ر در منزلى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله تو را امر به استقرار در آن كرده بود مى ماندى حتما بدون اجازه وارد نمى شدم . و خانه ات آن است كه خداى تعالى و رسول خدا صلى الله عليه و آله تو را به ملازمت در آن امر فرموده است و تو بدون دستور خدا و اجازه رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن منزل بيرون آمدى و در بين مسلمين فتنه ايجاد كردى اينك اميرالمؤ منين على عليه السلام به تو توصيه مى كند به جانب مدينه حركت كنى و در بصره نمانى . از فرمان اميرالمؤ منين على تمرد نكن .
عايشه گفت : خدا رحمت كند اميرالمومنين عمر بن الخطاب را كه اميرالمومنين او بود.
عبدالله بن عباس گفت : امروز على بن ابى طالب عليه السلام بر همه عالم اميرالمومنين است ، اگر چه تو را خوش نيايد.
عايشه گفت : من فرمان على را اطاعت نمى كنم .
عبدالله عباس گفت : سرپيچى بر مبارك نيست و ايام تو بسيار قليل است .

عايشه شروع به گريه كرد و گفت : از اين شهر كوچ مى كنم اما هيچ شهرى نزد من مبغوض تر از شهرى كه شما بنى هاشم در آن ساكن باشيد نيست .
عبدالله عباس گفت : اولا تو را به سبب ما ام المؤ منين مى خوانند وگرنه تو دختر ام رومانى .
ثانيا پدرت را صديق گويند، به واسطه ما صديق نام گذارى شد وگرنه او پسر ابى قحافه است .
عايشه گفت : آيا به واسطه رسول خدا صلى الله عليه و آله بر ما منت مى گذارى !
عبدالله بن عباس گفت : بله ، چرا بر شما منت نگذاريم ، اگر يك تار مو از رسول خدا صلى الله عليه و آله يا ناخن يك انگشت مصطفى صلى الله عليه و آله از آن شما بود بر ما و همه عالميان منت مى گذاشتيد و فخر مى كرديد.
اى عايشه ! تو يك زن از نه زن پيمبر بودى ؛ روى تو زيباتر از بقيه نبود؛ اصل نسب تو از آنان عزيزتر و كريم تر نبود تو توقع دارى ، چون زن پيامبر صلى الله عليه و آله بودى همه
مردم گوش به فرمان تو باشند و از تو اطاعت كنند و هيچ كسى با تو مخالفت نكند. ما گوشت و پوست خون رسول خدا صلى الله عليه و آله هستيم ، ميراث علم او در دست ماست . عايشه گفت : شايد على بن ابى طالب در آنچه تو مى گويى با تو يكى نباشد.
عبدالله بن عباس گفت : با على عليه السلام در باب منازعه نمى كنم ، بلكه او را اطاعت مى كنم . على عليه السلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله از من نزديكتر و به ميراث و علم او سزاوارتر است ، چون او برادر مصطفى صلى الله عليه و آله و پسر عم و شوهر دختر او و پدر دو فرزند و باب علم اوست ، و تو بر چه كارى هستى ؟ به خدا سوگند آنچه ما در حق تو و پدرت كرده ايم ، شما هرگز شكر آن را تمى توانيد به جاى آوريد.
عبدالله بن عباس بعد از اى سخنان به خدمت اميرالمؤ منين على عليه السلام بازگشت و آنچه بين او و عايشه گذشت ، براى على عليه السلام باز گفت .
ملاقات على عليه السلام با عايشه
اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود؛ استر رسول خدا صلى الله عليه و آله را زين كنيد و پيش من آريد چون آوردند بر آن نشست و به منزل عايشه رفت ، اجازه گرفت و داخل شد، عايشه را ديد؛ نشسته و مى گريد و جماعتى از زنان بصره بر گرد او گريه مى كنند. (35)
صفيه زن عبدالله بن خلف چون على عليه السلام را ديد فرياد بلند كرد و زنان قبيله او كه آنجا حاضر بودند همگان روى به اميرالمؤ منين على كردند و گفتند:
اى كشنده دوستان و پراكنده كننده اجتماع مسلمانان ! خدا فرزندان تو را يتيم كند، چنان كه تو فرزندان عبدالله بن خلف را يتيم كردى .
