حت آن است به شام روى و به معاويه بپيوندى و خون عثمان را مطالبه كنى ، تا يكى از سرداران و سروران لشكر باشى .
عمروعاص بعد از شنيدن سخنان هر دو پسر، گفت :
اى عبدالله ، تو مرا به كار اشاره مى كنى كه با خير و آخرت مقرون است و محمد مرا تشويق مى كند، دنيا را بر آخرت ترجيح دهم ، ولى من در اين باره تاءمل و تفكر خواهم كرد تا كدام يك به مصلحت باشد.
سرانجام عمروعاص به سوى شام رفت ، چون نزد معاويه رسيد. معاويه او را گرامى داشت و در كنار خود نشاند و گفت : اى عمروعاص ، مرا سه مشكل در پيش است كه از حل آنها عاجز مانده ام ؛
اول : محمد بن حذيفه در زندان مصر را شكسته ، بيرون آمده و جمعى را با خود همراه ساخته است . او فردى فتنه جو و دشمن من است .
دوم : برايم خبر آورده اند، قيصر روم با لشكر مجهز و قدرتمند قصد جنگ با ما را دارد و چاره آن را نمى دانم چيست ؟
سوم : على بن ابى طالب عليه السلام در كوفه به جمع آورى لشكر و نيرو پرداخته و مرا تهديد مى كند و عزم جنگ دارد. راءى و نظر تو رد باره اين مهم چيست ؟
عمروعاص گفت :
اگر چه هر سه خطرناك و جاى نگرانى دارد. اما كار محمدبن حذيفه سهل است ، لشكرى آماده كن و به جنگ او بفرست ، يا كشته شود يا مى گريزد، كه فرارى شدن او ضررى براى تو ندارد.
اما قيصر روم را با ارسال هدايايى از طلا و نقره و اجناس گرانبها و از سرزمين شام مى توان فريفت ، و از او تقاضاى صلح و يا مهلت براى جنگ كرد و او اجابت مى كند و گزندى به تو نمى رساند.
اما كار على بن ابى طالب عليه السلام از همه دشوارتر است ، بهتر است با او منازعه و مخالفت نكنى .
معاويه گفت : او حق خويشاوندى مرا رعايت نمى كند، در بين امت اختلاف انداخته ، خليفه مسلمين عثمان را كشته و بر خداى خويش عاصى گرديد.
عمروعاص گفت :
مهلا يا معاويه ! آرام باش ! على عليه السلام امروز يگانه روزگار است ، هيچ كسى در درجه و رتبه او نيست ، و انواع فضايل در او جمع است ؛ از نظر هجرت ، قرابت و سوابق نيكو، و اوصاف پسنديده و از مردانگى ، شجاعت ، فرزانگى ، بلاغت ، بصيرت و بينايى و فنون جنگى مواهب الهى بى نظير است .
معاويه گفت : راست گفتى ، همه اين خصايص و صفات حميده كه شمردى براى شخصيت او ناچيز است ، اما به بهانه خون عثمان با او مى جنگيم و او را متهم به كشتن عثمان مى كنيم .
عمروعاص : از سخن معاويه خنده اى تمسخر آميز سرداد و گفت : از سخن تو كه خون عثمان را از على عليه السلام مطالبه مى كنى عجب دارم ؛ آن وقت كه عثمان را محاصره كردند و از تو يارى خواست ، او را تنها گذاشتى ، نه خودت مددى كردى ! و نه نيرويى براى كمك او فرستادى . اما من او را آشكار رها كرده و به فلسطين رفتم و امروز چگونه مدعى خون عثمان باشم .
معاويه گفت : اى عمروعاص ! از اين سخنها بگذر، و با من بيعت كن تا با موافقت يكديگر پاى در ركاب كنيم و جهان را در تصرف خود درآوريم ، و با لطايف الحيل على بن ابى طالب را از پاى در آوريم .
عمروعاص گفت : اى معاويه ! ترك دنيا آسان است ، اما ترك دين دشوار است ، در اين حادثه يارو تو بودن و مخالفت على عليه السلام را اختيار كردن گناهى بس بزرگ است ، پس در مقابل از دست دادن دين مرا راضى كنى .
معاويه گفت : هر چه مى خواهى بگو.؟
عمروعاص گفت : امارت سرزمين مصر را مى خواهم .
معاويه گفت : مصر را در مقابل عراق به تو واگذار مى كنم .
معاويه امارت مصر را به عمروعاص واگذاشت و او مسرور خندان به منزل رفت .
