ى مانده است . اى مردم ! مرا رها كرده ، غير من را براى خلافت انتخاب كنيد.
در ميان شما كسانى را مى نگرم كه دلهايشان آرامى ندارد و عقل و راءى آنان ثابت نيست ، برويد و با طلحه و زبير بيعت كنيد.
جمعيت گفت : يا على پس با ما به نزد طلحه و زبير بياييد و با آن دو سخن گوييد تا خلافت را قبول كنند.
على عليه السلام موافقت كرد و به همراه جمعيت به سوى منزل طلحه رفت . وقتى به در خانه او رسيدند على عليه السلام به طلحه فرمود:
اى ابا محمد! مردم براى بيعت با من جمع شدند، ولى من حاجتى به خلافت و بيعت مردم ندارم . پس تو بيعت مردم را بپذير و اين امر را به عهده بگير.
طلحه گفت : اى ابا الحسن ، تو لايق تر و شايسته تر به امر خلافت هستى و به سبب فضايل و خويشاوندى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سابقه دينى كه دارى ، خلافت را قبول فرما!
على عليه السلام فرمود: اگر بيعت مردم را بپذيرم و خلافت را قبول كنم . تو از جمله كسانى خواهى بود كه به مخالفت برمى خيزى و ادعاى حكومت مى كنى .
طلحه گفت : اى ابا الحسن ، خدا نياورد آن روزى را كه كار ناپسندى نسبت به تو انجام دهم .
على عليه السلام : خداوند مراقب عمال توست .
سپس على عليه السلام دست طلحه را گرفت و او را به نزد زبير بن عوام برد تا خلافت و حكومت را به او پيشنهاد كند اما نظير همان سخنان كه از طلحه شنيده بود از زبير هم شنيد.
آن گاه طلحه با على عليه السلام بيعت كرد: پس از او زبير نيز به على عليه السلام بيعت كرد. آنان عهد و پيمان بستند كه پيمان شكنى و غدر و مكر نكنند.
على عليه السلام در ميان اجتماع مردم در مسجد حاضر شد هيجان و احساسات شديدى بر جمعيت حاكم بود.
فردى از انصار به پا خاست و گفت : اى مردم ! شما سير و سلوك عثمان را ديديد كه چگونه عمل كرد. پس كلام مرا گوش كنى و از حرفهايم اطاعت كنيد.
حاضران گفتند: شما انصار رسول خدا صلى الله عليه و آله هستيد، و سابقه بيشترى در اسلام داريد پس سخن بگوييد، و اوامرتان را آشكار كنيد تا بدانيم .
آن شخص گفت : شما فضائل على بن ابى طالب عليه السلام و سابقه ، قرابت و منزلتش را در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله مى دانيد. عملش ‍ به حلال و حرام از همه بيشتر است . اگر به جاى او كسى را فاضل تر و نيكوتر مى شناختم حتما معرفى مى كردم .
اجتماع كنندگان يك صدا گفتند: رضينا به طاعين غير كارهن .
على عليه السلام : پرسيد آيا رضايت به بيعت با من را حق واجب از طرف خدا مى دانيد يا از راءى و نظر شماست .
جمعيت گفتند: بيعت را واجب از جانب خداى عزوجل مى دانيم .
على عليه السلام فرمود: فردا در اين مكان تجمع كنيد تا نظر خويش را در پذيرش خلافت و حكومت اعلام كنم ، مردم در آن روز متفرق شدند.
روز بعد مجددا طرفداران خلافت على عليه السلام در مسجد اجتماع كردند، على بن ابى طالب عليه السلام بر منبر نشست و بعد از حمد و ثناى خداوند فرمود:
ايهاالناس !ان الامر امركم فاختاروا لانفسكم من احببتم و انا سامع مطيع لكم .
((اى مردم ! اختيار در دست شماست هر كسى را كه مايل هستيد و دوست داريد انتخاب كنيد. من هم مطيع و همراه شما هستم .))
مردم از هر طرف فرياد بر آوردند، اى على ! ما بر پيمان روز قبل استواريم ، دستت را بگشا تا حاضران با تو بيعت كنند.
سكوت سراپاى على عليه السلام را فرا گرفت .
بلافاصله طلحه برخاست و در حضور مردم دستش را بر روى دست على عليه السلام نهاد و با آن حضرت بيعت كرد.
اما چون دست او در جنگ احد آسيب ديده بود و با آن دست بيعت كرد، قبيصة (3) بن جابر گفت :
انا لله و انا اليه راجعون ! عجب حادثه اى اتفاق افتاد. به خدا سوگند اين بيعت از طرف طلحه به پايان نخواهد رسيد.