اميرالمؤ منين على عليه السلام چون به او نگاه كرد او را شناخت و فرمود:
تو حق دارى مرا دشنام گويى و دشمن دارى زيرا جد تو. را در روز بدر و عم تو در جنگ احد و شوهر تو را ديروز كشته ام . اگر من قاتل دوستان مى بودم ، آن گونه كه مى گويى ، هم اكنون دستور مى دادم هر كسى در اين منزل است بكشند. آن گاه على عليه السلام رو به عايشه كرد و گفت : اين سگان را تو بر ضد من شوراندى ، اگر دنبال عافيت طلبى نبودم ، همين حالا همه را از منزل بيرون مى آوردم و گردن مى زدم .
عايشه و زنان ديگر ساكت شدند و دم نزدند. اميرالمؤ منين على عليه السلام عايشه را چنين سرزنش كرد و فرمود:
خداى تعالى تو را امر كرد در خانه بنشينى و از پرده بيرون نيايى اما تو عاصى شده و از خانه بيرون آمدى و خود را در ميدان نبرد انداختى و مردم را به جنگ با من تحريك نمودى و خون بسيارى ريخته شد. و فراموش ‍ كردى كه خداى تعالى تو و پدرت را به سبب ما شريف گردانيد و به موجب قرابت با ما تو را ام المؤ منين مى خوانند، بر خيز و به مدينه برو، و در خانه كه رسول خدا تو را ساكن كرد ماءوى گزين .
اما عايشه قبول نمى كرد. اميرالمؤ منين عليه السلام اين سخنان را گفت بازگشت .
اضطراب عايشه
اميرالمؤ منين على عليه السلام روز بعد فرزندش حسن عليه السلام را نزد عايشه فرستاد، حسن عليه السلام به عايشه گفت : اميرالمؤ منين على عليه السلام به خدايى كه همه جان ها در دست اوست ، سوگند ياد كرده كه اگر همين ساعت كوچ نكنى و به مدينه باز نگردى ، سخنى را كه در حق توست و خود مى دانى ، مى گويد.
عايشه چون از حسن عليه السلام اين سخن را شنيد، بلافاصله برخاست و گفت :
بشتابيد شتر مرا بياوريد تا به جانب مدينه حركت كنم . زنى از قهاليه در آنجا حاضر بود گفت : اى ام المومنين ! قبل از اين عبدالله بن عباس آمد، هر سخنى گفت ، جوابى سخت به او دادى ، و او با ناراحتى خشم از نزد شما خارج شد.
اميرالمؤ منين على عليه السلام شخصا به نزد تو آمد و كلماتى چند رد و بدل گرديد و تو نپذيرفتى و چندان مضطرب نشدى كه سخن اين جوان را شنيدى .
عايشه گفت : آنچه مرا مضطرب و نگران كرد.
اولا - اين جوان فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله است ، و هر كسى دوست دارد به سيماى نورانى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سياهى چشم او نگاه كند به صورت و سياهى چشم اين جوان نظاره كند.
ثانيا - آنچه على عليه السلام پيغام داد، رمزى است كه از لسان حسن عليه السلام پيغام فرستاد و به ناچار بايد حركت كنم . آن زن عايشه را سوگند داد، تا رمز پيغام را بيان كند.
عايشه گفت : در جنگى من جماعتى از زنان رسول خدا صلى الله عليه و آله حاضر بوديم بر سر غنيمت هاى جنگى على عليه السلام را ملامت كرديم و او را رنجانديم رسول خدا صلى الله عليه و آله دلتنگ گرديد، و على عليه السلام آيه عسى ربه ان طلقكن ان يبدله ازواجا خيرا منكن (36) را تلاوت كرد بار ديگر سخناهاى درشت به على عليه السلام گفتيم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله خشمگين شد رو به على عليه السلام كرد و فرمود، يا على ! اختيار طلاق اين زنان را به دست تو مى دهم هر كدام را طلاق دهى ، براى هميشه مطلقه باشند، و براى على عليه السلام زمان طلاق
مشخص نكرد كه در حيات مصطفى صلى الله عليه و آله است يا بعد از وفاتش ، از آن ترسم كه اگر پيغام على عليه السلام را گوش ندهم ، مرا طلاق دهد و آن گاه از آن مصطفى نباشم . بدين سبب بى درنگ به سوى مدينه حركت مى كنم .
حركت عايشه به جانب مدينه
اميرالمؤ منين على عليه السلام عده اى از زنان بصره را بدون اين كه عايشه آگاه باشد امر كرد تا همراه وى براى محافظت از ا