تُحِبُّ. قُرَُّْ عَيْنِهِ فيما لا يَزوُلُ وَ زَهادَتُةُْ فيما لا يَبْقى، نَفْسُهُ مِنْه فى عَناء، وَالنّاسُ مِنْهُ فى راحَةٍْ، أتْعَبَ نَفْسَهُ لاِ خِرتِهِ وَ أراحَ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ...؛ ...هرگاه كسى از آنان ستايش شود از آنچه كه درباره ى او گفته مى شود مى ترسد و مى گويد: من خود را از ديگران بهتر مى شناسم و پروردگارم مرا از خودم بهتر مى شناسد. پروردگارا، مرا به آنچه كه مى گويند موأخذه مفرما و مرا برتر از آنچه كه مى پندارند قرار بده و آنچه را كه درباره ى من نمى دانند ببخشاى....

اگر نَفْسش درباره ى آنچه وى خوش ندارد كار را بر او دشوار كند، به خواسته هايش در آنچه كه دوست دارد ترتيب اثر نمى دهد. روشنايى چشم او در چيزهايى است كه جاودانه است و از بين نمى رود و در آنچه كه ماندنى نيست زهد مى ورزد و از آن چشم مى پوشد... نَفْسش از او در زحمت و مردم از وى در راحت و آسايشند نفس خود را به خاطر آخرتش به زحمت انداخته و مردم را از نفس خود آسوده ساخته است....

به همين ترتيب اوصاف پرهيزگاران را ادامه داد تا اينكه به جايى كه مى خواست رسيد. در اينجا، همّام فريادى كشيد و قالب تهى كرد و از دنيا رفت.

امام با مشاهده حالت او فرمود:

أما وَ اللهِ لَقَدْ كُنْتُ أخافُها عَلَيْه...؛ به خدا سوگند از همين پيش آمد بر او مى ترسيدم....

آيا كسى كه گفتارش را بدينگونه نسيم علم الهى فراگرفته و با آن در آميخته و با سخنان پيامبر "ص" عطر آگين گشته است مى توان جز به اين توصيف كرد كه: سخنان او فروتر از كلام آفريدگار و برتر از سخنان آفريده است.

تمام اينها جرقه اى از علم اوست كه چونان برقى چشم گير همراه با درخششى از نور است، امّا در عين حال قادر نيست تا تمام عظمت صاحب علم را بازگو سازد. مانند قطره اى است كه گوارا بودن چشمه سار را مى فهماند لكن گوياى سرشارى و بى نيازى آن نيست.

بخشها و رشته هاى علومى كه خداوند به امام آموخته و او را به آنها موفّق داشته است. او را در تمام دانشهاى معاصران و آيندگانش سهيم و شريك ساخته و در بين آنان گسترش داده و بر آنها پراكنده ساخته است و بعد از آنان، از لابلاى خطبه ها و نامه ها و درسها و پندها و نصيحت ها و دستورات و نواهى و حكمتها و ضرب المثل هايى كه از فطرت رسا و بى نظير او شكفته و در اعمال و كارهايى كه هماهنگ با گفتارها تجسّم يافته است، به نسلهاى آينده هديه نموده است.

عجيب نيست كه اينها برخى از چيزهايى باشد كه كاشته و برچيده است. بلكه اگر اينگونه نبود تعجّب داشت. چگونه مى شود بدانجا كه رسيد نرسيده باشد؟ كه او از آغاز كودكيش در دامان نبوّت تربيت يافت و شاهد دميدن و طلوع نور اسلام بود و با تمام وجود، در زير اشعّه ى خورشيد عرق ريخت و گرما خورد و خون داد و در آتش فرو رفت و اسلام را يارى كرد.

چگونه چنين نباشد؟ در حالى كه با رسالت رهبرى زيست و اسرار آن را- به گونه اى كه غير از او هيچ كس بر آن احاطه پيدا نكرده است- شناخت، از همان لحظه اى كه جبرئيل در غار حرأ آنها را بر پيامبر "ص" نازل كرد تا زمانى كه وحى آسمان از روى زمين بالا رفت.

