قرآن به سر مى برد. در اين خلوتگاه- كه فقط به خاطر خدا و در جستجوى رضوان پروردگار بود- هيچ چيز او را به خود مشغول نمى داشت؛ بلكه كلمه به كلمه ى آن را دوباره و دوباره مى خواند و بر تلاوتش مى افزود و تمام اعضاى وى در گرو بيان شيوا و اسلوب آسمانى سحرانگيز قرآن بود.

چونان انديشمندى ژرف نگر به قرآن روى آورده مجموعه هايى از آن مدلولات را از سياق عبارات و مبانى كلماتى كه پنهان و آشكار، روشن و نهان در خود گرد آورده بود مى گرفت و چيزى از ظاهر و باطن آن فروگذار نمى كرد. سوره هاى بزرگ، آيات عظيم و والا را- كه همان آيات محكمات و اساس و امّ الكتاب اند- با ديگر آيات متشابه بخوبى مورد دقّت قرار مى داد و حكمتها و احكام درخشان آنها از ديدگاه او مخفى نبود.

با صدايى بلند، هم چون عاشقى شيدا، به تلاوت آيات قرآن مى پرداخت و كاملاً مواظب بود كه درست ضبط كند و به طور صحيح تلفّظ و با دقّت ادا نمايد. كلمات شيرين و جملات گواراى آن را زمزمه و با آنها نغمه سرايى مى كرد. احكام وصل، وقف، مدّ، اِماله، اظهار، ادغام، تحريك، تسكين، تخفيف و تنوين را به شكلهاى گوناگون صوتى- كه با هر حرف و كلمه و آيه اى موافقت داشت و با هدف و معنايش مطابق بود- جمع آورى مى كرد؛ به طورى كه معانى كلمات را در جلو ديدگان و بينندگان مجسّم مى كرد؛ پيش از آنكه از گوشها به دلها راه يابد.

قرآن را با احساس زيباى ممتاز و ذهن سرشار نافذ و ادراك روحى تابناكش قرائت مى فرمود و بخوبى ترتيل مى نمود و به جامعيّت آن توجّه داشت. آنچه كه درون آن بود برايش آشكار شد. در آن تدبّر نمود و به ژرفنايش رسيد و معناى خالصش را فرا گرفت.

بنابراين، آيا طبيعى نخواهد بود كه امام را- به عنوان اوّلين فردى كه قرآن را بخوبى تلاوت كرده و بهترين ترتيل را داشت- در فنون قرائات قرآن پيشرو بدانيم كه تمامى خبرگان اين فن به او اقتدا كرده و ملحق شده اند.

پيشوايان قرائت قرآن، همچون ابوعمروبن علأ، عاصم بن ابى النَّجود و ديگران از طريق ابوعبدالرّحمان سُلَمى- كه شاگرد و نقل كننده ى از امام بود- به حضرتش مراجعه كرده و قرائت قرآن را فرا گرفته اند. [ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه. نيز رك. تأسيس الشيعه لفنون الاسلام، سيّد حسن صدر كاظمينى. ] نوشتن و ضبط قرآن بر طبق روايت حفص از ابوعبدالرّحمان سُلَمى بود كه او از امام نقل كرده بود. روش شمردن و شماره گذارى آيات قرآن نيز- كه طريقه ى كوفيّين است- از ابوعبدالرّحمان سلمى است كه از روش علىّ بن ابى طالب "ع" پيروى نموده است؛ چنانكه در كتاب: ناظمْ الزهر تأليف شاطبى آمده است. [ التعريف بالمصحَفِ الشريف، قرآنِ چاپ قاهره، سال 1381. ] آيا طبيعى نخواهد بود كه امام را- كه در معانى قرآن تدبّر كرده و در دلالات آيات قرآن تعمّق و غوص نموده و هوش خارق العاده خود را به كار برده و از اسرار علوم رسول خدا "ص" بهره گرفته بود [ آرى، او علمُ الكتاب داشت و از والرَّاسخون فى العلم بود. ] در تحليل و تفسير قرآن و كشف رموز نهانى آن برتر از ديگران بدانيم؛ به طورى كه نهال علم تفسير به دست او كاشته شده، از او رشد يافت و بارور گشت و تمام تشنه كامان در اين وادى به سرچشمه ى زلال او وارد مى شوند تا سيراب گشته و رفع تشنگى كنند؟ ازعبدالله بن عبّاس- كه مرد اين ميدان و فرزانه ى زمان خود بود- پرسيدند:

دانش و علم تو در مقابل پسر عمويت "على" در چه پايه و درجه است؟ پاسخ داد: مانند قطره ى باران نسبت به اقيانوس پهناور.فقاهت و قضاوت

او همچنين، براى فقيه ترين بودن شايسته تر است و چنين بود. امام به تمام علوم قرآن- كه قانون اساسى اسلام است- احاطه داشت. سنّت رسول خدا "ص" را بخوبى مى دانست. ملازم و همراه پيامبر "ص" بود و عملش را به چشم ديده و سخنش را از زبانش شنيده بود.