پسر عمش در منزل او بود. وقتى ديد عمروعاص خوشحال است ، گفت :
اى عمروعاص ! چون دين را به دنيا فروختى اين چنين خوشحال و شادمانى ! آيا گمان مى كنى مصر از آن تو خواهد شد و مصريان تسليم تو مى شوند!
عمرو تبسمى كرد و گفت : اى عموزاده ! كارها به اراده و تقدير است ، نه به دست معاويه و على عليه السلام پس جهد و تلاشى مى كنم شايد اسم و رسمى مرا حاصل شود.
پسر عمش گفت : در اشتباهى بزرگ گرفتار شدى و مى پندارى كه معاويه خير و سعادت تو را مى خواهد، و حال اين كه دين را از دست دادى و معلوم نيست از دنياى او بهره اى و نصيبى به دست آورى !
چون معاويه اين منازعه را شنيد، دستور داد آن مرد را دستگير كنند و بكشند؛ اما او فرار كرده به خدمت اميرالمؤ منين على عليه السلام رسيد، و از كيفيت هم پيمانى و موافقت معاويه و عمروعاص آنچه ديده بود بيان كرد، اميرالمومنين هم او را گرامى داشت و به او لطف كرد.
رسالت مجدد جرير بن عبدالله بر معاويه
چون عمر بن عاص با يكديگر متحد شدند تا به مخالفت و جنگ با اميرالمؤ منين على عليه السلام ؛ پردازند، بار ديگر اميرالمؤ منين على عليه السلام نامه اى بدون مضمون به جرير بن عبدالله نوشت :
وقتى نامه من به دست تو برسد، كار با معاويه را يكسره كن و از او جواب قطعى بخواه ، و او را بين جنگ و بيعت با من مخير گردان ، اگر عزم جنگ و مخاصمه دارد هر چه زود مرا با خبر كن و اگر سر سازش و تسليم دارد. از او وثيقه و پيمانى بگير تا بر آن اعتمادى باشد و زود به نزد ما باز گرد.
جرير بن عبدالله با دريافت نامه اميرالمؤ منين على عليه السلام بى درنگ به نزد معاويه رفت و گفت :
روزهاست كه نزد تو مانده ام و تو در جواب دادن مماطله مى كنى ، ولى آنچه رسم دوستى و وفا بود با تو به پايان رساندم ، گويا باطن تو به گونه ديگرى است و خداى تعالى مهر بر قلب تو زده است همان گونه كه بر قلب جباران و متكبران سياه دل مهر نواخته مى شود. تو حق را با باطل درآميخته اى . مى دانم تا برق شمشير مهاجر و انصار را نبينى بيعت خواهى كرد. اكنون اين نامه اميرالمؤ منين على عليه السلام است ، كه با تاكيد نوشته است ، يا معاويه بيعت كند يا جنگ را اختيار نمايد و بيش از اين اجازه ماندن در شام را ندارم .
معاويه با چرب زبانى گفت : حق با توست ، و توقف تو در اينجا طولانى شده ، است اما در انتظارم تا در اين باره با بزرگان اهل شام مشورت كنم و جوابى نيكو به تو بدهم .
گفت و گوى معاويه با عمروعاص
پس معاويه ، عمروعاص را طلبيد و درباره جواب دادن به جرير بن عبدالله مشورت كرد.
عمرو گفت : بيعت نكردن با على عليه السلام كارى بس خطرناك و گناهى بزرگ است . دشمنى با على عليه السلام دشمنى با پيامبر صلى الله عليه و آله و دشمنى با پيامبر دشمنى با پروردگار است . و چون تو را اعتقاد بر اين است كه على بن ابى طالب عليه السلام بيعت نكنى ، راى من اينست شرحبيل بن سمط الكندى را كه از رؤ سا و اشراف اهل شام است به حضور طلبى ، و به او بگوى كه على بن ابى طالب عثمان را كشته و قصد دارد فتنه و آشوب به پا كند، و جرير بن عبدالله را نزد ما فرستاده تا از ما بيعت بگيرد، و ما منتظر راءى و نظر تو هستيم كه مصلحت چه مى بينى . آيا با على عليه السلام بيعت كنيم يا با او مقابله كنيم .
و قبل از اين كه او حاضر شود، چند نفر از اشراف را دعوت كن تا در پيش او گواهى دهند، على بن ابى طالب عثمان را كشته است . البته گواهان از معتمدان او باشند تا گواهى آنان در دل او جاى گيرد.
معاويه راءى عمروعاص را پسنديد از يك طرف به شرحبيل نامه نوشت تا به نزد او آيد، و از طرف ديگر كسانى كه با ع