چگونه چنين نباشد؟ حال اينكه نزد پاك ترين نفْس، بزرگترين عقل، پاكيزه ترين دل، پرهيزگارترين روح، شاگردى كرد و دانش آموخت. او براى پيامبر "ص"، فرزندى تربيت يافته، شاگردى برگزيده، برادرى مهربان، دوستى همراه، يارى برگزيده و وفادار بود و ديگر خويشاوندان و برگزيدگان و دوستانِ رسول خدا "ص" هيچ گاه در رتبه ى وى نبودند.
حقيقت ايمان 
اَلاِْيْمانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ، وَ اِقْرارٌ بِاللِّسانِ، وَ عَمَلٌ بِالاَْرْكانِ.(171)
ايـمـان مـعـرفـت اسـت از روى دل ، اقـرار اسـت بـه زبـان و عمل است به اركان (اعضا و جوارح ).
نشانه ايمان 
(علامة ) الاِْيمَانُ اءَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَيْثُ يَضُرُّكَ عَلَى الْكَذِبِ حَيْثُ يَنْفَعُكَ.(172)
نشان ايمان آن است كه راستگويى را در آنجا كه به تو زيان مى رساند، بر دروغ در آنجا كه سود دارد مقدم دارى .
درخت ايمان 
اَلاْ يمانُ شَجَرَةٌ اءَصْلُهَا الْيَقينُ و فَرْعُهَا التُّقى .(173)
ايمان درختى است كه ريشه اش يقين و شاخه اش پرهيزكارى است .
بارورى ايمان 
لِقاحُ الاْ يمانِ تِلاوَةُ الْقُرْانِ.(174)
بارورى ايمان به تلاوت قرآن است .
اركان ايمان 
لا اِيمانَ كَالْحَياءِ وَالصَّبْرِ.(175)
ايمانى همچون آزرم و شكيبايى نيست .
ايمان ، عامل رهايى 
لا نَجاةَ لِمَنْ لا ايمانَ لَهُ.(176)
آن كس كه ايمان ندارد، رهايى نيابد.
دامان پاك ايمان 
اَلاْ يمانُ بَرى ءٌ مِنَ الْحَسَدِ.(177)
ايمان ، خالى و دور از حسادت است [و يك جا جمع نمى شوند.]
رابطه ايمان و قلب 
لا يَسْتَقيمُ ايمانُ عَبْدٍ حَتّى يَسْتَقيمَ قَلْبُهُ.(178)
ايمان بنده راست نگردد تا آنكه دلش راست گردد.
تاءثير ايمان در علم 
وَ بِالاْ يمانِ يُعْمَرُ العِلْمُ.(179)
دانش با ايمان آباد گردد.
پايه هاى ايمان 
اَلاْ يمانُ عَلى اءَرْبَعِ دَعائِمَ: عَلى الصَّبْرِ وَالْيَقينِ وَالْعَدْلِ وَالْجِهادِ.(180)
ايمان بر چهار پايه استوار است : شكيبايى ، يقين ، دادگرى و جهاد.
ايمان راستين 
لا يـَصـْدُقُ اِيـمـانُ عـَبـْدٍ حـَتـّى يـَكـُونَ بـِمـا فـى يـَدِ اللّهِ سـُبـْحـانـَهُ اَوْثـَقَ مـِنـْهُ بـِمـا فـى يَدِهِ.(181)
ايـمـان بـنـده به يقين نرسد، تا آنكه اعتمادش به آنچه نزد خداوند است ، بيش از آن باشد كه به داشته هاى خودش .
نقش متقابل ايمان و عمل 
سـَبـيلٌ اَبْلَجُ الْمِنْهاجِ، اءَنْوَرُ السِّراجِ. فَبِالاْ يمانِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الصّالِحاتِ وَ بِالصّالِحاتِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الاْ يمانِ... .(182)
[ايـمـان ] روشـن تـريـن راه هـا اسـت و، چـراغـش روشـن تـر. بـا ايـمـان مـى تـوان بـراى اعـمـال شـايـسـتـه راه بـرد. و بـا اعـمـال صـالح مـى تـوان بـه ايـمـان دليل آورد.
پيشتاز ايمان 
فَاِنّى وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ وَ سَبَقْتُ اِلَى الاْ يمانِ وَالْهِجْرَةِ.(183)
من بر سرشت توحيد زاده شده ام و در ايمان و هجرت ، پيشتاز بوده ام .
تفاوت مؤ من و منافق 
اِنَّ الْمُؤْمِنَ يُرى يَقينُهُ فى عَمَلِهِ وَ اَنَّ الْمُنافِقَ يُرى شَكُّهُ فى عَمَلِهِ .(184)
(آثار) يقين مؤ من (به خدا و قيامت ) در عملش ديده مى شود و (آثار) شك منافق در كردارش پديدار مى گردد.
اولويت هاى مؤ من 
مـَنْ اءَصـْلَحَ سـَريـرَتـَهُ اءَصـْلَحَ اللّهُ عـَلانـِيـَتـَهُ، وَ مَنْ عَمِلَ لِدينِهِ كَفاهُ اللّهُ اءَمْرَ دُنْياهُ، وَ مَنْ اءَحْسَنَ في ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللّهِ اَحْسَنُ اللّهُ ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النّاسِ.(185)
آن كـه نـهـان خـود را اصـلاح نـمـايد، خدا آشكار او را نيكو گرداند، و آن كه به كار دينش همّت گـمـارد، خـداونـد كار دنياى او را سامان دهد، و آن كه رابطه خود و خدا را نيكو گرداند، خداوند رابطه او و مردمان را نيكو دارد.شجاعت و دِليرى

او صاحب همان شمشيرى بود كه- هر جا كه حمله مى كرد و هجوم مى آورد- همواره پيروزى به حلقه ى آن آويخته بود. [ [ پرت