منين على عليه السلام را ديد كه لشكر خويش را باز مى گرداند و از جنگ منع مى كند، چون عايشه ، على عليه السلام را چنين ديد، از مقابل سپاه على عليه السلام بازگشت و همراهان و پيروانش نيز مراجعت كردند.
لجاجت عايشه
روز بعد اميرالمؤ منين على عليه السلام ، يزيد بن صوحان و عبدالله بن عباس را فرا خواند و فرمود:
شما دو تن به نزد عايشه برويد و بگويد آيا خداوند تو را امر نفرموده كه در خانه خويش قرار گيرى و بيرون نيايى ؟ مى دانم كه عده اى درصدد فريب تو هستند و تو نيز فريفته شدى و از خانه بيرون آمدى . اكنون صلاح تو در آن است كه باز گردى و در نزاع و جنگ شركت نكنى ! اگر باز نگردى و اين فتنه و آشوب را فرو ننشانى ، سرانجام در جنگ افراد بسيارى كشته مى شوند. از خدا بترس و توبه كن و به خدا باز گرد. خداوند تو به بندگان را قبول مى كند و عذر ايشان را كى پذيرد.
زينهار كه دوستى عبداله بن زبير و قرابت طلحة بن عبيدالله تو را وادار به كارى كند كه پايانش آتش دوزخ باشد.
فرستادگان على عليه السلام نزد عايشه رسيدند. پيام اميرالمؤ منين على عليه السلام را ابلاغ كردند. عايشه در جواب گفت : من پاسخى ندارم چون توانايى جواب مناسب در مقابل احتجاجات و مستدل على عليه السلام را ندارم .
آن دو نزد اميرالمؤ منين على عليه السلام بازگشتند و آنچه از عايشه شنيده بودند بيان كردند.
اميرالمؤ منين على عليه السلام رؤ ساى لشكر معارف را در حضور طلبيد، چون جمع شدند. برخاست و اين خطبه را ايراد فرمود:
يا ايها الناس ! انى قد ناشدت هولاء القوم كيما يرجعوا ويرتدعوا فلم يفعلوا و لم يستجيبوا و...
اى مردم ! ندان كه امكان داشت با اين جماعت مدارا كردم و در افروختن آتش جنگ تاءنى كردم و آنان را از عواقب جنگ و خونريزى ترساندم ، تا از منازعه و جنگ دست بردارند، اما اين پندها هيچ تاثير نكرد و پيوسته كس ‍ مى فرستند و مى گويند آماده شمشير باش و به ميدان مردان آى .
با مثل من اين چنين سخن مى گويند و مرا از جنگ مى ترسانند، من كه عمرى در ميدان جهاد و مبارزه بوده ام و در ميدان رزم نشو و نما يافته ام ، نمى دانم چگونه ضرب شمشير مرا فراموش كرده اند من همان على ام كه صفهاى مبارزان ايشان را درهم شكستم و پدران و برادران آنان را كشته و جمعيت هاى آنان را متفرق كرده ام ، شمشير كه سرهاى مبارزان عرب را با آن بريده ام در دست من است و آن نيزه اى كه پهلوى شجاعان را با آن دريده ام در قبضه من است .
الحمدالله دلى قوى و بازوى محكم و صبر و يقينى وافر دارم . خداى تعالى هم مرا به نصرت و ظفر وعده داده است و درهاى نعمت را بر من گشوده است هر چند از مرگ نتوان گريخت و اجل را نتوان رد كرد و شهادت بهتر از مردن است ، به آن خداى كه جان على در قبضه قدرت اوست هزار زخم شمشير بر من آسان تر از مردن در بستر است .
سپس دست به مناجات بلند كرد و فرمود:
خدايا! طلحة بن عبيدالله با من به ميل خود بيعت كرد بعد آن عهد را بشكست و خلاف بيعت خويش عمل كرد. اى خداى بزرگ او را بيش از اين مهلت مده و مرا از مكر او باز رهان .
خدايا! زبير بن خوان حق خويشاوندى را قطع مرد و عهد و پيمان را زير پا نهاد دشمنى خويش آشكار كرد و ميان من مسلمانان جنگ برانگيخت در حالى كه كى داند در حق من بد كرده و ظلم روا داشته است .
خدايا! شر او را دفع كن و او را به سزاى اعمالش برسان .