در اين باره، همان چيزى كه صاحب دعوت "پيامبر خدا "ص به او اختصاص داده است كفايت مى كند؛ تا چه رسد به ديگر علومى كه براى ديگران از روى آنها پرده برداشته نشد. امام مى فرمايد:

به خدا سوگند، تبليغ رسالتها و تكميل وعده ها و تمام كردن كلمات به من آموخته شده است.

اينها علومى از مشاهدات غيبى و حكمت هاى نهانى بود كه به كسى داده نمى شد؛ مگر اينكه نزد پيامبر "ص" شايستگى فراگيرى اسرار الهى را داشته باشد؛ گذشته از علم فقه و شريعت كه براى همه ى مردم فراگيرى و آگاهى از آن جايز و مباح است.

على "ع" فقاهت در دين را از پيامبر "ص" فراگرفت و آنچه را كه جبرئيل بر آن حضرت نازل كرده بود بخوبى آموخت. با آنكه برخى از صحابه در علوم شريعت اظهار وجود مى كردند، هيچ كدام آنها به پايه ى او نمى رسيدند؛ زيرا از همه ى آنان فقيه تر و در قضاوت و فتوا از همه برتر بود. هنگامى كه كار دشوار مى شد و در مسائلى مى ماندند و گير مى كردند و مى خواستند صحيح ترين نظريّه را به دست آورند، به على "ع" روى مى آوردند.

از قول عمربن خطّاب نقل است كه مى گفت: مسأله ى دشوارى پيش نيايد كه ابوالحسن نباشد.

و نيز از او نقل شده است: هنگامى كه على "ع" در مسجد حاضر است كسى فتوا ندهد.

خود عمر در بين فقهاى برجسته، از افراد نادر به حساب مى آمد. [ به قولى عمربن خطّاب و به قول ديگر عثمان بن عفّان. لابد برجستگى او را در فقه از همين موارد نمونه اى كه نويسنده بزودى مى آورد مى توان دريافت. "مترجم". ] يك بار زنى را كه در شش ماهگى وضع حمل كرده بود نزد خليفه آوردند. دستور داد كه او را حد بزنند. اگر على "ع" خود را نرسانده بود نزديك بود كه اين حكم اجرا شود. امام فرمود: تو چنين حقّى ندارى. آنگاه اين آيه ى شريفه را تلاوت فرمود:

وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً؛ [ احقاب: آيه ى 15. ] حمل كودك و جدا شدن او از مادر سى ماه طول مى كشد.

سپس افزود: و خداوند فرموده است:

وَالْوالِداتُ يُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ؛ [ بقره: آيه ى 233. ] و مادران فرزندان خود را دو سال كامل شير مى دهند.

اگر مدّت شيردادن را از دوران حمل كم كنيد دوران حمل شش ماه مى شود و با آنچه كه در كتاب خدا نازل شده است مخالفتى نخواهد داشت.

همين راهنمايى را امام در مورد دستور عمر به سنگسار كردن زنى حامله فرمود و عمر را از اين كار بازداشت و چنين گفت:

اگر تو نسبت به خود آن زن اجازه ى اجراى حكم دارى، نسبت به آنچه كه در شكم اوست چنين اختيارى ندارى [ سيّدامير محمّد كاظمى قزوينى، نقض كتاب الصواعق المحرقه. ] عمر از حكم خود برگشت و جمله ى مشهورش را بر زبان جارى ساخت كه:

لَوْ لا عَلىُّ لَهَلَكَ عُمَرُ؛ [ همه مى دانند كه بارها گفت: اگر.... "شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 18" تِرمذى گويد: عمر اين سخن را چندين بار گفته است "يَنابيع المودّة، چاپ اسلامبول، 1302ق، ص70". ] اگر على نبود عمر هلاك مى شد.

روايت شده است كه دو نفر را- كه از بيت المال سرقت كرده بودند- نزد امام آوردند. يكى از آنها برده اى بود كه مال خدا حساب مى شد و ديگرى برده اى بود كه مالك شخصى داشت. در مورد اوّل فرمود:

او از مال خداست و حدّى بر او جارى نمى شود؛ بخشى از مال خدا، بخشى ديگر را خورده "و تصرّف كرده" اس