سپس زبير به سرعت برخاست و با على عليه السلام بيعت كرد. بعد از آن دو، مهاجر و انصار و هر كسى از عرب و عجم كه حاضر بود آماده بيعت با على بن ابى طالب عليه السلام شد.
در آن هنگام سودان بن حمران كه اهل مصر بود گفت : يا ابا الحسن ! اگر مثل عثمان عمل كنى با تو نيز جنگ خواهيم كرد.
آن گاه مردم با ميل و رغبت به سوى آن حضرت آمدند، اميرالمؤ منين على عليه السلام با شرط عمل به كتاب خدا و سنت مصطفى صلى الله عليه و آله بيعت آنان را پذيرفت و بدين گونه مراسم بيعت انجام يافت .
دفن عثمان
چون خلافت بر اميرالمؤ منين على عليه السلام تثبيت شد. بلافاصله دستور دفن عثمان را صادر كرد. آن گاه فرمان داد كليه اموال و دارايى هايى كه در سراى عثمان قرار داشت و متعلق به بيت المال بود، به بيت المال برگردانند. اموال شخصى او را هم به ورثه اش سپرد. سپس دارايى بيت المال كه در دارالخلافه جمع شده بود، بين مهاجر و انصار تقسيم كرد كه به هر نفر سى دينار رسيد.
بيعت اهل كوفه
چون خبر عثمان و بيعت مهاجر و انصار با اميرالمؤ منين على عليه السلام منتشر شد، اهل كوفه با شنيدن اين خبر بى درنگ به نزد اميرشان كه آن وقت ابو موسى اشعرى (4)بود رفتند و گفتند:
چرا با اميرالمؤ منين على عليه السلام بيعت نمى كنى و مردم را به بيعت او تشويق نمى نمايى ، در حالى كه مهاجر و انصار با او بيعت كرده اند.
ابو موسى گفت : مى نگرم تا بعد از اين مردم چه كار خواهند كرد، و چه خبر جديدى خواهد رسيد؟ مردم كوفه از گفتارش راضى نشدند.
هاشم بن عتبة بن ابى وقاص گفت : اى ابو موسى ! منتظر چه خبر ديگرى هستى ، مردم عثمان بن عفان را كشتند؛ آن گاه مهاجر و انصار، خاص عام با اميرالمؤ منين على عليه السلام بيعت كردند. آيا مى ترسى اگر با على عليه السلام بيعت كنى ، عثمان از آن جهان باز گردد و تو را توبيخ كند؟!
اى ابو موسى ! اگر در بيعت با امير المؤ منين على عليه السلام ترديد دارى و بيعت نمى كنى ، امارت كوفه را رها كن تا ديگرى را امير خود قرار دهيم .
هاشم اين سخنها را گفت ، سپس يك دست را بر دست ديگر زد و گفت :
دست راست من از آن امير المؤ منين على عليه السلام و دست چپ من از آن من و بدين گونه با با او بيعت مى كنم و خلافت او را با جان و دل مى پذيرم .
چون هاشم بن عتبة اين چنين بيعت كرد، هيچ عذرى براى ابو موسى اشعرى نماند، او نيز برخاست و با على عليه السلام بيعت كرد، به دنبال او بقيه مردم كوفه با على ابن ابى طالب عليه السلام بيعت كردند.
بيعت اهل يمن
اهل يمن با شنيدن پذيرش خلافت از جانب امير المؤ منين على عليه السلام گروه گروه به مدينه رهسپار شدند و ضمن تهنيت گفتن ، با على بن ابى طالب عليه السلام بيعت كردند.
از بزرگان يمن نخستين كسى كه به سوى مدينه حركت كرد، رفاعة بن وائل همدانى از قبيله همدان بود و بعد از او رويبة بن وبر بجلى به اتفاق قبيله اش ‍ به سوى مدينه روى آورد شب و روز در حركت بودند تابه خدمت اميرالمؤ منين على عليه السلام شرفياب شدند. چون خبر حركت بزرگان يمن به على عليه السلام رسيد. به مالك اشتر فرمود با جماعتى از مشاهير مدينه به استقبال آنان رود.
مالك اشتر هم با شكوه فراوان و تدارك نيكو از مدينه خارج شد و به استقبال رفت . وقتى آنان را ملاقات كرد، خير مقدم گفت و آنان را نيك گرامى داشت و گفت :
اى اهل يمن ! به قومى نيكو وارد شديد، كه شما را دوست دارند، 