شروع جنگ جمل
على عليه السلام پس ايراد اين خطبه متوجه لشكر خويش شد و به سامان دادن سپاه پرداخت . ميمنه (28) سواران را به عمار ياسر سپرده ، ميمنه پيادگان را به شريح بن هانى داد، و بر ميسره (29) سواران سعيد بن قيس همدانى را گمارد، و ميسره پيادگان را به رفاعة بن شداد بجلى داد و محمد بن ابابكر را در قلب لشكر سواران قرار داد و عدى بن حاتم طائى را در قلب پيادگان گماشت ، و جناح سواران را به زياد بن كعب الارجبى سپرد و عمر بن حمق خزاعى را به فرماندهى سواران كمين نصب كرد و فرماندهى پيادگان جناح را به حجر بن عدى الكندى سپرد. سپس براى هر قبيله از قبائل عرب مهتر و رئيسى از بزرگان آنان مشخص كرد تا در حوادث به آنان رجوع كنند. اميرالمؤ منين على عليه السلام لشكر خويش را بدين صورت آراست و تكليف افراد سواره و پياده را مشخص فرمود.
از آن طرف عايشه سوار بر شتر به ميدان آمد، شترى كه يعلى بن منيه به دويست دينار براى او خريده بود هودجى مجهز و مرتب كه از چوب ساخته شده بود و علم اهل بصره بر آن شتر نهاد بودند. اين گونه دو لشكر در برابر يكديگر ايستادند، و مبارزان رو در روى هم قرار گرفتند.
اميرالمؤ منين على عليه السلام از سپاه خويش بيرون آمد و در ميان دو صف ايستاد، در حالى كه پيراهن حضرت مصطفى را پوشيده و رداى آن حضرت بر دوش انداخته ، دستارى سياه بر پيشانى بسته و بر استر رسول خدا صلى الله عليه و آله كه دلدل نام داشت نشسته و به آواز بلند گفت :
زبير بن عوان كجاست ؟ بگوييد تا نزد من آيد.
جمعى گفتند يا اميرالمومنين ! زبير مجهز به صلاح آماده رزم است و شما هيچ حربه اى با خود ندارى و اين درست نيست .
على عليه السلام گفت : باكى نيست ، او را بخوانيد تا بيايد، چون زبير بن عوان حاضر نشد على عليه السلام بار ديگر بانگ برآورد كه زبير بن عوان كجاست ؟ بگويد به نزد من آيد.
زبير پيش آمد، چون عايشه نظرش به زبير افتاد، فرياد برآورد كه هم اكنون است كه اسماء بيچاره و بيوه شود.
به او گفتند: اى عايشه ! نگران نباش على عليه السلام بى صلاح به ميدان آمده و با زبير سخنى دارد. زبير به نزد اميرالمؤ منين على عليه السلام آمد، على عليه السلام پرسيد، اى زبير! اين چه كارى است كه انجام مى دهى ؟ و چه چيزى تو را وادار به جنگ با ما كرده است ؟ زبير گفت : طلب خون عثمان مرا وادار به جنگ با شما كرد.
اميرالمؤ منين على عليه السلام گفت : تو و يارانت او را كشتيد، و خون عثمان از شمشير شما مى چكد، پس خويشتن و يارانت را قصاص كن . اى زبير!، را به خداى يگانه سوگند مى دهم آيا به ياد مى آورى روزى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
اى زبير! آيا على را دوست مى دارى ؟
تو گفتى : چرا دوست ندارم ! او دايى زاده من است .
آن گاه پيامبر فرمود: روزى فرا رسد كه تو با او مخالفت كنى و بر او شمشير بكشى ، و يقين بدان كه تو آن روز ناحق و ظالم باشى .
زبير گفت : بلى يا ابو الحسن اين چنين بود.
باز اميرالمؤ منين على فرمود:تو را سوگند به خداى كه قرآن را نازل فرمود، به ياد مى آورى روزى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از منزل عمر بن عوف مى آمد و تو در خدمت او بودى و او دست تو را گرفته بود. من نيز پيش شما آمدم و رسول خدا صلى الله عليه و آله بر من درود فرستاد و من در روى او خنديدم ، و تو گفتى اى پسر ابو طالب ! چرا نخست بر رسول خدا صلى الله عليه و آله سلام نگفتى ؟ هرگز دست از تكبر برنمى دارى .
آن حضرت فرمود: آهسته باش اى زبير! كه على متكبر نيست ، روزى فرا رسد كه تو با او مخالفت و منازعت كنى و تو در آن روز ظالم و نا حق باشى .
زبير گفت : آرى چنين بوده است و رسول خدا صلى الله عليه و آله اين چنين فرموده ول