْزِئَةُْ وَالتَّبْعيضُ؛ [ نهج البلاغه، خطبه ى 85. ] يكتاست و شريكى براى او نيست. اوّل است و چيزى قبل از او نيست و آخر است و پايانى ندارد... اوهام و پندارها صفتى براى او نمى يابند و دلها بر چگونگى او نمى نشيند و تجزيه و بخش پذيرى در او راه ندارد.

يكى از يارانش مى پرسد:

يا اميرالمؤمنين "ع"! آيا پروردگارت را ديده اى؟.

پاسخ مى فرمايد:

أفَأعْبُدُ ما لا أرى؟!؛ آيا چيزى را كه نمى بينم مى پرستم؟!

سؤال كننده در اين باره توضيح مى خواهد و مى پرسد:

چگونه او را مى بينى؟ در جوابش مى فرمايد:

لا تَراهُ الْعُيُونُ بِمُشاهَدَِْ الْعِيانِ، وَ لكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْ يمان. قريبٌ مِنَ الاْ شْيأِ غِيْرُ مُلامِسٍ، بَعيدٌ مِنْها غَيْرُ مُبايِنٍ. مُتَكَّلِمٌ لابِرَوِيَّةٍْ، مُريدٌ لابِهِمَّةٍْ، صانِعٌ لاِبجارِحَةٍْ...؛ [ همان، خطبه ى 179. ] ديده ها او را آشكارا نمى بينند، بلكه دلها به ايمان راستين به او مى رسند. بدون اينكه به اشيا پيوسته باشد به آنها نزديك و بى آنكه از آنها جدا باشد دور است. سخن مى گويد بدون اينكه نيازى به انديشه داشته باشد و اراده مى كند بدون اينكه از قبل بدان همّت گمارد. سازنده است نه با اعضا و جوارح....

از سخنان شگفت حضرتش در برخى از صفات خداوند اين است:

هُوَ الاْ وَّلُ لَمْ يَزَلْ، وَالْباقى بِلا أجَلٍ... لاتُقَدِّرُهُ الاْ وْهامُ بِالْحُدوُدِ وَ الْحَرَكاتِ وَ لا بِالْجَوارِحِ وَالأدَواتِ. لا يُقالُ لَهُ: مَتى؟ وَ لا يُضْرَبُ لَهُ اَمَدٌ بِحَتّى. الظّاهِرُ لايُقالُ مِمّا؟ والْباطِنُ لايُقالُ فيما؟...؛ [ نهج البلاغه، خطبه ى 163. ]

او اوّل هميشگى است و پايدار بدون سر رسيد... پندارها با حدود و حركات و به جوارح و ابزار نمى توانند او را ارزيابى كنند. درباره ى او گفته نمى شود: كى؟ و با كلمه ى تا سرآمدى براى او تعيين نمى شود. آشكارى است كه گفته نمى شود از چه؟ و باطن و نهان است؛ امّا در چه؟ گفته نمى شود.

چه فهمها در شناخت ماهيّت قضا و قَدَر دچار سرگردانى شده است. هرچند پايان تلاش انديشه هاى بهره مند از پرتو نور حقيقت اين بوده است كه بين آن دو بدين گونه جمع كرده اند: دانستن آنچه كه واقع مى شود و تهيّه ى اسباب و ابزار وقوع آن.

قضا، عبارت است از علم پيشين خداوند به حصول اشيا برحالات خود در جاى خود و قَدَر عبارت است از هر چيز به دست خداوند به هنگام وجود علل و اسبابش. [ محمّد عبدُه: نهج البلاغه، شرح كلمات قصار |حكمت 78|. ] يك بار به امام گفته شد: آيا رفتن به شام به قضا و قَدَر الهى بود؟ امام پاسخ فرمود:

ويْحَكَ! لَعَلَّكَ ظَنَنْتَ قَضأً لازِماً، وَ قَدَراً حاتِماً! وَ لَوْ كانَ ذلِكَ كَذلِكَ لَبَطَلَ الثَّوابُ وَ الْعِقابُ، وَ سَقَطَ الْوَعْدُ والْوَعيدُ.