 لباس مردانه بپوشند و عمامه بر سر كنند و از بصره تا مدينه او را همراهى كنند. (37)در بين راه عايشه از اميرالمؤ منين على عليه السلام شكايت كرد كه مردان نامحرم را به همراهى من انتخاب كرد تا مرا به مدينه برگردانند، يكى از همان زنان چون سخن عايشه را شنيد، خود را به او نزديك كرد و چهره خود را باز كرد و گفت : اى عايشه ! واى بر تو، آنچه در حق اميرالمؤ منين على عليه السلام روا داشتى كافى نبود كه باز چنين سخنانى ناسنجيده مى گويى ؟
اى عايشه ! ما زنانيم كه در لباس مردان در خدمت تو هستيم ، عليه السلام ما را امر فرمودند، لباس مردان را بپوشيم تا در راه زيانى به ما نرسد و با چشم بد بر ما نگاه ننگرند.
عايشه چون چنين ديد، از سخن خود پشيمان شد و استغفار كرد.
چون عايشه به مدينه رسيد در حجره خود مسكن كرد و آن زنان به بصره باز گشتند.
عايشه از آن پس از آنچه كرده بود پشيمان شده بود، و هرگاه روزهاى جنگ جمل را به ياد مى آورد به شدت مى گريست و مى گفت اى كاش ! من اين روزها را مشاهده نمى كردم و اى كاش بيست سال زودتر مى مردم .!
عده مقتولين
بر طبق بعضى اخبار، لشكر عايشه در جنگ جمل سى هزار نفر بودند، كه شامل سواران و پيادها مى شدند و لشكر اميرالمؤ منين على عليه السلام بيست هزار نفر بود.
از لشكر على عليه السلام هزار و هفتصد مرد شهيد ولى از اصحاب جمل نه هزار نفر كشته شدند كه از قبايل مختلف بودند؛ از قبيله ازد چهار هزار، از قبيله ضبه هزار نفر، بنى ناجيه چهار صد نفر، بنى بكر بن وائل هشتصد نفر، بنى حنظله نهصد نفر، از بنى عدى و موالى آنان نهصد نفر، و بقيه از ساير مردم بودند كه كشته شدند.
مى گويند مردى از بنى تميم از عبدالله الرحمن بن صرد كه شتر عايشه را پى كرده بود پرسيد، چرا شتر عايشه را پى كردى ؟ او در جواب گفت : اگر در آن روز شتر عايشه را پى نمى كردم ، يك نفر از لشكر عايشه زنده نمى ماند، و آن جنگ به واسطه پى شدن شتر پايان يافت .
اميرالمؤ منين على عليه السلام پس از پايان جنگ جمل چند روزى در بصره اقامت كرد، بعد از آن صلاح ديد عازم كوفه شود، اما قبل از حركت دستور داد تا همه مردم جمع شوند و حضرت بالاى منبر كه در ميان لشكر گاه نصب كرده بودند رفت و خطبه اى ايراد فرمود: آن حضرت ابتدا حمد، خداى تعالى به جاى آورد و بر محمد مصطفى صلى الله عليه و آله درود فرستاد آن گاه كلماتى چند از آنچه ميان او و آن گروه مخاصم و جنگ طلب گذشته بود بيان فرمود.
در ميان آن جمعيت منذر بن جارود عبدى از فتنه آخر الزمان سؤ ال كرد اميرالمؤ منين على عليه السلام در آن باب سخن گفت و انواع عجايب و غرايب كه بعد از وفات مصطفى صلى الله عليه و آله در دنيا واقع خواهد شد بيان فرمود: در آخر كلامش هم فرمود: اى منذر بن جارود قيامت بر پا نمى شود مگر براى اشرار خلق خدا، و آن روز اول محرم و در رز جمعه خواهد بود، اين را فرا گيريد، در انجام دادن اعمال نيك تلاش كنيد تا از جمله اشرار نباشيد.فصل چهارم : اميرالمؤ منين على عليه السلام در كوفه
حركت اميرالمؤ منين على عليه السلام به سوى كوفه
احمد بن اعثم كوفى مى گويد آنچه از اخبار مختلف شنيدم ، و چيزى كه بين همه راويان يكسان است اين است كه اميرالمؤ منين على عليه السلام وقتى از جنگ جمل و شرارت اهل بصره رهايى يافت ، منبرى گذاشت و خطبه اى از آخر الزمان ذكر كرد در پايان خطبه ، عمار ياسر و مالك اشتر و معارف صحافه به عنوان مشورت از حضرت سؤ ال كردند اميرالمؤ منين على عليه السلام قصد عزيمت به كدام جانب را دارد تا ما نيز مهيا شويم و در ركاب باشيم .
اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: در اين زمان صلاح بر اين است به جانب كوفه رويم ، تا بعد مصلحت چه باشد.
لذا على عليه السلام به اتفاق تمامى لشكر در روز دوشنبه ، شانزدهم ماه رجب سال 36 هجرى به سوى كوفه حركت كرد. البته اشراف و اعيان صحافه نيز او را همراهى مى كردند. چون به كوفه رسيدند، اهالى كوفه از خاص و عام و از و شريف به استقبال خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و به ايشان تهنيت گفتند. آن گاه دارالاماره را براى سكونت حضرت خالى كردند؟
اما حضرت فرمود: من به دارالاماره كارى ندارم . و جاى استقرار ما در رحبة خواهد بود. پس در رحبة فرود آمدند.
پس اميرالمؤ منين على عليه السلام وارد مسجد جامع كوفه شد، بر منبر نشست و اين خطبه را ايراد فرمود:
الحمدلله الذى نصر وليه و خذل عدوه واعز الصادق المحق و اذل الناكث المبطل الا و ان اخوف ما اخاف عليكم ، اتباع الهوى و طول الامل ، فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق و اما طول الامل فينسى الاخره ... (38)
حمد و سپاس خداى را كه دوستان را منصور و دشمنان را مخذول و مقهور ساخت ، شمر خدا را كه صادق را عزيز و كاذب و ناكث را ذليل كرد، براى شما مسلمانان از دو چيز بيمناكم ، از متابعت هواى نفس و آرزوهاى طولانى ؛ دنيا گذرنده است و آخرت پاينده ، دنيا فانى است و آخرت باقى ، بكوشيد تا بندگان دنيا نباشيد، بلكه فرزندان آخرت باشيد، امروز از بهر فردا بكوشيد، آخرت را به دنيا نفروشيد. اى اهل كوفه فرمان خدا را اطاعت كنيد. اطاعت رسول خدا اهل بيعت نبى صلى الله عليه و آله را فراموش ‍ نكنيد، اهل بيعت نبى سزاوارتر به اطاعت از باغيان (39)هستند، اهل بغى از هدايت و ديانت بدورند، آنان كه در دنيا وبال گناه خويش را ديدند و در آخرت آتش دوزخ را مى چشند. جماعتى از اهل كوفه در اين جنگ به نصرت و يارى من نيامدند و در خانه هاى خويش نشستند، با آنان مجالست نكنيد و با آنان سخن نگوييد، تا عذر خود را بگويند و رضاى ما را بجويند.
مالك بن حبيب اليربوعى برخاست و گفت : يا اميرالمؤ منين ! اگر اجازه دهى و دستور فرمايى ، آنان را بكشيم .
اميرالمؤ منين على فرمود: اى مالك ! در مجازات نبايد تعدى و ظلم روا داشت ، آنان را بايد تنبيه كنيد نه اينكه بكشيد.
من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا (40)
ابوبردة بن عوف كه در جنگ جمل به يارى على عليه السلام نرفت ، از ميان جمعيت برخاست و پرسيد، اى اميرالمومنين ! كسانى را كه در جنگ جمل گرداگرد شتر عايشه بودند چرا كشتند؟
اميرالمومنين عليه السلام گفت :
آنان را بدان سبب كشتم كه عده اى از شيطان و عمال مرا كشته بودند، چون به انجام رسيدم ، تقاضا كردم قاتلين شيطان را تحويل دهيد تا قصاص كنم ، نه تنها اجابت نكردند، بلكه به جنگ و جدال با ما پرداختند در حالى كه بر گردن آنان حق بيعت داشتم ، و خون هزار نفر از شيعيان مرا بى گناه ريختند. آيا باز هم شك دارى .؟
ابو بردة گفت : تا به حال در حقانيت تو شك داشتم ، اما چون بيان فرمودى ، برايم روشن شد كه آن قوم بر باطل و اميرالمؤ منين عليه السلام بر صواب است .
آن حضرت بعد از ايراد خطبه در منزل جعدة بن هبيرة رفت در آن جا، سليمان بن صرد خزاعى به نزد اميرالمومنين عليه السلام آمد، حضرت او را از اينكه در جنگ جمل به يارى او شركت نكرد مذمت نمود. سليمان خطاى خود را پذيرفت اما تعهد كرد كه بعد از اين تخلف روا ندارد.
بعد از آن كسانى از معار